داستان کوتاه

دو روز قبل عروسی بهش گفتم می‌خوام مراسمو کنسل کنم…

0
لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید برای لایک کردن پست ها.
زمان مطالعه: ۳ دقیقه

📍ناشناس

دو روز قبل از عروسیم چشم راستم یه گل‌مژه بزرگ زد، دیوونه شده بودم خیلی بزرگ و دردناک بود.
از دارو استفاده کردم و درمان های خانگی اما نه تنها خوب نشد بلکه بزرگترم شد، دکتر بهم گفته بود تا یک هفته نباید از لوازم آرایشی استفاده کنی…. همسرم روز قبل عروسی اومد خونمون بهش گفتم من می‌خوام عروسی و کنسل کنم بخاطر این فاجعه، زد زیر خنده گفت آخه دورت بگردم چیزی نشده، گفتم من نمیتونم میکاپ عروس داشته باشم مگه میشه وای تو چقدر بی‌خیالی، گفت خب نداشته باش کی گفته حتما باید عروس میکاپ بشه؟ گفت تو رو می‌خوام هر جور که بشه تو رو می‌خوام.
صبح عروسی نرفتم آرایشگاه اومد دنبالم از صبح تا بعد از ظهر رفتیم با ماشین خوش گذرونی نزدیک های ساعت ۶ رفتم خونه مامانم گفت کجا بودی چرا آرایش نداری؟ مردم منتظرن! چتون شده؟ یه آرایش ساده که به پلکت آسیب نزنه باید انجام میدادی!
گفتم ما عاشق تر از همیشه ایم مامان، همون وقت دوستم اومد و موهای منو سشوار کرد و من یه رژ قرمز زدم.
امین بهم زنگ زد گفت آماده ای؟
رفتیم تو سالن همه تعجب کرده بودن امین دستمو گرفت و هزار بار زیر گوشم گفت عاشقتم، حین مراسم عروسی فقط منو نگاه می کرد یجور خاص و من اون لحظات رو ابرها بودم….
فرداش از صبح رفتیم بیرون، شهربازی، پارک، خرید، سینما
سینما که داشتیم فیلم می‌دیدیم تو گوشم گفت بیا باهم بدوییم تا بالا ترین جایی که تونستیم باهم وسط فیلم بلند شدیم و شروع کردیم دویدن….
هر شب برام گل می‌خرید؛ روی میز کارم با ماژیک می‌نوشت عاشقتم با صدتا میم اضافه….
خیلی هوامو داشت ما باهم غذا درست میکردیم، باهم کارهای خونه رو انجام می‌دادیم، باهم چایی می‌خوردیم، باهم…….
من پرستار بودم و صمیمی ترین دوستم الهه بود ما تو دوران دانشجویی باهم آشنا شدیم ولی اون ادامه نداد، من مدرس فیزیک هم بودم  از دوران دبیرستان فیزیک آموزش میدادم و بعد از پرستاری، دانشجوی فیزیک شدم؛ هر روز و هر روز پیشرفت میکردم یه شب من و امین مثل همیشه باهم فیلم دیدیم و گفتیم و خندیدیم؛
صبح که از خواب بیدار شدم دیدم امین رفته نون بخره، نون نداشتیم؛ منتظرش شدم….
چند ساعت گذشت و نیومد، چند روز گذشت و نیومد، چند ماه…..
به همه جا زنگ زدم، همه جا رفتم، پلیس در جریان بود ولی باز هم خبری نشد، گوشیش خاموش بود مدام، از استرس دیوونه شده بودم، همه جا بوی امین و میداد، دیوونه شده بودم…….۴ ماه گذشت، اینستام و باز کردم دیدم امین استوری گذاشته و کنار یک دختر نشسته بود؛
یک دختر معمولی، مثل من چشم آبی نبود، مثل من پوستش روشن نبود، مثل من خوش تیپ و مرتب نبود، مثل من موهاش کراتین نبود، مثل من دندونای سفید و درشتی نداشت، مثل من پولدار و موفق نبود، مثل من سر آستین لباسش اتو کشیده نبود ولی امین همه ی منو، کارش و، خونوادشو، همه چیزشو در مسیر اون رها کرد….
دوران دانشجویی الهه خیلی سیگار می‌کشید یبار گفتم می‌خوام بکشم بهم سیگار داد، داشتم سیگار و به لبام نزدیک می کردم که محکم مچمو گرفت بهم گفت قول بده نکشی مگه اینکه حالت خیلی بد باشه، طوری که احساس از خودگسستگی کنی.
بعد از چند هفته تو پارک رو به رو بیمارستان نشسته بودم، روحم داخل جسمم زانو زده بود، امین اومد، کنارم نشست بدون اینکه نگام کنه شروع کرد حرف زدن، از اینکه چجوری باش آشنا شده بود گفت، از بیرون رفتناشون تو دوران دانشجویی گفت، از خندیدناشون سر کلاس گفت، از قدم زدناشون گفت، از اینکه عشق اولشه گفت و از اینکه چقدر عاشقشه، بهم گفت امان از روزی که یک نفر واقعا به دلت بشینه…
گفت بعد از ازدواج با تو چند بار باهم صحبت کردیم، بهم گفت خیلی سعی کردم مقاومت کنم و بهش نگم منم دوسش دارم ولی نتونستم…
  رفــــت…..
تا ساعت ۱۰ شب روی همون نیمکت نشسته بودم و ۱۴ تا سیگار کشیدم…..
دیدی که چگونه شب به صبح می‌رسد و صبح کسی برای همیشه رفته است……

جواب بله
ندا، دختری پولدار که اسیر وسوسه های امیر شد

واکنش ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *