داستان زندگی

جواب بله

2
لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید برای لایک کردن پست ها.
زمان مطالعه: < 1 دقیقه

مثل ابر بهار گریه میکرد،اشک چشم هاش تمومی نداشت. گیج شده بودم، پرسیدم: اخه چرا گریه می کنی؟گفت: این اشک ها درد سالها پنهون کردن احساسمه! الان که حرف دلم رو زدم،قلبم با این اشک ها داره درد رو بیرون میریزه. اونقدر قشنگ حرف می زد که میخواستم همون لحظه جواب بله رو بهش بدم ولی سعی کردم دستپاچه نشم. پرسیدم:چرا پنهون کردی، چرا زودتر بهم نگفتی؟ گفت:چجوری میگفتم من هیچی نداشتم؛البته الان هم وضع مالیم تعریفی نداره اما دیگه نتونستم صبر کنم.ترسیدم تو رو از دست بدم. با این حرفش دلم دوباره مثل روز اول براش رفت! گفتم:منم دیگه نمیتونم صبر کنم. هراتفاقی که بیفته مهم نیست من تا تهش باهاتم. 

ازدواج اجباری تا زندانی شدن
دو روز قبل عروسی بهش گفتم می‌خوام مراسمو کنسل کنم…

واکنش ها

دوستانی که پسندیده اند

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *