داستان زندگی عاشقانه ها

عروس خانم ( قسمت اول )

0
لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید برای لایک کردن پست ها.
زمان مطالعه: ۴ دقیقه

همه چیز از یک اتفاق ساده شروع شد…درست وقتی که میخواستم یک گواهی اشتغال به تحصیل کوفتی بگیرم…بعد از کلی گشتن بالاخره موفق شدم مسئول آموزش دانشگاه را پیدا کنم .

گواهی را برایم چاپ گرفت ولی گفت: باید زیر این برگه امضای ریاست دانشگاه باشد تا مهر بزنم وگرنه به کارت نمی آید…الان هم رییس دانشگاه نیست احتمالا در محضر ازدواج است .اخر رییس دانشگاهمان محضر دار است برگه را گرفتم و دوان دوان خودم را رساندم به محضر حاج آقا داشتن خطبه عقد یک زوج جوان را جاری میکردند…

عروس خانوم بعد از چند بار گل چیدن و گلاب آوردن بالاخره با کسب اجازه از کل بزرگان فامیل یک بله تحویل آقا داماد دادند…

مهمان ها و فامیل ها از خوشحالی همگی ریختند بیرون از محضر که ماشین ها را روشن کنند و بوق بوق کنان بروند پی رقص و پای کوبی‌شان…

بالاخره حاج آقا برگه ی مارا امضا کردند لحظه ای که میخواستم خارج شوم صدایم کرد و گفت :

آهای فلانی خدا تو را رساند میبینی که همه رفتند یک شاهد کم داریم بیا زیر این برگه را به عنوان شاهد امضا کن.انشااله عروسی خودت… من هم با لبخندی زورکی آمدم که امضا کنم…امضا کردم.یک امضای مشتی و قشنگ…

شاه داماد تشکر کرد عروس خانم هم آمد که تشکر کند و منی که با قرار گرفتن در آنجا ناگهان  پرت شدم به سال های قبل…

به تمام عاشقانه هایمان و به تمام قول و قرارمان.  من نمیدانم قرار است کنار چه کسی بنشینی و خطبه عقدتان را بخوانند… نمیدانم لباس عروست چگونه خواهد بود فقط میدانم فرشته ای میشوی در لباس عروس که کل شهر مات و مبهوت تو خواهند شد.

شاید روزی همچون امروز یک اتفاق ساده باعث شود باز هم‌ سر از همچین مکانی در آورم .یک امضای مشتی بیندازم زیر قباله‌ی ازدواج یک داماد و یک عروس شاید آن عروس خانوم تو باشی… آن لحظه با دیدنم نفست بند می آید! آن لحظه با دیدنت کنار دیگری قلبم تا مرز از کار افتادن پیش می رود…

به فکر فرو رفته بودم و با خودم میگفتم؛ شاید من شاهد عقد دختری باشم که قرار بود کنارش بنشینم و برایمان خطبه بخوانند…

نمیدانم چه شد که برگه ها را پشت هم امضا کردم و بدون اعتنا به حرف ها و تشکر حاج آقا خارج شدم و دیگر چیزی نشنیدم.

کل مسیر چشم هایم را میبستم و نفس عمیق میکشیدم چشمانم را میبستم و نفس عمیق میکشیدم تا اینکه سر از ایستگاه مترو در آوردم قطار رسید سوار شدم؛ با همان حال پریشانم

هندزفری هایم را در آوردم و آهنگی که همیشه در پریشان حالی ام گوش میدادم پلی کردم روی صندلی نشسته بودم و سرم را چسبانده بودم به شیشه و چشمانم را, این مواقع چشمانم را میبندم که در پریشان حالی خودم غرق شوم.نمیخواهم کسی نفوذ کند به این تنهایی پر از خیال و اضطرابم بعد از دقایقی چشمانم را باز و به اطرافم نگاه کردم…

انگار تمامی افرادی که آنجا نشسته بودند پریشان بودند!  انگار بغض همه شان آماده انفجار بود یکی‌شان خیره بود به روبرو یکی‌شان خیره بود به صفحه موبایلش و دیگری دستانش را گرفته بود روی چشمانش و کز کرده بود در گوشه ای…

همه شان داستانی همچون رازی بزرگ در سینه شان داشتند که نمیدانم برایشان حس شادی داشت یا غم آخر مواقعی که رازت غمگین باشد هم میتوان شاد بود مثلا فکرش را بکنید شاید رازش خاطره ای بوده با معشوقی…

خب وقتی به یادش بیفتی نفس عمیقی میکشی پوزخند میزنی و شاید هم لبخندی شاید هم سر آخر چشمانت تر شوند…

هنوز ترکش های حضور در آن محضر ازدواج بر روی تنم خوب نشده بودند و در حالی که در خیال رمزگشایی راز های اینها بودم ناگهان بوی عطری آشنا به مشامم خورد سریع و باعجله از قطار پیدا شدم .

چند ایستگاه زودتر از مقصد! گاهی همینطوری میشود سریعا دور میشوم فرار میکنم میگویم الاف شوم بهتر از این است که گرفتار خاطره ای قدیمی با یک آدم جدید شوم…

من‌دیگر توان شروعی شیرین با پایانی تلخ را ندارم  دور میشوم فرار میکنم و میروم دنبال تنهایی خودم.میخواهم تنهایی بشود بهترین رفیقم.

درست همانند چند سال قبل…

درست همانند دقایقی قبل از دیدنش در آن پاییز زرد بین درخت هایی که برگ هایشان همانند بارش باران در حال ریختن بود…

 

 ( فلش بک به چند سال قبل )

 

در یک روز پاییزی زیبا  از همان پاییز هایی که در هنگام قدم زدن صدای له شدن برگ ها را زیر پایت میشنوی.در نزدیکی های غروب که هوای مطبوعی همه جارا فرا گرفته بود در دل یک خیابان در حال قدم زدن بودم. حس حال آن روز جوری بود که باید بگویم؛

لعنت به پاییز و به غروبش و به هوایش و به برگ ریزانش…

در این مواقع عاشق خودت و تنهایی ات هم که باشی دلت هوای یک یار میکند که دستش را بگیری و عاشقی کنی. با همین حال پریشان و شاکی روی نیمکتی که پر از برگ های زرد بود نشستم که ناگهان نگاهم خیره شد به دختری که در فاصله‌ی حدود ده پانزده متری ام در حال نقاشی کشیدن از آن منظره زیبا بود…

چند دقیقه ای به او نگاه کردم عینکی بود با لباس های گله گشاد رنگی. شالش زرد بود و یک پیراهن مردانه تنش کرده بود با یک شلوار جین و کفش هایی خردلی رنگ. این ترکیب ساده انقدر دوست داشتنی بود که اصلا حواسم به ساعت و دقیقه و ثانیه ای که سپری میشد نبود…

 

ناگهان به خودم آمدم و دیدم که دخترک وسایلش را جمع کرد. کوله اش را بر روی دوشش انداخت و بلند شد که برود.

اما من.

من هنوز نشسته بودم و به رفتنش نگاه میکردم دلم میخواست بروم نزدیکش! صدایش بزنم و بگویم آهای فلانی جان میشود چند کلام حرف بزنیم  میشود کمی قدم بزنیم

 

میشود در این پاییز باهم عاشقی کنیم؟

عروس خانم ( قسمت دوم )
رفیق نیمه راه من

واکنش ها

2

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *