خاطرات متاهلی داستان زندگی داستان کوتاه زندگی فردی مشکلات زنان در زندگی

زندگی زهرا پارت سوم

45
لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید برای لایک کردن پست ها.
بنویس | داستان نویسی
زمان مطالعه: ۲ دقیقه

پدربزرگم یه خونه دو طبقه بزرگ داره که ششصد متره ما طبقه ی اول زندگی میکنیم طبقه اول سه تا اتاق خواب داره که یکی از اتاقا دراختیاربابامه ،یکیشم پدربزرگم و مادربزرگم‌ و من، و یکیشم خالیه
اتاقا خیلی بزرگن اتاقی که ما میشینیم چهل چ پنج متره …
من چون ازبچگی ازتنهایی میترسیدم شبا اتاق مادربزرگم اینا میخوابیدم ،پدربزرگمم چندساله روده شو عمل کرده و نمیتونه رو زمین بخوابه روتخت میخوابید ازاونجایی که درآمد زیادی ندارن فقط یه مغازه داره که اونم داده اجاره و با اجاره ی اون زندگیشونو میچرخونن خیلی خسیسه …
دقیقا بدبختی من اززمانی شروع شد که رفتم کلاس هفتم و تازه اذیتایی عموم شروع شد…
زمستون بود و سرما که پدربزرگم گفت پول گاززیاد میاد توی پذیرایی بخاری نذاریم، بهادر(عموم) هم شبا بیاد اتاق پیش ما بخوابه ! شب بود من پیش مادربزرگم خوابیده بودم ازبچگی خوابم سنگین بود ، یه لحظه حس کردم کسی سینه مو فشار میده !
بیدارشدم دیدم عموم اومده پیشم خوابیده داره  منو فشارمیده!!! یه دستشم زیرشلوارم بود! تادید بیدار شدم سریع پاشد رفت !
وحشت کرده بودم از ترس دیگه خوابم نبرد…
متاسفانه میترسیدم به کسی چیزی بگم حتی به مادربزرگم (پدربزرگم که قرص خواب میخورد چیزی نمیفهمید مادربزرگمم که من پیشش بودم چنان خوایش سنگین تا سرشو میزاشت بالش خروپف میکرد که عموم هم بدون ترس میومد پیشم


ازترس کارایی عموم شب ادارای پیدا کرده بودم با اینکه بزرگ بودم کلاس هفتم بودم! مادربزرگم ناراحت میشد میگفت دختربزرگ شدی امروز فردا خواستگارمیادواست شبا جاتو خیس میکنی یعنی چی؟!سرزنشم میکردن، مشکلم کم بود شب اداریم بهش اضافه شده بود کارم شده بود هرروز پتوشستن نایلون انداختن زیرم تااینکه رفتم دکتر تادارویی چیزی بده گفت ازچیزی میترسی؟ تا دلم رو به دریا زدم و همه چیزو به دکتر گفتم …
دکترم گفت باید مادربزرگ تو درجریان بزاری اولش خجالت میکشیدم اما بالاخره گفتم بهش مادربزرگمم اولش شوکه شده بودباورش نمیشد تااینکه گفت باهاش حرف میزنم وقتی به عموم گفت عموم پاشد قرآن آورد دست کشید روقرآن گفت این عفریته داره دورغ میگه! من کاریش ندارم کلی بهم حرف زد !
باورم نمیشد چطور دستشو گذاشت روقرآن!!! البته کسی که قرآن و خدا حالیش باشه که به ناموس خودش دست درازی نمیکنه…
بعد از اون، مادربزرگم اون اتاق خالیه رو بخاری زدداد به عموم، گفت اونجا بخواب اما ی روز میخوابیداونجا دوباره میومد اتاق ما میگفت اونجا سردم میشه!
میومد پیش بخاری تو اتاق ما میخوابید …
وقتی به مادربزرگم میگفتم میگفت خوب سردشه اخه پیش ما میخوبه چیکارکنه بتو(نمیدونم باورش نشد یا ازعموم میترسید عموم بچه اخرش بود هم میترسید ازاش هم خیلی دوستش داشت) شبا دیگه نمیخوابیدم یعنی خوابم‌ بقدری سبک شده بود که یه پشه ردمیشدمیفهمیدم …
شب ادراریم کم کم خوب شد…
از وقتی همه چی به مادربزرگم گفته بودم انگار ترسم کمتر شده بود…. وقتی مادربزرگم به عموم گفت ، دیگه شبا نمیومد نزدیکم ،نمیدونم ترسید یاچی اما وقتی توخونه تنهام گیرمیاورد بهم حمله میکرد… یه روز خونه تنها بودم مادربزرگم اینا رفته بودن دکتر، ناهار درست کردم، خونه روتمیزکردم بعداینکه کارام تموم شد درازکشیدم پیش بخاری منتظر شدم تا بیان که یهو عموم اومد توی اتاق! تاخواستم پاشم سریع اومد سمتم‌ افتاد روم شروع کرد به بوسیدنم! هرچی میگفتم ولم‌کن ولم نمی کرد! خونمونم هیچکس نبود نفسم داشت قطع میشد… داشت دستشو میبرد سمت شلوارم که دربیاره،خودمو باخته بودم دیگه،فقط زیرلب امام‌ رضا روصدا زدم… انگار امام رضا صداموشنیدهمون لحظه درپذیرایی‌بازشد و صدای زن عموم که منوصدامیزد باعث شدازروم بلندشه ….
باورم نمیشد از دستش نجات پیدا کردم…
سریع پاشدم برای اینکه زن عموم‌نفهمه از اتاق رفتم بیرون …
زن عموم صدام کرد گفت :گفتم تنهایی بیای پیشم بشینی…. رفتم بالا پیشش نشستم،دوتا ازعموهام‌طبقه بالا که دو واحدآپارتمانه زندگی میکنن .

داستان اولین تجربه کاری ۱
خاطرات خیس

واکنش ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *