داستان زندگی روزمرگی ها زندگی فردی

زندگی متاهلی من ( بخش اول )

80
لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید برای لایک کردن پست ها.
زمان مطالعه: ۶ دقیقه

تابستون سال ۸۴ بود و من به همراه همکلاسی های دانشگاهم ، اردوی کارورزی تفرش بودیم که یکشب مامان زنگ زد که عموتینا زنگ زدند و میخوان بیان خواستگاری . من رو میگی داشتم از حرص منفجر میشدم و با خودم میگفتم واقعا که چقدر رو دارند اینهمه زحمت کشیدم و درس خوندم ، اونهم درس به این سختی .بعد برم با یکی ازدواج کنم که حتی دیپلم نداره .دوستهام هم شاهدن که کلی اونروز غرغر کردم .

تقریبا یکسال قبلش خواهر محمد زنگ زده بود و من هم تو خواب بیداری جوابش رو داده بودم میگفت میخواستم نظرت رو راجع به برادرم بدونم که بعدها محمد تعریف کرد که ظاهرا خونه خاله اشینا مهمونی دعوت بودن و اصرار کرده بود که خواهرش تماس بگیره

وقتی برگشتم تهران باباینا گفتند که بهشون بگیم که بیان حالا بعدا تصمیم میگیری

اون موقعها سرکار میرفتم یعنی تقریبا ۳ سال سابقه کاری داشتم و در حین تحصیلم هم کار میکردم . شرکت خیلی قدر و خوبی بود و از کارم خیلی راضی بودم

خلاصه روز موعد فرا رسید و قرار بود که روز جمعه بیان

محمد صبح زود به همراه مامانش رسید خونمون ، شب ساعت ۱۲ حرکت کرده بودند . من هم که فقط جمعه ها تعطیل بودم قبلش به ماماینا گفته بودم که من رو زود بیدار نکنیدها میخوام بخوابم ، چون نیتم این بود که اصلا و به هیچ عنوان این ازدواج سر نخواهد گرفت

خلاصه صبح که بیدار شدم رفتم طبقه بالا و سلام و احوالپرسی کردم و بعد از صبحانه قرار شد که با هم صحبت کنیم

نمیدونم چرا وقتی باهاش صحبت کردم یکجورایی مهرش به دلم نشست ، نمیدونم حکمتش چی بود .مسایل کلی رو مطرح کردیم و گفتیم و خندیدیم . محمد و مامانش رفتند و قرار شد که ما برای آزماشی ژنتیکی بریم و بعد صحبت های اصلی زده بشه

تو این فاصله شهریور تا مهر دو تا اتفاق مهم افتاد یکیش بدنیا اومدن خواهرزاده ام و دیگری عروسی پسرعمومون که یکجورایی چون فامیلی بودیم تو اون عروسی همه فهمیدند که یه خبرایی بین ما هست

اولین غذا رو روز عروسی پسرعموم برای محمد درست کردم سوپ و زرشک پلو با مرغ درست کرده بودم

جواب آزمایش زنتیک مشخص شد و گفتند هیچ مشکلی نیست تو این فاصله هم ما چند باری همدیگه رو دیدیم و با هم حرف میزدیم تا بیشتر آشنا بشیم

بعد از اینکه جواب آزمایش مشخص شد بزرگترها نشستند تا با هم صحبت کنن . پدرشوهرم انتظار داشت که چون برادر بزرگتره همه جی رو بسپریم به اون و خودش تصمیم بگیره و حرفها رو بزنه و صد البته که به نفع خودشون

این وسط باباهامون دایی اشون رو آورده بودند که اون صحبت کنه چون بزرگترشون بود هیچکدومشون نمیتونستند چیزی بگن

قبلش این رو بگم که ما سالیان سال با این عموم اصلا رابطه نداشتیم چون این عموم با ازدواج مامان و بابام با هم مخالف بود و ما خیلی خیلی کم خونه اینها رفت و آمد میکردیم . از مامانم اصلا خوششون نمیومد و هیچکس هم فکر نمیکرد که روزی وصلتی بین این دو تا خانواده صورت بگیرد

برگردیم به روز بله برون که سر مهریه به مشکل خوردن مهریه خواهرم ۵۱۴ تا سکه بود و برای عموینا خیلی زیاد که با هزار اصرار ۵۱۴ رو آوردند رسوند به ۴۰۰ تا سکه

مهریه برام مهم نبود همین الانش هم مهم نیست ولی هیچ وقت نمیتونم زیر حرف زور برم و اینکه عموینا بخوان از همین اول حرف خودشون رو به کرسی بنشونن

قند سابیدن بالای سرم و انگشتر انداختند ولی باز خانواده محمدینا ناراضی بودند

از همون اولش هیچ ذهنیت خوبی راجع بهشون نداشتم و هر کس هم که به من میرسید میگفت وای با این مادرشوهرت چطور میخوای سر کنی هممون میشناسیمش. خلاصه محمد هم ناراحت شد و اونشب رفت خونه دخترعمومینا خوابید

من موندم. دوست نداشتم از همون اول دلخوری بینمون باشه و ناراضی یه کاری انجام بدیم به محمد زنگ زدم که بیا خودمون حرفهامون رو بزنیم . اون هم اومد و حرف زدیم که ایکاش هیچ وقت زنگ نمیزدم و اون هم نمیومد چون ده ساله که دارم به خاطر اون زنگ سرزنش میشم و همه مشکلات زندگیمون به اون زنگ ربط داده میشه.

با هم صحبت کردیم و سر مهریه ۳۵۰ تا به توافق رسیدیم و صبح به خانوادهامون اعلام کردیم و قرار شد که عقد محضری رو تو شهر محمدینا انجام بدیم به خاطر وام ازدواج و ….

روز ۱۲ ام مهرماه ۸۴ ساعت ۶ بعدظهر عقد کنونمون بود که بابای محمد نیومد محضر ، گفت که ماموریت کاری هستم و هر چه منتظر موندیم نیومد و خودمون رفتیم خیلی خنده دار بود من با اینهمه فامیل شاهد عقد کم داشتم و شوهرخاله ام رفت تو خیابون ایستاد و یکی از دوستهاش رو پیدا کرد و اومد شد شاهد عقدمون

عقد کردیم اونها هم فقط من و بابا و مامانم رو پاگشا کردند و این شد مراسم عقد و پاگشای ما . حتی نکردند خاله و شوهرخاله ام رو برای شام نگهدارند

بعد از عقد با محمد سوار موتورش شدیم و رفتیم دور زدیم و محمد زار زار روی موتور گریه میکرد بعدها تو مشاجرات بینمون گفت که از این ازدواج خیلی ناراضی بوده که ایکاش همون موقع و قبلش میگفت

دوران نامزدیمون تقریبا ۱۱ ماه طول کشید با همه فراز و نشیبهاش و بین دو شهر اومدن و رفتند

خاطرات خوب بینمون اونقدر نبود فقط مختص لحظه های اولی بود که همدیگه رو آخر هفته ها میدیم . خاطرات بد هم کم نبود من جمله ای روزی که اومدم خونه محمدینا مهمونی و براشون مهمون اومد و من رو فرستادند زیرزمین خونشون و چند ساعت اونجا موندم که بعدا فهمیدم یه آقایی که از دهات براشون سیب زمینی پیاز و… میاره اومده خونشون بنده خدا تو دلش محمد رو برای دخترش در نظر گرفتند و اینها هم برای اینکه مثلا دلش نشکنه هیچی نمیخواستن که بفهمه و هم دل من رو شکستن هم اون پیرمرد بینوا رو . من هم اعتراض کردم که مگه من دختر سرراهیم یا کور و کرو چلاق هستم که قایمم میکنید

خواهرشوهر کوچیک خیلی سرتق بود خیلی حاضر جواب بود .تا حدی که سر بردن و چیدن جهیزیه یکدونه جارو به من از خونه نداد که بریم خونمون رو مرتب و تمیز کنیم و من رو خیلی سوزوند

من لیسانس عمران داشتم و شاگرد زرنگ و با استعدادی بودم تو کارم هم خیلی قوی و خبره بودم . کلا دختر خیلی فعال و شاد و سرزنده ای بودم که حالا حالاها از هیچی خسته نمیشدم

این رو به خاطر اون گفتم که وقتی محمد خونه خرید من خیلی خوشحال بودم و محمد گفت که من خیلی خوشحالم و پدرشوهرم در حضور مادرشوهرم و من گفت چرا که نباید باشه تو خواب هم چنین چیزی رو نمیدید . وای من رو نمیگی داشتم از شدت عصبانیت منفجر میشدم

همون موقع موجودی من از محمد بیشتر بود . بعد چرا که نباید خوشحال باشه.

کم کم به موعد مراسم عروسیمون نزدیک میشدیم من با شرکت تسویه حساب کردم و قرار شد که بیام شهر محمدینا . خلاصه یکروز اومدند دنبالم و از خانواده ام خداحافظی کردم و دیگه هیچ وقت نشدم دختر مجرد اون خانواده و خونه و زندگی من شد یه شهر دیگه و کنار یه مرد دیگه .

دو ساعت تمام از دم خونمون گریه کردم و مادرشوهر و پدرشوهر و محمد صداشون اصلا در نیومد که بخوان آرومم کنند منم این کم محلی اینها رو میدیم بیشتر حرص میخوردم و ناراحت میشدم و اینکه برای هیچکدومشون اصلا مهم نیستم

با همه سختی ها و تلخی های زندگیمون با هم ازدواج کردیم و رفتیم زیر یه سقف. میگذرم از بار سنگین مراسم عروسی که روی دوش خودمون دو نفر بود و بماند اتفاقاتی که در عین مراسم عروسی و قبل و بعدش افتاد و کادوهای عروسیمون رو مادرشوهرم نداد و من هم سر اون باهاشون بحث کردم و…

شب عروسیمون هم اصلا خوب نبود و فردا صبحش هم نمیدونم سر چی با محمد بحثم شد و پای آیفون حرفهای زشتی بهم زد و اشکم رو درآورد .

زندگی میگذشت تا اینکه یکی دو ماه بعد مامان محمد از محمد پرسیده بود که اونها به تو برگه سلامت دخترشون رو دادند یا نه . و اونهم گفته بود نه و محمد هم رفته بود به بابام زنگ زده بود که بله دختر شما فلان مشکل رو داره و میگم که متوجه بشید ولی من باهاش زندگی میکنم. میخواست منت سر بابام بزاره

من رو میگی وقتی شنیدم داشتم منفجر میشدم که چطور تونسته آبروی من رو براحتی پیش بابام ببره و اونطوری باهاش حرف بزنه . کمر بابام رو با این حرفش شکونده بود که بابت این موضوع هیچ وقت از مادرشوهرم نمیگذرم

یکروز رفتم دکتر و موضوع رو بهش گفتم خیلی ناراحت بودم وایشون هم بعد از معاینه گفت که شما همچنان سالم هستید و فقط در صورت زایمان طبیعی این اتفاق می افته . کلی دعوام کرد که همون موقع برام برگه سلامت صادر کرد و من هم اومدم دادم محمد گفتم برو نشون مادرت بده تا خیالش راحت باشه

یکی نبود بگه تو اگه واقعا این برگه برات مهم بود چرا تو مدت ۱۱ ماه عقدمون یکبار ازمون نخواستی و گذاشتنی بعد از مراسم عروسی میگی . حالا شرایط من خاص بود و خدا خواست که ناحق، حقم ضایع نشه. ولی این شده اولین عقده و غده من.

روزهای سخت و خوش میومد ومیگذشت دعوای بین من و جاریم و دعواهای بین من و محمد و اختلافاتی که بینمون بود کم نبود

نمیدونم محمد از همون اول با ازدواج با من راضی نبود و دلش با من نبود، ولی من اومده بودم که زندگی کنم. روایت با لباس سفید رفتن و با کفن بیرون اومدن

شروع به بهانه گیری کرد که من از رابطه با تو لذت نمیبرم و من رو مجبور کردکه برم دکتر زنان و اون هم خدا ازش نگذره بدون صحبت با من گفت بیا عملت کنم و رفتم بیمارستان و پرستارها تا شنیدن عملم چیه و خودم تنهایی اومدم خیلی خیلی دعوام کردند حتی محمد هم پیشم نمونده بود و رفته بود سر کارش

تک و تنها رفته بودم که بخاطر محمد خودم رو زیر تیغ جراحی بد

زندگی متاهلی من ( بخش دوم )
صبر کردن رو یاد بگیر?

واکنش ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *