دل نوشته

رفیق نیمه راه من

1
لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید برای لایک کردن پست ها.
زمان مطالعه: ۲ دقیقه

تو یکی از شبای زمستونی بود که باهاش آشنا شدم، خیلی اتفاقی خیلی ناگهانی رابطمون به اوج خودش رسید.‌قرارهایی که میزاشتیم کافه هایی که رفتیم… همه چی خیلی خوب بود حالمون خوب بود لذت می‌بردم از اینکه کنارشم. بچه های بدی نبودیم جفتمون شاغل بودیم و تلاش میکردیم برای آینده. روزا که سر کار بودیم خیلی وقت بیرون رفتن و صحبت کردن نبود اما شبا… هییییی چقد زود تموم شد همه چی 

 

شبایی که تا نیمه شب با هم صحبت میکردیم 

می‌خندیدیم 

داستان تعریف میکردیم 

از کارش می‌گفت، اوضاعش، برنامه هاش.. منم براش میگفتم از همه چی 

بخوام از قشنگیاش بگم طومار میشه. نمی‌دونم واقعا قشنگ بود یا به چشم من زیبا بود. هیچوقت کنجکاو نبودم ببینم نظر دوستام‌ چیه در موردش؟ 

ولی از دید من قشنگ بود دوست داشتنی بود بامعرفت بود…. با معرفت…. هههههههه 

با هم دوست بودیم صحبت جدی در مورد آینده نزده بودیم. فارغ از جنسیت دوستای خوبی در کنار هم بودیم. می‌دونی یه سری حرفا هست که نه میتونی به خانوادت بزنی نه دوستای دخترت نه همکاررو فامیل و…. 

 

همیشه یکی باید باشه که ناگفته هاتو بشنوه قضاوتت نکنه سرزنشت نکنه خلاصه که رفیق باشه برات. 

منم رفیقش بودم، دوستش بودم، دوستش داشتم 

اونم منو دوست داشت، نگرانم میشد، حواسش بهم بود اما یهو همه چی تغییر کرد.. 

البته از دید من یهویی بود اما میدونید هیچ اتفاقی یهویی نیست، اول تو ذهنت اومده، بالاپایینش کردی، در موردش فکر کردی بعد عملی کردی. 

کم کم رفتاراش تغییر کرد، کم حرف شد، جواب تماس هامو یه در میون میداد، دیگه بلند بلند نمی خندید… 

بزارین یه توصیه ای بکنم بهتون: اگه از کسی خوشتون میاد و دوستش دارین، هیچوقت بهش نگین دقیقا از چه حرکات و رفتارش لذت می‌برین 

 

مثلا اگه قشنگ می‌خنده بهش نگو 

اگه سرتو میزاری رو شونه اش حس خوبی میگیری بهش نگو 

اگه دستاشو میگیری و حس قدرت بهت دست میده بهش نگو

اگه صداش قشنگ و دلنشینه و هیچوقت از شنیدنش سیر نمیشی نزار بفهمه 

می‌دونی چرا؟ 

چون به محض اینکه به مشکل بخورین همه اینارو ازت دریغ می‌کنه…

 

#1

خیلی نامردیه خیلی ... برام یه سبک زندگی شده بود صبحا ویسشو گوش بدم شبا با صدای شب بخیر گفتنش بخوابم. از سر کار که میام بهم زنگ بزنه داستان تعریف کنه و خودشم بلند بلند بخنده اما الان چند وقته که همه اینارو ازم گرفته. حالا من موندم و یه عالمه خاطرات، صدا،لبخند، عکس چت... خیلی سخت گذشت. دوست داشتنت یه طرف، وابستگیم بهت یه طرف..قشنگ ترکیب پدر دربیاری بود. الان مدتی میگذره که دیگه همه چی تموم شده. اوایلش که اصلا تو شوک بودم باورم نمیشد کم‌کم فهمیدم چی به سرم اومده رفیقم، دوستم، عزیزم، تصمیم گرفت دیگه نباشه بدجور دلتنگی میکردم دلم به حال خودم می‌سوخت از این همه بی پناهیم آخه لعنتی من حرفایی رو که به هیچکی نمیگفتم به تو میزدم الان باید دردمو به کی بگم آخه؟ سرکار میرفتم ولی اصلا حالم خوب نبود غذام از نصف هم کمتر شده بود. کارم شده بود دیدن عکس پروفایلت و حرف زدن باهات. شبا تا صبح کارم همین بود گلایه خودتو به خودت میکردم. دیگه طاقتم تموم شده بود نفسام سنگین شده بودن خیلی دلم شکسته بود خیلی... هیچ انگیزه ای نداشتم دیگه تصمیم گرفتم همه چیو تموم کنم نمیتونستم ادامه بدم اینجوری نمی‌دونم تو چطور تونسی چطور؟ آدم یه دوست معمولی رو هم اینجوری یکباره رها نمیکنه همین چند شب پیش بود یه شب تا صبح تو حموم نشستم خواستم دیگه نباشم.. نبودنت امونمو بریده بود جراتشو پیدا کرده بودم ولی یه فکر آنی باعث شد این کارو نکنم. از حموم اومدم بیرون همه عکس و خاطراتتو مرور کردم با همشون خداحافظی کردم برات آرزوی سلامتی و خوشبختی کردم و تمومت کردم. آره من همون دختری که عاشقت بود دیوونت بود دیگه تصمیم گرفتم برای خودم زندگی کنم. نمیگم دیگه دوستت ندارم یا بهت فکر نمیکنم اتفاقا خیلی زیاد دلم تنگته، الانم اما دیگه گذاشتمت یه گوشه از قلب و ذهنم و می‌خوام زندگی کنم. خودمو سرزنش نمیکنم بخاطر دوست داشتنت تو بهترین اتفاق زندگیم تا الان بودی من باهات حال خوبی داشتم. راستشو بخواین اوایل کلی بدوبیراه به خودم میگفتم که حتما یه کاری کردم که ول کرد و رفته اما الان میبینم من کار اشتباهی نکردم من صادقانه احساسمو گذاشتم وسط. حالا اگه اون رفیق نیمه راه بود، بدی من نیست‌‌... یاد گرفتم با خودم مهربونتر باشم خودمو دوست داشته باشم اگر هر کسی هم بدی کرد و رفیق نیمه راه شد، من تا تهش بمونم پای خودم. دیگه شبا کنج دیوار نمی‌چسبم، بجاش خودمو بغل میکنم. ضربه ای که بهم زدی، قوی ترم کرد. محکم تر شدم. نمی دونم شاید یه روزی تصمیم بگیری که برگردی و مثل قبلنا با هم حرف بزنیم، شایداین بار تو باشی که بخوای خودتو به من ثابت کنی.شک ندارم احتمال برگشتنت هست، شک ندارم چون من بی هیچ توقعی دوستت داشتم من فقط خود خودتو دوست داشتم، اما میدونی من تا اون زمان دیگه بزرگ و عاقل شدم. می‌دونم دیر یا زود این دلتنگی منو بی تفاوت میکنه. نه از روی تلافی و انتقام نه، فقط به خاطر اینکه بهترین روزای زندگیمو باتو سپری نکردم به جاش با یه مشت بغض، حسرت،انتظارو خاطره روزا رو به شب و شبارو به روز رسوندم طوری که قلبم ازسنگ شد. ویژگی سنگو میدونی چیه؟ بذار من بهت میگم. سفت،سخت،بی روح،خشک وبی احساس. اینارو گفتم که بدونی من سنگ نبودم. منم دل داشتم، یه دل مهربون با کلی آرزو که میخواست قدم به قدم تا ته دنیا با تو باشه، آره عزیزم رفیق نیمه راه بودنت منو تبدیل به سنگ کرد. خوش باشی رفیق نیمه راه...
عروس خانم ( قسمت اول )
دلم عاشقی کردن میخواد

واکنش ها

2

دوستانی که پسندیده اند

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. چقدر خوشحالیم که تصمیم به این‌خوبی گرفتی
    رهایی تصمیم سختیه ولی بهترین تصمیم تو این شرایط
    امیدواریم حال دلت همیشه خوووب باشه

      • خوشحالیم که به خودت یه فرصت دوباره دادی و بیشتر از اون خیلی حس خوبی داریم که عزیزانی مثل شما با ما در بــــنویس همراه هستن

        شاد و سرحال و پیروز باشی