داستان زندگی

رافائل میلادپور هستم ( قسمت دوم)

0
لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید برای لایک کردن پست ها.
بنویس | داستان نویسی
زمان مطالعه: ۵ دقیقه

ماجرای اومدنم رو فقط به مادرم گفتم، میخواستم بقیه غافلگیر بشن. برگشت و گفت: «ذلیل مرده خب زودتر میومدی!» اصلا حواسم به این نبود که اون ممکنه چقدر دلتنگ من شده باشه، مادره دیگه، تنها کسیه که هرچقدر هم اذیتش کنی، باز میدونی در دلش به روت همیشه بازه.
کارای رفتن رو راست و ریس کرده بودم، بلیط هم گرفته بودم و کلید آپارتمان و نقاشی‌های مزخرف نیمه‌تمومم رو هم به ژان سپرده بودم. وک و وسایلم رو جمع کردم، سوغاتی موغاتی خریدم و رفتم به سمت فرودگاه؛ دل تو دلم نبود.
میدونی آدم وقتی یه چیزی مدام دم دستشه، مدام در کنارشه و همیشه جلوی چشمشه، اصلا قدرشو نمیدونه. حالا میخواد یه دوست باشه، یکی از اعضای خانواده باشه یا حتی کشورت! الان شاید هر کی بفهمه من دارم میام ایران با خودش میگه عجب الاغیه! داره میاد ایران واسه چی؟! اونم از پاریس! شهر رویاهای عاشقانه! ولی خب تا اون چیز ازت گرفته نشه، تا ازش دور نشی، تا دیگه دم دستت نباشه، عمرا متوجه نمیشی که چقدر برات ارزشمند و نابه. این چیزی بود که من رو وادار به برگشتن کرده بود.
نشسته بودم توی سالن انتظار، پاهام رو انداخته بودم روی چمدون و چشم دوخته بودم به تابلوهای ال‌ای‌دی قرمز رنگی که پروازها و ساعت‌هاشون رو نشان می‌داد. توی دلم داشتم با پاریس واسه مدت کوتاهی خداحافظی می‌کردم. یکی دو ساعتی نشستم و بعد سوار هواپیما شدم.
دقیقا شیش ساعت و پنجاه دقیقه بعد، بالای آسمون تهران بودم. برج میلاد، چراغای شهر و خیابوناش، همه و همه چقدر کوچیک به نظر می‌رسیدن از این بالا. توی فرودگاه امام فرود اومدیم و من باورم نمی‌شد که بالاخره بعد از اون همه کلنجار رفتن با خودم، پام به تهران رسیده بود. قلبم تند‌تند می‌زد.
رفتم به سمت در خروجی، بدجوری دلم می‌خواست ببینم بیرون چطوری شده. پامو که گذاشتم بیرون بوی علف سوخته به مشامم رسید. برام خیلی عجیب و غریب بود، آخه سه سال زندگی توی پاریس دماغم رو به بوی قهوه و سیگار برگ و رنگ روغن عادت داده بود و این بو متضاد همه‌ی اونا بود! این بود اونم توی فرودگاه؟ تازه یادم افتاد که اطراف فرودگاه پر از بیابونه و بوی علف سوخته هم احتمالا از یکی از این بیابون‌ها بلند شده! بالاخره ایران بود، تهران بود، و این یعنی باید توی حساب شده ترین شرایط و مکان، انتظار غیرممکن‌ترین چیزارو داشته باشی!
صبح بود ولی هنوز هوا روشن نشده بود. نشستم توی تاکسی، بوی سیگار بهمن ‌می‌داد، رادیو پخش می‌شد؛ یه خانوم پر انرژی مثل اون قدیما ساعت ۵:۴۰ دقیقه صبح داد می‌زد سلام ایرانی! هرچند من دیگه ایرانی نبودم، فرانسوی هم نبودم، مادرم می‌گفت ایرانسوی شدی! راننده آدم مسنی بود که وسط سرش مو نداشت، تا خرخره لباس پوشیده بود و یه تسبیح آویزون کرده بود به آینه جلو. ماشین سمند بود، از همین تاکسیا. چند کلامی که باهاش صحبت کردم و تیکه‌ی فرانسوی بین حرفام پروندم فهمید یه مدت زیادیه که ایران نبودم و نرخ قیمتا دستم نیست و گمونم حسابی دلشو صابون زد. تا مقصد هم کلی برام فک زد، می‌گفت: «این حمله‌ی تروریستی داعش بود؟ اصلا داعش نبودن! القاعده بودن! اینا گفتن داعش که آمریکا بگه بابا اینا چقدر پوستشون کلفته! عجب قدرن! خلاصه بد روزگاری شده، یه قرون دو هزارم که با این صاب مرده در میاریم، میشه خرج خودش.» آخرای مسیر هم گفت: «تو معلومه اهل دلی! بیا، این کارت منه، کاری باری بود یه زنگ بزن. جیرینگی اومدم.» کارتو نگاه کردم، نوشته بود: «انجام کلیه امور نصب و ردیابی دیش ماهواره در کوتاه‌ترین زمان و نازل‌ترین قیمت»! چشمام چهارتا شد! فکر کرده بودم که دیگه این چیزا جمع شده، ولی ظاهرا نصاب ماهواره بودن، دیگه شده شغل جانبی!
یکی دو ساعت بعد رسیدیم به تهران. یه حس و حال عجیب و غریبی داشتم، نمی‌دونستم که ناراحتم یا خوشحال، فقط می‌دونستم کار درستی کردم که برگشتم. ایران همون بود، تهران همون بود، آره شلوغ‌تر شده بود و مردم غربی‌تر، ولی هنوز همون بود. راننده می‌گفت ۲ سالی میشه که توی تلویزیون مسابقات استندآپ کمدی اجرا می‌کنن، داشتم شاخ در میووردم! استندآپ کمدی؟! اونم توی ایران؟! چطوری بهشون مجوز دادن؟ اینجا مگه این چیزا ممنوع نبود؟
باقالی فروش‌ها کنار میدون‌های شلوغ بساط کرده بودن، ترافیک تا خرخره شهر رو گرفته بود، هوا آلوده، دیوارا خاکستری، برج میلاد هم که مثل یه فرشته‌ی نگهبان قدبلند کل شهر رو زیر نظر داشت، همون تهران قدیمی و دودی!

تصمیم گرفتم به جای دم در خونه، توی انقلاب پیاده شم و یکم پیاده‌روی کنم. تازه صبح شده بود و جون می‌داد واسه پیاده‌روی. رومو کردم به راننده و گفتم:

-آقا من انقلاب پیاده میشم.
-باشه چشم.

راهشو به سمت انقلاب کج کرد و چند دقیقه بعد رسیدیم. دست کردم توی جیبم، چندتا تراول چک ۵۰ تومنی که از صرافی گرفته بودم رو بیرون آوردم و پرسیدم:

-چقدر تقدیم کنم؟

«ق»‌ها رو یه جور عجیبی تلفظ می‌کردم، هر کی نمی‌دونست فکر می‌کرد عربم.

-۱۰۰ تومن، اصلا قابل‌دار نیست. باشه پیشت.

خندیدم. مردمش هم هنوز همون باحالایی هستن که سر هر چیزی تعارف می‌زنن، این یعنی واقعا توی تهران بودم و خواب نمی‌دیدم! فرانسویا عمرا معنی تعارف رو نمی‌فهمن!

-این ۱۵۰ تومن خدمت شما، مغسی.

راننده با یه لبخند ملیحی که منو یاد لبخند ژکوند انداخت تراولای نو و تا نخورده رو گرفت، بوس کرد، گفت خدا بده برکت و گذاشت بالای آفتاب‌گیرش. نمی‌دونم واقعا از فرودگاه تا اینجا ۱۵۰ تومن می‌شد یا نه، شایدم گوشمو بریده بود ولی اصلا توی حال چونه زدن و بحث سر کرایه نبودم، گفتم بذار دلش خوش باشه و امشب یه حال حسابی به زن و بچش بده.
از ماشین پیاده شدم، چمدون رو از صندوق عقب برداشتم، دوباره از راننده تشکر کردم و راه افتادم توی خیابون انقلاب.
مثل آدمایی که واسه بار اول اومدن به یه کشوری، دورو اطرافو نگاه می‌کردم و لبخند می‌زدم. با خودم می‌گفتم کی انقدر ایران برات غریبه شد که از دیدنش انقدر خوشحالی راف؟ در همین حین که خیابونا، مردم و مغازه‌ها و دست‌فروش‌های کتاب‌فروش که تازه سر صبحی داشتن کتاباشونو روی زمین پهن می‌کردن نگاه می‌کردم، یدفعه گشنم شد و چشمم افتاد به یه کافه. خیلی هم گشنم بود.
قدم‌هامو تندتر کردم و رفتم به سمت کافه، در رو باز کردم و رفتم تو. یکی دو نفر بیشتر توی کافه نبودن و یه سالن‌کار داشت با یکیشون حرف می‌زد، گمونم تازه کافه رو باز کرده بودن. آروم رفتم و نشستم سر یه میز.
منو رو برداشتم و توی لیست صبحونه‌ها، چیزای مختلفی که داشتن رو یه نگاه کلی انداختم. صبحونه آمریکایی، صبحونه انگلیسی، وافل، پنکیک، نه، اینا چیزایی نبود که من دنبالشون بودم. اومدم پایین‌تر، پایین‌ترین آیتم لیست. صبحونه ایرانی. لبخند زدم. خودش بود.
سالن‌کار یه جوونک با موهای فرفری بلند بود و روی دستش یه چیزی تتو کرده بود. منو دید چشماش گرد شد، انگار یه موجود فضایی خطرناک دیده بود. سریع دفترچه یادداشت کوچیکی از توی جیبش در اُورد و اومد به سمت میز من.
منو رو که گذاشتم روی میز، سالن‌کار رسیده بود سر میزم. با صدای بلند و رسایی گفت:

-Hi Sir, good morning.
(سلام آقا صبحتون بخیر.)

اینو که گفت خندم گرفت. قیافه طرف جمع شد، شرط می‌بندم با خودش فکر کرد که یه کلمه‌ای رو اشتباه تلفظ کرده یا بد گفته. فکر کرده بود من خارجیم! البته بهش حق میدم، با موی بلند و ته ریش و چشمای آبی و پالتوی خاکستری بلند و چمدون، دست کمی هم نداشتم.

-بی‌زحمت یه صبحونه ایرانی. ممنونم.

باید سعی می‌کردم تا اونجایی که می‌تونم از مرسی استفاده نکنم، چون ناخودآگاه می‌گفتم مغسی!
طرف بیشتر چشماش گرد شد، کم مونده بود شاخ در بیاره. سریع پرسید:

-چه خوب فارسی حرف می‌زنید! چند ساله ایرانید؟

لبخند زدم و گفتم:

-من ایرانیم عزیز.

طرف یه نفس راحتی کشید و گفت:

-که اینطور. پس من تا چند دقیقه دیگه سفارشتون رو میارم.

تشکر کردم و در حالی که از پنجره به بیرون خیره شده بودم، منتظر صبحونه ایرانی نشستم.

رافائل میلادپور هستم ( قسمت سوم)
رافائل میلادپور هستم ( قسمت اول )

واکنش ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *