داستان زندگی

رافائل میلادپور هستم ( قسمت سوم)

0
لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید برای لایک کردن پست ها.
زمان مطالعه: ۵ دقیقه

رفت و آمد پیک‌های موتوری که بار کتاب داشتن، دانشجوهایی که میرفتن به سمت دانشگاه، راننده تاکسی‌هایی که مقصدشون رو داد میز‌دن، دختر و پسرایی که دست تو دست هم راه می‌رفتن و شلوغی خیابون دلم رو گرم کرده بود. انگار سی سال بود که از این خیابونا دور بودم، با دیدن هر چیزی مثل یه بچه‌ی کوچیک خوشحال می‌شدم و به تصمیمم شک می‌کردم که واقعا من چرا از اینجا رفتم؟ واقعا چرا بعضی اوقات ما آدما تصمیمایی می‌گیریم که ازشون مطمئن نیستیم؟ چرا بی‌گدار به آب می‌زنیم فقط چون تحت فشار قرار گرفتیم؟ شاید طبیعت آدمیزاد همینه که هی توی مشکلاتی که نتیجه‌ی تصمیمات اشتباه خودش بودن دست و پا بزنه و آخرش هم بگرده و تقصیر رو بندازه گردن کسی که دیوارش از همه کوتاه‌تره. ولی این وسط کسی جز خودم تقصیر کار نبود. ولی دیگه کاری بود که شده بود، نمی‌تونستم توی ایران بمونم و به قول مادرم، من دیگه ایرانی نبودم، ایرانسوی بودم.
توی همین فکرا بودم که صبحونه از راه رسید. یه ظرف بزرگ پر از خوراکی‌های مختلف. نون سنگک، پنیر لیقوان، گردو، خرما، چایی، شکر، عسل، گوجه و خیار، مربای بالنگ، کره، خامه و چندتا چیز دیگه. دهنم آب افتاده بود. توی هواپیما چیزی نخورده بودم و دیشب هم چند ساعتی توی فرودگاه گشنگی کشیده بودم. واسه همین تا جوونک مو فرفری ظرف رو گذاشت روی میز، فوری یه لقمه‌ی بزرگ گوجه و خیار و پنیر گرفتم و یه گاز کله گربه‌ای از لقمه زدم. در حال جوییدن لقمه که کل دهنم رو گرفته بود و لپامو پر کرده بود، چشمامو بسته بودم، سرمو تکیه داده بودم به صندلی و صداهای ناجوری از خودم در میووردم. اصلا حواسم به این نبود که یارو ممکنه هنوز این بغل باشه. حتی نرفته بودم دستامو بشورم! چشامو باز کردم و دیدم با یه حالت تعجبی از دو سه تا میز اونورتر در حالی که داره فنجون‌های قهوه‌ی روی میز رو برمیداره، زیر چشمی نگام میکنه. حق داشت بنده خدا. الان حتما با خودش می‌گفت یارو لابد یه ده سالی میشه که هیچی نخورده!
توجه به این نمی‌کردم که حالا هر چی توی ظرف هست رو که حتما نباید بخورم. خرما رو می‌زدم توی عسل و می‌خوردم، مربا می‌ریختم روی خیار و گوجه و نون و میخوردم، گردو می‌ذاشتم توی خامه و می‌خوردم، عمیقا داشتم از صبحونه لذت می‌بردم! فکر کنم مو فرفری که در حال تماشا کردن من بود، به زور جلوی خودش رو گرفته بود که اُق نزنه. چند نفر دیگه هم که توی این مدت اومده بودن توی کافه و سر میزشون نشسته بودن و منو به دست منو نگاه می‌کردن هم همین حالت رو داشتن؛ دهنشون رو جمع کرده بودن، سوراخ دماغشون باز شده بود و ابروهاشون رفته بود توی هم و چشمشون زوم شده بود روی من. ولی من که برام مهم نبود!
زیاد طول نکشید که ظرف جلوم تموم شد. خالیِ خالی. برای پایان کار هم چاییم رو شیرین کردم و یه نفس سر کشیدم. دیگه داغ نبود. جوونک دیگه حالت قیافش از تعجب به ترس تغییر کرده بود، اصلا چیزی که دیده بود با تصور اولیش جور در نمی‌اومد، یه ایرانی باشخصیت دیده بود که شبیه خارجیاس و حتما توقع داشت که خیلی شیک و با کلاس غذا بخورم و تازه کلی چیز هم ته ظرفم باقی بمونه ولی نه! این تو بمیری از اون تو بمیریا نبود، گشنگیِ کسی که چندین سال از ایران دور بوده و حالا صبحونه‌ی ایرانی جلوش گذاشتن، این حرفارو نمی‌شناسه! بعدشم، من که قرار نیست زیاد ایران بمونم و به احتمال زیاد دیگه این آدمارو تا عمر دارم نمی‌بینم، پس کی به کیه!
چند دقیقه‌ای نشستم، دستامو گره کردم پشت سرم و پاهامو زیر میز انداختم روی هم تا یکم از حجم عظیم غذایی که خورده بودم هضم بشه و بعد بلند شدم، چمدونم رو برداشتم و در حالی که همراه خودم می‌کشیدمش، رفتم تا دم صندوق. یه خانومی پشت پیشخون بود و داشت با موبایلش حرف می‌زد. منو که دید، همونطور که داشت حرف می‌زد با دست بالای لبش رو آروم خاروند و بعد که دید هیچ واکنشی نشون ندادم دوباره اینکارو کردم. اولشم نفهمیدم موضوع چیه ولی یکم بعد وقتی که چک رو بهم داد، دو هزاریم افتاد. فوری دستمو بردم بالای لبم و تیکه‌ی درشت پنیری که چسبیده بود به گوشه‌ی سبیلم رو با دستمال کاغذی پاک کردم. واقعا دلم می‌خواست بخورمش ولی خیلی دیگه ناجور بود و مطمئن بودم که مو فرفریه با دیدن این صحنه، دیگه حتما اون پشت تگری می‌زد.
پول صبحونه رو دادم، تشکر کردم و با تمام سرعتی که می‌تونستم از کافه زدم بیرون. یه نفس عمیق توی خیابون کشیدم، دور و برم رو یه نگاهی انداختم و راه افتادم به سمت خونه. دلم برای خونه یه ذره شده بود.

با اینکه خیلی دوست داشتم تا خونه هم پیاده برم، ولی تا خونه راه زیادی بود و از کول و کمر افتاده بودم. دربست گرفتم و نشستم توی ماشین. قرار بود که مادرم امروز داداشمینا و چندنفر دیگه رو دعوت کنه خونه و من یدفعه بپرم توی خونه و اونا زهره ترک بشن از دیدن من! آخ که چه کیفی بده دیدن قیاقه‌هاشون! نقشه فکر مادرم بود، ولی کلی استرس داشتم. نه از اینکه نکنه خراب شه، از دیدن دوباره‌ی همشون. آدم وقتی بعد از یه مدت نسبتا طولانی یه نفر رو می‌بینه، یه حس و حال عجیبی بهش دست میده، انگار که دور شده از اون آدم، نه از نظر مکانی، از نظر عاطفی و احساسی. اصلا قبول ندارم که از دل رود، هر آنکه از دیده رود! من که دلم برای همه‌ی اونایی که از دیده‌ام رفته بودن لک زده بود، همشون!
جلو نشسته بودم کنار راننده، چمدون رو گذاشته بودم صندلی عقب و خیابون‌ها رو برانداز می‌کردم. شلوغ‌تر شده بود. راننده هم حسابی فکش گرم شده بود و هر چی می‌گفت می‌گفتم: «آغه- آره…» و سر تکون می‌دادم ولی حواسم به حرفاش نبود، بیشتر حواسم به این بود که «ر» رو «غ» نگم. فلسطین، میدون ولیعصر، ایستگاه‌های مترو، بی آر تی… همه چیز برام نوستالژی تمام بود.
تقریبا وسطای یه خیابون بودیم که راننده پیچید به راست و وارد یه خیابون یه طرفه شدیم و یه ماشین محکم کوبید بهمون.
همه‌چیز سریع اتفاق افتاد، صدای کرکننده‌ی برخورد آهن با آهن پیچیده بود توی سرم و گوشام سوت می‌کشید، چشمام تار می‌دیدن و قلبم تندتند می‌زد. لباسامو گلوم پر از شیشه خورده شده بود، درِ سمت شاگرد که سمت من بود غر شده بود و یه تیکه از آهنش فرو رفته بود توی دستم. شیشه‌ی جلو ترکیده بود ولی نریخته بود. صدای نفس‌نفس زدن راننده‌ رو از کنارم می‌شنیدم، ترسیده بود، توی دستاش و پیشونیش چند تیکه شیشه رفته بود و می‌لرزید. منم می‌لرزیدم و ترسیده بودم. گمونم اونقدرم که فکر می‌کردم پا قدمم خوب نبود.
کم کم جمعیت دور و اطراف ماشینمون رو گرفت، راننده رو بیرون کشیدن ولی من گیر کرده بودم . ماشین کامل داغون شده بود، پراید بود و این یعنی همین که زنده بودیم جای شکر داشت. جلوی ماشین خم شده بود و بالای پاهامو گرفته بود، دستم هم که توی درِ غُر شده گیر بود. سرم رو چرخوندم و به سمت ماشینی که بهمون کوبیده بود نگاه کردم، پژو بود. رانندش رو نمی‌دیدم چون شیشه جلوی ماشینش کاملا صورتی که پشتش بود رو محو کرده بود. ماشین اون به اندازه‌ی ما آسیب ندیده بود. سایپا، مطمئن، نه؟
از سمت چپ کوبیده بود به ما، ورود ممنوع اومده بود و اونطور که مشخص بود اصلا فکرش رو نکرده بود که شاید یه ماشین بپیچه تو. اگه می‌دیدمش بهش می‌گفتم خیلی الاغی مرتیکه. بعد از عمری اومدیم ایران و اینجوری زدی ما رو ناقص کردی.
به زور خودم رو هشیار نگه ‌داشته بودم، خون زیادی داشت از دستم می‌رفت و با اینکه خیلی درد داشتم، جون این رو نداشتم که آه و ناله کنم. خوشمزگی صبحونه‌ی صبح از دماغم قشنگ اومد بیرون! فکر کنم مو فرفریه نفرینم کرده بود! کم‌کم صدای آژیر آمبولانس و ماشین پلیس به گوشم رسید. مردم داد می‌زدن و فیلم می‌گرفتن و چند نفری هم چشماشون پر از اشک شده بود. آمبولانس رو که دیدم یه نفس راحتی کشیدم و چشمام رو بستم. نمی‌خواستم بخوابم، ولی خوابم برد.

آروم چشمامو باز کردم، سردرد داشتم. بوی عجیبی به مشامم می‌رسید و نور لامپ‌های سقف چشممو می‌زد. سعی کردم دستمو بگیرم جلوی چشمم که متوجه شدم دستم شدیدا درد می‌کنه و کامل باندپیچی شده. با اون یکی دستم به زور خودمو به سمت بالا هل دادم تا بتونم دور و اطرافمو نگاه کنم. بدنم خسته بود و کوفتگی داشت و وقتی که نشستم، سردردم بیشتر اذیتم می‌کرد. اون طرف اتاق یه خانوم نسبتا سن و سال داری نشسته بود روی تخت جلویی من و آبغوره گرفته بود. یدفعه چشمش خورد به من و طوری که انگار روح دیده باشه، سریع از جاش پرید و با سرعت رفت توی سالن و داد زد: «آقای دکتر! به هوش اومدن!» بعد برگشت توی اتاق و بهم گفت: «خدارو شکر که حالتون خوبه آقا!» می‌خواستم یه چیزی بگم، مثلا تشکری چیزی، ولی حس و حالش رو اصلا نداشتم. فقط سرم رو تکون دادم.

رافائل میلادپور هستم ( قسمت چهارم)
رافائل میلادپور هستم ( قسمت دوم)

واکنش ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *