داستان کوتاه دل نوشته

رها کن کسی که جلد قلبت نیست

0
لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید برای لایک کردن پست ها.
زمان مطالعه: ۲ دقیقه

سالها پیش پسر همسایمون کبوترای زیادی داشت,شهریورماه بود من گاهی رو ایون مینشستم تا غروب بشه و برگردن به خونشون,

 درخت انگور خونه اشون ببخشندگی و طرواتش رو مهمون حیاط ماکرد و لونه ی کبوترا زیر درخت انگور بنا شده بود.

یه روز که رو دیوار نشسته بود و من غرق دیدن کبوترا بهم گفت میخوای یه کبوتر بهت بدم تا خودت ازش مواظبت کنی?!

پله ها رو یکی بدو کردم و تو حیاط وایسادم وگفتم:یعنی برا خود خود من?! 

سرشو تکون داد گفت اره خب براتو…

تو عالم بچگی با شوق گفتم اون سفیده برا من پس, اونم با مهربونی کبوتر رو بدستم داد…

همینکه با ذوق سر کبوترمو بوسیدم,گفت خب اینکه تنها میشه ودوباره برمیگرده پیش دوستاش بیا اینم ببر جفتش بمونه که تنها نباشه…

فرداش با ذوق رفتم توحیاط که به کبوترام دونه بدم  اما اونا پرکشیده بودن و لونه اشون خالی بود…

بند دلم پاره شد و بغض کردم,عصر رو ایون نشستم که برگرده, دویدم توخونه و بمامانی با گریه گفتم کبوترام پرکشیدن و رفتن, بهم قوت قلب داد که برمیگردن و منم تاغروب رو ایون چشم انتظار کبوترام موندم…کبوترا برگشتن ولی لونه ای که من ساختم رو ندیدگرفتن و باز تو لونه ی پسر همسایه جاگرفتن,از انتظار خسته و بادلی شکسته در خونه ی همسایع رو زدم وگفتم اومدم دنبال کبوترام…

اونشبم گذشت فرداش بخودم قول دادم کاری کنم کبوترا راه لونه ای  که من براشون ساختم رو پیدا کنن و نرن سراغ لونه ی قدیمیشون, کامواهای مامانی رو براداشتم و بپای کبوترا بستم و کبوترا پر میکشیدن و من سر کامواها رو نگه می داشتم‌چند متر که دور میشدن دوباره سر کاموار رو میکشیدم وکبوترا رو به لونه اشون میکشوندم,نزدیک به ده بار اینکارو تکرارکردم و بخیالم کبوترام دیگه جلد من شدن و موندنی خونه اشون…ننه جون که رو ایون نشسته بود باخنده گفت ننه اینا به زور موندنی که نمیشن داری اذیتشون می کنی,اینا عادت کردن به بوم قدیمیشون, اینقد تلاش میکنی فقط خودت و پای اونارو زخم میکنی دردت به سرم,پاهاشون باز کن بذار پروازکنن,برن اینا با دونه های محبتت به تو و لونه اشون عادت می کنن نه  با پای بند و زوری…کبوترا هیچوقت برا من نشدن چون بلد نبودم جلدم بشن و اونا عادتی لونه ی قدیمی بودن…

آدمهای زندگیممون همینن هیچوقت انتظار نکش برای کسی که جلد قلبت نیست,هیچوقت برای موندن آدمهایی که راه قلب و روحت رو بلد نیستن انتظارنکش و پای هیچ‌کس رو  به زور بند زندگیت نکن…بذار برن و هرکسی برای تلاشت ارزش قاعل بود خودش میاد میشنه رو بومت …فرقی ام نداره رفیق بود آشنا یا حتی عشق, رها کن بره…بذار موندنی ها خودشون راهی پیدا کنن برا کشف کردن و پیدا کردنت…

دونه های گندمت رو بکار تو خاک آرزوهات

اینجا کبوترها برای موندنی شدن هم چیزی ازتو طلب می کنن…

همین …

#یاسمین. د

زمان چیز عجیبیه به وقتش همه چیو تغییر میده
چطور سیگاری شدم ( قسمت پایانی)

واکنش ها

1

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *