داستان کوتاه دل نوشته

زمان چیز عجیبیه به وقتش همه چیو تغییر میده

0
لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید برای لایک کردن پست ها.
زمان مطالعه: ۲ دقیقه

عصر روز شنبه,وقتی برا کارآموزیا خوابگاه بودم, یه داستان نسبتا عاشقانه می نوشتم از یه دختر,گلفروش..عصرش کلاس نویسندگی داشتم و ذهنم رو برای چفت وبست دادن واژها,متمرکز کردم,هم اتاقیام برای تهیه ی ناهار وشام,که یکی شده بود,راهی بازار شدن,ومن موندم تک و تنها و یه خوابگاه درندشت و دوتا ازبچه های مامایی اتاق روبرویی,توبالکن و سرمای شهرکرد ایستادم و کمی با خودم کلنجار رفتم تا به قولم عمل کنم و برای داستانم وقت بذارم. 

تو داستانم غرق شدم و سربلند کردم دیدم خورشید زمستونی,بی خداحافظی جاش و به ماه داده و اتاق غرق در تاریکی فرو رفته,منم عادت داشتم به نوشتن تو دفترچه یاداشت گوشی و لامپ مهتابی اتاق همچنان گنگ و خاموش منتظر بود همت کنم تااتاق رو غرق نورکنه.رو تخت لیدا چمبره زدم سر بلند کردم بااین نوشته های حک شده روی چوب,تخت بالایی,روبرو شدم: زیرلبم رضا,تیام رضا نفسم رضا!۳)۲(۸۸… یعنی سال ۸۸یه دختر عاشق پیشه برای رضای دلش یادگاری نوشته…ناخودآگاه لبخندی رو لبم نشست, یادمه وقتی دبیرستان بودیم,خیلی ازاین نوشته ها رو درو دیوار ونیمکت می دیدم, اماچیزی که فکرمو مشغول کرده بود این بود: الان رضا رو داره? کنارشه یا اینکه,هر کدوم تو یه جایی ازاین سیاره ی خاکی,پی زندگیشون رفتن و دختر عاشق ما,یادش رفته رضایی هم بود که براش می نوشت اون رو نفس خطاب می کرد و زیرلبش  رضا بود.اماته دلم راضی بود به اینکه کاش الان رضا رو داشته باشه و هنوزم نفسش باشه! شایدم تو پیج و خم مشغله های زندگی,یادش رفته رضایی هم بود… میگن هرکسی تو زندگیش یه بار از ته دل عاشق شده و همه از این رضاها داشتن,واقا پسرا هم مسلما مریم خانمی عشق اولشون بود,اخه تجربه ثابت کرده هرپسری بالاخره یه مریم رو عشق خودش می دونسته.‌خیلیا الان کنار رضای زندگیشونن و عده ای کلا یادشون رفته,رضایی بوده یانه,حتی شاید الان مریم و رضایی تو دلتون هست که فکر می کنید اگه نفستون به نفسش بنده و نباشه دیگه نمی تونید زندگی کنید.امازمان چیز عجیبه وقتی گردش,به سن بشینه,همچی تغییر میکنه از,شکل و شمایل گرفته تا عشق وهدف…زمان که بگذره مریم و رضا ازیادمیرن و شاید خیلی کم پیدا بشه حسی که کاشتن تودل ادم رو حتی با نبودنشون ریشه دار کنن…

حالاکه حوالی خوابگاه دانشجوییه بحث,اینم بگم و ختم کلام,پارسال انتخابات نماینده ی مجلس,چندتا صندوق اوردن خوابگاه و مارو صدا کردن برید رأی بدید.سرپرست خوابگاه با چه جدیتی از نماینده ی منتخبش میگفت وبه خیالش که بله,شماهم به همین اقای مثلا موجه رأی بدید,ماهم که کسی رو نمیشناختیم,شال وکلاه کردیم به سمت ورودی خوابگاه,وقتی تعرفه ها رو اوردن گفتم خب که چی حالا به کی رأی بدیم? 

لیدا خندید وگفت منکه به عشقم رای میدم و با همون لبخند ازته دلش اسم عشقش رو نوشت و انداخت تو صندوق رای..ومنم همچنان به این فکر میکنم کاش خالی می انداختم!.

اما کاش مثل لیدا عاشق بشید و با یه لبخندواقعی اسم عشقتون رو بنویسید…و یکی مثل  رضای قصه ی امشب,اسمتون رو,روی ذهن وقلبش حک کنه…

دلم عاشقی کردن میخواد
رها کن کسی که جلد قلبت نیست

واکنش ها

2

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *