رافائل میلادپور هستم ( قسمت پایانی)

11
0
زمان مطالعه: 6 دقیقهزمان مطالعه: 6 دقیقه

خیره شده بودم به کوه و رفته بودم توی فکر. ابی ساکت شده بود و قند به دهن چایی می‌خورد. خودش می‌دونست که چیزایی بهم گفته که هضم کردنشون سخته، شاید هضم کردنشون هنوز برای خودش هم سخت بود. هر چی نباشه، اینا چیزایی نبود که راحت بشه قبولشون کرد، باید روشون کلی فکر کرد، چون وقتی به یه نفر بگی مسیری که اومدی اشتباهه، به این فکر نمی‌کنه که آخر این مسیر اشتباه چیه، به این فکر می‌کنه که برگشتن و رفتن از مسیر درست چقدر می‌تونه سخت و طاقت‌فرسا باشه. واسه همینه که خیلیا از تغییر می‌ترسن، از برگشتن می‌ترسن، از اینکه یه جور دیگه زندگی کنن می‌ترسن و همون مسیر اشتباه رو ادامه می‌دن. من هم می‌ترسم، منکرش نمی‌شم. من از وابستگی می‌ترسم، می‌ترسم از اینکه هر روز و هر ساعت و هر ثانیه دلم بخواد یه نفر رو ببینم، چون اگه اون یه نفر بذاره و بره، من دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونم اون آدم قبلی باشم. یه بخش اعظمی از قاسم همونجا خاک میشه. شایدم کل قاسم. اصلا از خودم می‌پرسم که ارزش ریسک کردن رو داره؟ مثل این کشور لعنتی می‌مونه. ارزش این رو داره که از پاریسی که عاشقشم دل بکنم و بیام توی این خراب‌شده صرفا چون اینجا زادگاهمه؟ چون وطنمه؟ چون باهاش کلی خاطره دارم و توش بزرگ شدم؟ چون هر جا که میرم تصویر یه بچه رو می‌بینم که شبیه منه و یخمک به دست توی کوچه‌ها قدم می‌زنه؟ میشه پای یه چیزی موند فقط چون بهش تعلق داری؟ میشه پای یه چیزی موند که در آن واحد هم عاشقشی و هم ازش می‌ترسی؟
دستم رو گره کرده بودم پشت سرم و تکیه داده بودم به پشتی، خیره شده بودم به سقف چوبی و تار عنکبوت بی‌عنکبوتی که بین چوب‌ها قرار داشت. نفس عمیق می‌کشیدم و به ده روز گذشته فکر می‌کردم. از اون روز توی گالری که یدفعه یکی از مشتری‌ها ازم پرسیده بود که ایرانی هستم یا نه و اینکه ایران واقعا جای قشنگیه یا نه و من رفته بودم توی فکر که من توی این مملکت غریب چه غلطی دارم می‌کنم و بعدش به این جواب رسیده بودم که غلطی رو دارم می‌کنم که توی مملکت خودم پشیزی ارزش نداره و اینجا کلی شان و منزلت براش قائلن. به آخرین روزی فکر می‌کردم که ژولیان رو توی گالری دیدم و هر بار که نگاهش به من افتاد، روش رو برگردوند و با دستش یه چیزی رو از چشماش پاک کرد، به شب‌های تنهایی توی اتاقم فکر کردم که آرزو می‌کردم توی خونمون توی تهران و پیش خونوادم باشم، به تهران فکر کردم که زندگی توش فقط با پارتی یا پول زیاد اسمش میشه زندگی و به اون نفرتی که اولین باری که از ایران رفتم، توی قلبم ریشه کرده بود. نمی‌دونم چقدر اونجا نشسته بودیم، ولی به چیزای خیلی زیادی فکر کردم، به چیزایی که شاید حتی یک بار هم وقت نشده بود بهشون فکر کنم، شاید هم نمی‌خواستم بهشون فکر کنم و از قصد پسشون می‌زدم به اون پشت پشتای ذهنم که یه وقت پیداشون نشه.
کم کم ابی بلند شد، روی تخت یه وری شد و شروع کرد به پوشیدن بوتش. در حین پوشیدن بهم گفت:

-بعدا هم می‌تونی فکر کنی. با فکر کردن چند ساعته به نتیجه‌ای نمی‌رسی، باید چند وقت مدام به این مسائل فکر کنی. منم خیلی فکر کردم تا به نتیجه رسیدم. فعلا بپوش بریم که تا قبل از تاریک شدن هوا خونه باشیم. پاییزه دیگه، زود تاریک میشه.

چیزی نگفتم. منم رفتم به لبه‌ی تخت و شروع کردم به پوشیدن بوت‌هام. البته بوت‌های ناصر بودن که امروز من پوشیده بودمشون. پوشیدن که تموم شد، ابی رفت که چیز میزارو حساب کنه و منم رفتم بیرون. داشتم آروم آروم می‌رفتم پایین که ابی از پشت پیداش شد و گفت:

-هوی کجا میری؟
-مگه نمیگی برگردیم؟
-بخوای این همه راهو بری پایین زانوهات پدرشون در میاد. یکم دیگه باید بریم بالا، بعد از ایستگاه پنج تله‌کابین سوار می‌شیم.

فکر بالا رفتن یدفعه همه‌ی فکرامو پاره پوره کرد و خستگی و شر شر عرق و نفس نفس زدن رو یادم اورد. یدفعه گفتم:

-بالا بریم؟ بابا پایین رفتن که راحت‌تره. سریع می‌ریم پایین، خسته هم نمی‌شیم.
-نه خیر. پایین رفتن چون سراشیبی می‌شه سخت‌تره، الانم جنابعالی تو فکری، یدفعه پاتو میذاری روی هوا، میری ته دره.
-نه بابا فکر چی.
-حرف مفت نزن بیا بالا ببینم. الاغو ببینا.
-باشه بابا اومدم. زورگویی از همون اول هم تو خونت بود.
-زورگویی؟ به فکر توی خرم. من که برام فرقی نداره.
-باشه بابا هر چی تو بگی. کچلمون کردی کوه‌نورد قرن.
-جای حرف زدن بیا بالا که باز له له نزنی.

دیگه تا رسیدن دم در خونه هیچی بهم نگفتیم. ابی خوب می‌دونست که باید منو به حال خودم بذاره.

خونه که رسیدیم چیزی نخوردم و مستقیم رفتم دراز کشیدم. چند ساعتی اینور و اونور شدم و آناتما گوش دادم. می‌خواستم ذهنم خالی شه ولی نمی‌شد. مثل خر تو گل گیر کرده بودم و تنها راه رهایی این بود که فکرها رو به یه چیزی برسونم ولی نمی‌شد. آخر بعد از کلی کلنجار خوابم برد. خوابای ناجوری دیدم، خواب دیدم جنگ شده، خواب دیدم ایفل سقوط کرده، خواب دیدم تهران رفته زیر آب، خواب دیدم ژولیان با یه سلاح کمری برگشته و میگه می‌خوام ازت انتقام بگیرم، خواب دیدم که دارم نفسای آخرم رو می‌کشم و تنهای تنها توی اتاقم توی پاریسم و تمام صورت‌های توی نقاشیام دارن بهم می‌خندن. نصف شبی چند بار خیس عرق از خواب بیدار شدم و به لطف کوهنوردی صبح، کل تنم درد می‌کرد. به زور خوابیدم تا صبح.
کل روز بعد رو فقط توی خونه موندم و سعی کردم که تا اونجایی که می‌تونم به فکر و ذکرام جهت بدم و مرتبشون کنم. ولی دریغ از موفقیت. فقط بیشتر گیج می‌شدم و بیشتر دلم می‌خواست که فقط بخوابم تا ذهنم خاموش بشه. به همین منوال گذشت تا رسید به شبی که باید ‌می‌رفتم فرودگاه و فرداش باید پاریس و توی گالری می‌بودم. ژان گفته بود که یه سورپرایز خیلی خوب برام تدارک دیده و حسابی ذوق داشت که اونجا باشم. خودمم می‌خواستم هر چه سریع‌تر برم تا بلکه از فکر و خیال راحت بشم. ولی چشمم که به خونوادم و مادرم می‌خورد، دوباره حالم خراب می‌شد و دوباره کلی سوال مسخره مثل خوره می‌افتادن به جونم. هیچ‌وقت توی عمرم تا این حد از دست فکرام عذاب نکشیده بودم با اینکه آدمی هستم که زیاد با خودم خلوت می‌کنم.
مادرم نشسته بود یه گوشه و آب‌غوره گرفته بود، ابی داشت بهم کمک می‌کرد که جمع و جور کنم، ناصر و نادیا و بابا قرار بود بیان فرودگاه و خونه ساکت ساکت بود و فقط صدای بسته شدن زیپ‌های چمدون می‌اومد. با خودم عهد بسته بودم که دیگه برای مدت طولانی دور نمونم از ایران و حداقل سالی یه بار رو یه سر بزنم. این حداقل چیزی بود که می‌تونستم انجام بدم تا قاسم قاسم بمونه و رافائل کامل جاشو نگیره. چون هرچقدر هم که نوتردام و سن و لوور باحال و خفن باشن، هیچی نمی‌تونه جای یه صبح تا ظهر دربند نوردی با ابی رو بگیره، هیچی نمی‌تونه جایگزین یه فیلم دیدن با ناصر و نادیا بشه و هیچی نمی‌تونه از صدای خنده‌های مادرم حال‌خوب‌کن‌تر باشه.
وقت رفتن رسید و آژانس دم در بود، با مامان همونطور که گریه می‌کرد روبوسی کردم و بغلش کردم، با ابی هم که تا دم در اومده بود دست دادم و بغلش کردم، آخرین لحظه بهم گفت:

-تنهایی همیشه بهترین انتخاب نیست قاسم. تنها باش، ولی فقط وقتی که لازمه.

منم فقط گفتم چشم و دوباره باهاش دست دادم و نشستم توی ماشین و راه افتادیم به سمت فرودگاه. تازه سر‌ شب بود و خیابونا شلوغ شلوغ بودن ولی ما مسیرمون خارج از شهر بود، خارج از تهران، خارج از خیابونایی که باهاشون خاطره داشتم. زیاد طول نکشید که رسیدیم و نشستم توی سالن. یکی دو ساعتی مونده بود هنوز و تصمیم گرفتم یه چرتی بزنم چون کار بهتری نداشتم. چشمامو بستم و طبق عادت همیشگی، پاهامو انداختم روی چمدون و سرمو تکیه دادم روی دستامو چشمامو بستم. به حرفای ابی فکر کردم بالای کوه. به تهران و به پاریس. به عشق و به تنهایی. به سیسمونی… «سنگینی می‌مونه روی دلت، میفهمی؟»، «هیچ‌وقت جرئت این رو نداشتی که باهاش روبه‌رو بشی.»، «دیگه سرد میشی، قلبت بی‌حس میشه.»، «می‌شناسمت، آدمی نیستی که حرف بزنی.»

تنهایی همیشه بهترین انتخاب نیست قاسم! همیشه بهترین انتخاب نیست قاسم… تنهایی…

از جام پریدم. فوری گوشی رو در آوردم و زنگ زدم به ژان:

-Salut jean, quoi de neuf?
(سلام ژان، چه خبرا؟)

-Salut raph! Pas mal, j’attendais pour vous pour marcher encore dans notre ville bas. Tu es dans l’aéroport maintenant? C’est ça?
(سلام راف! فقط منتظر توئم که دوباره به شهر خاکی ما پا بذاری. الان توی فرودگاهی دیگه؟ درسته؟)

-Ah de ce cas… Je vais rester ici pour un peu plus.
(آه در مورد این قضیه… من یکم دیگه اینجا می‌مونم.)

-Comment? Qu’est ce- tu racontes? On a préparé une exhibition d’art après 2 ans et il faut que tu sois présent là.
(چطور؟ چی داری میگی؟ بعد از 2 سال یه نمایشگاه هنری برگزار کردیم و تو باید اینجا حاضر باشی.)

-Je ne peux pas jean. Je dois participer pour faire quel que chose plus pressé que ça.
(نمی‌تونم جان. باید یه کاری رو انجام بدم که از این خیلی مهم‌تره.)

-Ah bon….en tout cas, c’est à propos d’une fille?
(آه که اینطور… خب در هر صورت، موضوع در مورد یه دختره؟)

-Oui.
(آره.)

-Vas y. Je vois qu’est que je peux faire
(پس برو. ببینم چیکار می‌تونم بکنم.)

-Merci mec , je vous dois.
(ممنون پسر، یکی طلبت.)

-Alors tu me dois au moins cent fois, mais on dois parler sur ça maintenant. va chercher la fille.
(حداقل صدتا ازت طلب دارم ولی الان نباید در این مورد حرف بزنیم. برو سراغ دختره.)

-Alors. Je vais te rencontrer dans la ville.
(خیلی خب. توی شهر می‌بینمت دیگه.)

-À plus tard.
(بعدا می‌بینمت.)

بعدش به ناصر اس دادم که نیان، به بابا هم همین رو گفتم. بعد سریع چمدون رو برداشتم و از سالن زدم بیرون، رفتم سراغ یه تاکسی و وقتی پرسید کجا، گفتم مستقیم برو سمت شریعتی. گفت کجای شریعتی؟ گفتم یه سیسمونیه که بهت خودم راهنمایی می‌کنم. اینبار می‌دونستم که باید چیکار کنم. اینبار، تنهایی واقعا مزخرف‌ترین انتخاب ممکن بود. اینبار مجبور نبودم که تنها باشم، اینبار برای بار اول می‌رفتم جلوی طرف، به چشماش خیره می‌شدم و می‌گفتم:

سلام. قاسم میلادپور هستم، میتونم به یه فنجون قهوه دعوتتون کنم؟

-پایان-

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.