داستان کوتاه روزمرگی ها زندگی فردی

زندگی متاهلی من ( بخش دوم )

250
لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید برای لایک کردن پست ها.
زمان مطالعه: ۶ دقیقه

هر چقدر هم باهاش صحبت میکردم میگفت اصلا دلیلی نداره زن و شوهر از هم حسابشون جدا باشه ولی هیچ فکر هم برای این نمیکرد که من بی پول نباشم

خیلی موقع ها تو این سالها به خاطر این موضوع تحقیر شدم و سرزنش شدم . بارها شده بود که خرید میرفتیم تهران و من همیشه از دیگران پول قرض میکردم و میگفتم میدم . کی ؟ خدا میدونه !!

حق هم داشتند خود محمد هم بود و میدید که خواهرش داره هر روز صبح زود داره میره سرکار و همیشه دستش خالیه اون هم اعتراض میکرد

جالب بود پولی که دست دو تا خواهرشوهر خانه دار من بود بیشتر از من بود

من هیچ وقت نتونستم کسی رو مهمون کنم یا هدیه ای برای عزیزانم بخرم تا اینکه بعد از ۹ سال به این فکر افتادم که برای خودم کارت جداگانه ای باز کنم و یک مفدار پول توش پس انداز کنم که سرجمع شاید یک میلیون و پانصد هم نشد ولی همون رو وقتی محمد فهمید به اندازه صدو پنجاه میلیون تومن بهم حرف و تهمت زد و رو اعصابم راه رفت و سرزنشم کرد

آخرین خیانت محمد( البته تا اونجایی که من اطلاع دارم) موضوع دخترعمومون بود که تو امریکا بود و من باهاش خیلی صمیمی بود و محمد دوباره یاد دوران مجردیش افتاده بود و یکی دیگه از دوست دخترهای دوران مجردیش بود که بساط عشق و عاشقی رو بااون راه انداخته بود و یاد دوران قدیم میکردند و خیلی خیلی با هم صمیمی شدند تا حدی که پا رو فراتر گذاشته بودند ووارد حریم خصوصی هم شده بودند که من متوجه شدم و جفتشون کلی معذرت خواهی کردند

من رفتم تهران دو روز و بعد از اینکه برگشتم دیدم محمد بجای اینکه پشیمون بشه پا فراتر گذاشته و رفته برای خودش سیم کارت جداگانه خریده که بیشتر و راحتر با هم در ارتباط باشند و کلی هم از من بد گفته بودند و من رو دیو و احمق و فضول و…. خیلی چیزهای دیگه خطاب کرده بود

دیگه طاقت نیاوردم و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که سرم رو به دیوار بکوبم و زجه بزنم و خودم رو بزنم. قلب و دلم دیگه تکه تکه شده بود و دیگه توان این رو نداشتم که خودم رو سرپا نگهدارم . محمد دیگه برام مهم نبود و همون روز فراموشش کردم و بهش گفتم من دیگه کاری باهات ندارم دیگه راحت باش، دیگه خسته شدم که برای زندگیم بجنگم، دیگه خسته شدم از اینکه میبنم همسرم پشت سر من با کسانی حرف میزنه که لیاقت حتی دوستی من رو ندارند . فقط دارم باهات زندگی میکنم که دخترم بدون پدر ومادر بزرگ نشه و باز به هیچکس هیچی نگفتم و فقط ریختم تو خودم و زندگیم رو کردم تا پارسال

از تنهایی و بی محبتی محمد به تلگرام پناه آورده بودم . خیلی هم فعال بودم و تو اکثر گروه های نقشه فعالیت میکردم و فعالیت داشتم تا اینکه زندگیم بهم ریخت به خاطر یه اشتباهی که خودم مرتکب شده بودم

تو اون گروه ها پیش میومد که خصوصی پیام بدن و سوال بپرسن که وقتی حس میکردم یکی قصد مزاحمت داره سریع بلاکش میکردم و در غیر اینصورت کاملا رسمی جوابش رو میدادم هیچ مشکلی نبود تا اینکه یکروزه یه پسره بود تو گروه های نقشه و من هم تو اون گروه ها بودم .یه گروه بود آرشیو فایل های نقشه که یه شرکت ایجاد کرده بود و من مدیریت میکردم و فقط توش فایل میزاشتیم یکبار این پسره اومد اونجا و۴-۵ تا خط پشت سر هم سوال پرسید راجع به یکی از موضوع ها . اونجا قرار نبود کسی سوال بپرسه فقط فایل میزاشتیم

من هم به اون شرکته گفتم یکی داره نظم گروه رو بهم میزنه و اون هم سریع اون رو از گروه آرشیو اخراج کرد که ظاهرا رفته بود با اون شرکته کلی حرف زده بود و به گروه برگشته بود از اونروز ازش بدم اومد .

گروه ها ی کودکی رو که ایجاد کردم با همکارم ، لینکش رو گزاشتیم تو همه گروه های تلگرام که هر کس خواست خودش عضو بشه تو گروه های اون شرکت هم لینکش رو گزاشته ام و ظاهرا از طریق اون لینک این پسره هم عضو گروه کودکی شده بود

کلا خودم گروه ها رو می چرخوندم و این هم خیلی پرو بود و خودش به دیگران امر و نهی مبکرد که مطلب غیرمرتبطه یا فلان مطلب رو نگذارید و ……

چند روزی که شمال بودیم این گروه ها رو کلا این میچرخوند . خودش برای خودش اینکار رو میکرد و چون اونجا اینترنت نداشتم من هم نمی تونستم مدیریت بکنم،اونجا اسمس داد که فلان کس اینجوری میگه شما چرا چند روزه تو گروه ها نیستید دارند نظم گروه ها رو بهم میزنن . من هم گفتم مسافرتم و هیچ کاری نمی تونم بکنم. اونموقع ظاهرا خونه اشون بوده و استراحتش بود و چند روز کامل میتونست برای گروهها وقت بزاره

تا اینکه برگشتیم و یکروز که اداره بودم زنگ زد و خیلی رسمی حرف زد و بهانه آورد در مورد گروه ها و گفت یه سوال داشتم و راجع به اون زنگ زدم

من کلا ازش خوشم نمیومد. خیلی پرو بود و اصلا بهش رو نمیدادم . میگفت تو گروه من رو نماینده انتخاب کن که اگه شما نبودید من مدیریت کنم

من هم نوشتم تو گروه که، من هیچ نماینده ای ندارم

حتی یکبار از طرف خودش به دو نفر ایراد گرفته بود که شما چرا چنین مطلبی گذاشتید و به من گفت که بهتره اینها رو حذفش کنید که من باز اینکار رو نکردم و گفتم اشکال نداره

خلاصه ای چند باری ضایع شد و گفت میخوام شما رو کمک کنم ولی شما همش رو من ضایع می کنید من اینهمه زحمت میکشم و به گروه های کودکی سر میزنم ولی شما باز من رو ضایع میکنید تو گروه

تا اینکه یکروز به یه گروه شعر و ادب دعوتم کرد اونجا شعر و متن میزاشتند . من زیاد فرصت نداشتم که تو اون گروه برم که برگشت گفت شعرها و متن های قشنگ رو براتون میزارم و شخصی برام میفرستاد

تمام این اتفاقات تو تلگرام بود

منتهی چون ماموریت خارج از استان بود و سرکار بود فقط تو خوابگاه اینترنت داشتند و وقتی بیرون از خوابگاه و سرکار و بیابون بودند اینترنت نداشت و اسمس میداد

چه بسا که اگه اونجا هم اینترنت داشت دیگه اسمس نمیداد

اون زمان مقارن بود با اختلافات من تو محل کار با معاونمون. که یکروز خیلی عصبانی بودم و دلیلش رو جویا شد و من هم گفتم به خاطر کار و فلان موضوع

یکبار هم ما برای پروژه امون در اداره میخواستیم از شرکتهای نقشه استعلام کنیم که شرکت اینها هم جزو قدرترین شرکتهای نقشه بود.که برگشت گفت ما یه شرکت خودمون داریم میشه اون هم باشه که گفتم نه باید گرید داشته باشه و گفت به بچه ها بگم ببینن میتونن گرید بگیرن . که غیرممکن بود یکسال خود گرید طول میکشه تا بگیره

تمام این اتفاقات در طول دو هفته اتفاق افتاد و ۹۰ درصد صحبت های ما راجع به گروه های کودکی بود و نقشه

دقیقا فکر میکنم همون دو هفته شد رابطه من و این آقا . اون هم اون تایم رو ماموریت بود تو یکی از شهرهای غربی و تو یه پروژه نقشه که عکس پروژه هاش رو هم میفرستاد یکبار گفت کاش یه عکس از خودتون میدیم که من گفتم به هیچ وجه و آدرس سایتی که مربوط به پروژه امون بود رو داده بودم نگو تو اون عکسم رو دیده بود . اون هم عکس از پروژه اشون و نحوه کار با دستگاهها و نوع دستگاهها که خاص بودند رو میفرستاد

اینها رو میگم که بگم موضوع اصلی صحبت ما فقط کار بود و رشته امون و بحث سر گروهای اون شرکت که تو تلگرام بود و متفرقه اشون گروه کودکی و شعر و ادب

من حتی نمیدونستم چند تا خواهر و برادرن . و واقعا اصلا نمیدونستم ماشینشون چیه و خونه اشون دقیقا کجای کرجه . در مورد ندیدنمون هم این رو بگم که تا دهه اول ماه رمضون ماموریت بود یعنی تا یکهفته بعد از فهمیدن محمد و یکهفته باید تهران میموند و دوباره برمیگشت و من اصلا تو اون مدت از استان خارج نشده بودم که بخوام ببینمش

اصلا و ابدا یکبار هم در مورد اینکه با هم قرار بگذاریم حرفی نزدیم، شاید چون واقعا هیچکدوممون قصد دیدن همدیگه رو نداشتیم از نزدیک

بدترین جرم اون فرستادن متن و شعرهای احساسی بود

تو اون روزها خیلی به محمد میگفتم که محمد میشه بیشتر خونه بمونی وکنارمون باشی ولی همه زندگیش شده بود کار و باشگاه و استراحت تو خونه . وقتی برای ما نداشت

به عنوان یه سرگرمی به این رابطه نگاه میکردم . نمیخواستم زندگیم خراب بشه و زندگیم رو تحت شعاع قرار بده و چندین بار هم که دیدم داره از حالت رسمی خارج میشه سریع جلوش رو میگرفتم و میگفتم من یه زن متاهلم و بچه هم دارم . هیچ وقت از اختلافم با محمد باهاش حرف نزدم و هر وقت حرفی میشد فقط تعریف و تمجید محمد رو میکردم که خیلی همسر خوبیه و اهل تفریحه و تمام نقاط مثبت محمد رو میگفتم که بفهمه من از زندگیم راضیم و فکر دیگه ای نکنه

یکشب که اون یه پیام توتلگرام فرستاد محمد اون رو دید من رو عزیزم خطاب کرده بود و محمد خیلی عصبانی شد من خیلی بدم میومد که من رو عزیزم خطاب کنه یا حتی با اسم کوچیکم . ولی خوب تو تهران هم که بزرگ شده بودم دیده بودم که خیلی ها اصلا براشون مهم نیست و کلا اینجوری بزرگ شده اند ولی بهش تذکر میدادم و اونهم میگفت ببخشید حواسم نبود

من اون پیام رو پاک کردم و شروع دعوای من و محمد از اینجا بود

اونشب هم داشت راجع به یکی از افراد تو گروه بحث میکرد که اونجوری خطابم کرد و محمد دید و باقی قضایا

اینها اتفاقات دو هفته بود تا اینکه محمد فهمید و ماجرا از اینجا شروع شد

مونده بودم و مستاصل بودم که چیکار کنم . من نباید این اشتباه رو میکردم وقتی میدونستم که محمد دوست نداره من با یه مرد غریبه ای حرف بزنم و حرف زده بودم

تو فکرم این بود که محمد فکر خواهد کرد من دارم تلافی میکنم وحتی فکرش هم آزارم میداد . تمام زحمتی که برای زندگیم کشیده بودم و تمام استواری که داشتم و در برابر همه مشکلات پیش همه ایستاده بودم داشت از بین میرفت بخاطر هیچی

خیلی خیلی ناراحت بودم و اون هم از این مسله خیلی ناراحت بود که باعث شده زندگی من دچار چالش بشه

هر چی به محمد میگفتم من کاری نکردم باور نمیکرد هر چی میگفتم هیچی نبود باور نمیکرد . مطمن بو

زندگی متاهلی من ( بخش سوم )
زندگی متاهلی من ( بخش اول )

واکنش ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *