داستان زندگی داستان کوتاه

رافائل میلادپور هستم ( قسمت پنجم)

0
لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید برای لایک کردن پست ها.
زمان مطالعه: ۴ دقیقه

راستی گفتم ژولیان. ژولیان یکی از دوستای ژان بود، نقاش نبود ولی توی گالری کار می‌کرد. اون اوایل که با ژان آشنا شده بودم، ژان منو به تمام دوستاش معرفی کرد، می‌گفت اینطوری کمتر احساس غربت می‌کنی! همون یکی دو روز اول بود که ژولیان رو دیدم. دختر خوشگلی بود، مهربون، با وقار. ولی من اونقدر درگیری ذهنی داشتم که وقتی برای عشق و عاشقی توی زندگیم نبود. یعنی حتی بهش فکر هم نمی‌کردم! بیشتر فکر و ذکرم این بود که بفهمم چطور جوری فرانسوی حرف بزنم که هر دفعه آب دهنم نپره توی گلوم! یکی دو ماه بعد به ژان گفته بود که من عاشق راف شدم، اونم موضوع رو به من گفت، گفت دختر خوبیه، اگه اینجا ازدواج کنی برات خیلی خوبه، از تنهایی در میای، راحت‌تر فرانسوی یاد میگیری، اینجا دیگه میشه مثل ایران برات. با اینکه ‌همه‌ی حرفاش منطقی بود، ولی من باز پیچوندم موضوع رو، گفتم نه و اینا، من وقتشو ندارم! تا اینکه ژولیان از گالری رفت. دیگه هم پیداش نشد. ژان می‌گفت تو یه سوسیس احمقی راف! نمیدونم سوسیس احمق بودن خوبه یا بد، ولی اونطور که از قیافش وقتی این حرفو بهم زد برمیومد، یه چیزی تو مایه‌های اسگل بودن خودمونه! شاید واقعا هم اسگل بودم، هر کی دیگه جای من بود، عمرا ژولیان رو رد نمی‌کرد!
توی همین فکرا بودم که دختره گفت:

-خب ما می‌رسونیمتون! اینجوری شاید کمی از لطفتون جبران بشه!
-چی؟
-اونطور که من فهمیدم مسافر هستید، گفتم که ما می‌رسونیمتون به مقصدتون.
-نه نه، زحمت میشه.
-زحمت چی؟ شما دیگه این حرف رو نزنید!

می‌خواستم باز مخالفت کنم و خودم یه دربست بگیرم و برم ولی می‌دونستم که اگه اینکارو کنم، دیگه عمرا دختره رو نمی‌بینم، بازم میشه یه ژولیان دیگه و بازم من میشم سوسیس احمق ماجرا! ولی ژولیانی که ایرانیه و خیلی هم باحاله و مطمئنم که تا عمر دارم حسرتش رو می‌خورم که چرا شانس خودمو امتحان نکردم؟اینجوری با رسوندن من، لااقل آدرس خونمون رو می‌فهمید! پس دل رو زدم به دریا. دیگه دیدم خیلی ضایس اگه همینجوری بدون حرف برم بشینم توی ماشینشون، با خودشون فکر می‌کردن عجب آدم بی‌شرف و نفهمیه! پس به خواهر دختره گفتم:

-واقعا شغمنده‌ام خانوم، زحمت میشه براتون واقعا.
-این حرفو نزنید تو رو خدا. بارانم که گفت، اصلا زحمتی نیست. بفرمایید خواهش میکنم.

باران!

خیلی خوشگل بود و به احتمال خیلی زیاد این دلیل مجذوب شدنم بهش بود. نمی‌دونم. از طرز حرف زدنش خوشم نمیومد، خیلیارو میشناختم و میشناسم که حال میکنن وقتی یه دختر اینطوری حرف بزنه و مدام بد بیراه بگه ولی من هیچوقت یکی از اونا نبودم و نیستم. نمیگم جای زن توی آشپزخونس و باید دستا و موهاش بوی پیاز و قرمه سبزی بده، نمیگم باید یه سنگ بست به پای زن و مثل یه کلفت ازش بیگاری کشید! نمیگم کارای «مردونه» واسه زن نیست و زن نباید ادامه تحصیل بده و نباید فرمون ماشین رو دست یه زن بسپارن چون تواناییشو نداره، چون مادر من یه زن بود و به تنهایی کارای هزارتا مردو انجام میداد! فقط به نظرم زن باید یه سری ظرافت‌های خاص خودشو داشته باشه، آره منم زنی رو دوست دارم که بتونه گلیم خودش رو از آب بیرون بکشه و با یه مرد هیچ فرقی نداشته باشه، ولی دلم می‌خواد موهاش بلند باشه، دلم می‌خواد زمختی و خشکی یه مرد رو نداشته باشه، دلم می‌خواد بیاد و ازم بپرسه کدوم رنگ لاک به نظرت به دستم میاد، دوست دارم یه وقتایی مثل دختر بچه‌ها بهونه‌ی یه چیزی رو بگیره و تا براش اون چیز رو مهیا نکنم، ول کن ماجرا نباشه. اصلا دلم می‌خواد گاهی وقتا اونقدر غر بزنه و بره روی مخم که دوست داشته باشم با یه چاقوی میوه خوری پوست سرم رو بکنم! کلا زن بودن سخته توی این ایران خراب شده و بهشون حق میدم که بخوان هر چه بیشتر شبیه مردا باشن و مردونه حرف بزنن و مردونه رفتار کنن، ولی نه که همه جوره مرد بشن. اونطوری باشه شونه‌های ما واسه محکم شدن پشت کی ساخته شده؟ دلبری های زنونه واسه بردن دل کی ساخته شده؟
ازش خوشم اومده بود ولی مسلما دلیل این موضوع، نه طرز حرف زدنش بود نه اسمش! باران! از خود بارون که خوشم نمیاد، یعنی هر چیزی که مربوط به بارون باشه رو دوست ندارم. چتر، موسیقی پیانو همراه با بارون، بوی بارون، نم‌نم بارون، پالتو بارونی، اخبار هواشناسی مربوط به بارون، مزخرف‌ترین چیز دنیا همین بارونه! ولی خب شاید این یکی بارون فرق داشته باشه، شاید.
از بیمارستان رفتیم بیرون، اونا جلو جلو می‌رفتن و من پشتشون میو‌مدم و چمدونم رو همراه خودم می‌کشیدم. هوا دیگه کم‌کم داشت تاریک می‌شد و بیشتر از هر وقتی خسته و بی‌حال بودم. سوار ماشینشون شدن که جلوش داغون شده بود، منم نشستم عقب و چمدون رو هم گذاشتم بغلم. خوابم میومد و دوست داشتم آدرس رو روی یه تیکه کاغذ بنویسم و بدم دستشون و خودم مثل یه خرس بخوابم. ولی اونجوری ممکنه وسط راه منو همونطور که صدای خر و پفم از صدای ضبط ماشین بلندتر شده، از ماشین بندازن بیرون، ولی بدون کیف پول و چمدونم!
حال حرف زدنم نداشتم، هر چی می‌پرسیدن نهایت با مستقیم، چپ یا راست یا بله و نه جواب می‌دادم. تهران رو توی شب تماشا می‌کردم، بخاری که از دهن مردم دل‌گرمش توی سرما بیرون میومد، فروشگاه‌ها، نمایندگی‌های دروغی اپل و کالکشن برندهای چند سال پیش. فکرم مشغول خیلی چیزا بود، کلم داغ شده بود از بس به چیزای بی‌معنی فکر کرده بودم و چند ثانیه بعد یادم رفته بود که به چی داشتم فکر می‌کردم. تا اینکه رسیدیم جلوی در خونمون.
دلم یه جوری شده بود. دیدن در این خونه بعد از چند سال برام مثل دیدن یه عکس قدیمی بود، پر از خاطره، خوشحال کننده، غمگین؛ انگار دور تا دور اون خونه رو با دلتنگی پوشونده بودن. حرف دیگه‌ای نمی‌خواستم بزنم، ولی خواهر دختره ازم یه شماره کارت خواست تا برام پولی که داده بودم رو کارت به کارت کنه که گفتم شماره کارت ندارم و ازم شماره خونمونو گرفت تا یه جوری پول رو به دستم برسونه. بعدش فقط تشکر کردم، پیاده شدم، چمدون رو از ماشین در اُوردم، واسه بار آخر به باران یه نگاه زیر چشمی انداختم، از همون نگاهای مرموزی که فقط وقتی به یه نفر میندازی که مطمئن نیستی که بعد از اینبار دیگه می‌بینیش یا نه!
بعد از اینکه رفتن، زنگ در خونه رو زدم. طبقه‌ی چهارم، یعنی هنوزم اتاق خوابم مثل همیشه سر جاشه؟ پوسترای متالیکا، کالکشن آهنگ‌های قمیشی که با هزار بدبختی روی سی‌دی رایت کرده بودم، میز کامپیوتر قدیمی، کلیات حافظ و اون شاهنامه‌ی گرون قیمت که چند سال پیش با چهار پنج تا بن از نمایشگاه کتاب خریده بودم!
نمی‌دونستم و شاید خیلی وقت بود که من دیگه اون آدم قبل نبودم، شاید از وقتی که دیگه ایرانی نبودم.

رافائل میلادپور هستم ( قسمت ششم)
عشق یا رفیق؟؟؟

واکنش ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *