داستان زندگی عاشقانه ها

عروس خانم ( قسمت دوم )

0
لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید برای لایک کردن پست ها.
عروس خانم
زمان مطالعه: ۵ دقیقه

ولی این میشود ها کمی تخیلی بنظر می رسید برای کسی که تازه یک ساعت میشد دیده بودمش و اویی که اصلا مرا نمیشناخت…

بیخیال شدم و از جایم بلند نشدم و فقط رفتنش را نگاه کردم…

همیشه همینطور میشود گاهی از خودم متنفر میشوم از بس دست و پا چلفتی ام. کوله پشتی و جزوه هایم را برداشتم هندزفری هایم را گذاشتم و همانطور که به آهنگ دلخواهم گوش میدادم راه افتادم که بروم در دنیای تنهایی خودم…

رفتم‌.

رفتم که بروم پی زندگی ام پی همان زندگی تکراری و بی روح… آرام آرام و قدم زنان رفتم پی کارم. ساعت از یک بامداد گذشته بود و من در رختخوابم به چشمانش فکر میکردم…

به دست هایش که داشت روی کاغذ طراحی میکرد…نمیدانم تا صبح چقدر با او عاشقی کردم چقدر قدم زدم چقدر حرف زدم…چقدر حرف زدم. تا اینکه نزدیک های ظهر با صدای زنگ گوشی ام از خواب پریدم… یکی از دوستانم بود. جواب دادم که ای کاش آن روز آن تلفن را جواب نمیدادم…

میخواست عصر با هم برویم بیرون بعد از ساعتی آماده شدم و رفتم به محل قرارمان. آن روز کمی هوا سردتر بود آن روز یکی از روز های کشنده پاییز بود…

آن غروب لعنتی و نسبتا سرد بعد از رفتن سر قرار و کمی قدم زدن و خوردن یک چای داغ گذشت. فقط آن روز دوستم از من خواست که فردا ظهر به آدرسی بروم و سفارشش را تحویل بگیرم خودش نمیتوانست برود من هم قبول کردم که فردا به بلوار کشاورز بروم و نقاشی پرتره ای که سفارش داده را از نقاش مورد نظر تحویل بگیرم…

هوا کم‌کم رو به سرد شدن میرفت. لباس گرمی پوشیدم و شالگردنی انداختم دور گردنم… سر ساعت در همان بلوار کشاورز حاضر شدم

دانشجویان هنری را دیدم که مشغول نقاشی کشیدن بودند… مثل اینکه کار همیشه شان بود بهرحال بعد از دیدن آن ها و متعجب شدنم منتظر‌ نقاش مورد نظر شدم تا نقاشی دوستم را بیاورد…

اما هرچه که ایستادم خبری نشد دیگر‌ طاقت سرما را نداشتم! شروع کردم به قدم زدن تا بتوانم کمی خودم را گرم کنم… کمی هم گرسنه بودم رفتم‌ به آن طرف بلوار یک فست فودی بود رفتم‌ داخل و نشستم پشت میزی که کنار دیوار شیشه ای مغازه بود

و میتوانستم به راحتی بیرون مغازه را ببینم در حال تماشای بیرون مغازه بودم که متوجه شدم دوستم چند بار تماس گرفته و من متوجه نشدم .

یک پیام هم فرستاده بود :

سلام امیر جان این دختره که قرار بود نقاشی رو بیاره زنگ زد گفت یکی دو ساعت دیر تر میرسه شماره اش رو واست میفرستم خودت باهاش هماهنگ کن نقاشی رو ازش بگیر . تا آن لحظه نمیدانستم ممکن است نقاش یک دختر باشد تماس گرفتم‌ و قرار شد منتظر بمانم تا بیاید…

بعد از ساعتی آن دختر نقاش رسید نقاشی را تحویل داد و عذر خواهی کرد بابت تاخیرش… وقتی که میخواست برود خواستم مشخصات دختری که چند وقت پیش در حال نقاشی دیده بودم را بدهم و آدرسش را بدست آورم .

اما نتوانستم چیزی بگویم و فقط به او گفتم که اگر میشود یک نقاشی برایم بکشید او هم با لحنی خنده دار گفت : وقت ندارد و شماره دوستش را داد که وقتش آزاد تر است… به چیزی که میخواستم نرسیده بودم! هوا سرد بود تنم سرد تر و فکروخیالم که به شدت یخ بسته بود…

نقاشی را تحویل دوستم دادم و با خودم کلنجار میرفتم که به آن شماره زنگ بزنم یا نه ؟ تنها راه برای پیدا کردن آن دخترک همین شماره بود… باید به این فکرو خیال پایان میدادم, در بلاتکلیفی محض به سر میبردم .

من حس میکردم که به او علاقه پیدا کرده ام چون هر لحظه با کوچکترین چیزی یا اتفاقی به یادش می افتادم… چه کسی میداند وقت هایی که دلت گرفته یا وقت هایی که فکرو خیالت پی کسی میرود چقدر میتواند سخت و دردناک باشد!؟

در همین فکروخیال و سختی این دلتنگی برای فردی که هیچ حرفی بینمان رد و بدل نشده بود با خودم کلنجار میرفتم و کلی حرف آماده کرده بودم که بعد از تماس و قرار گذاشتن با این دخترک نقاش از او بخواهم طبق مشخصاتی که میدهم فرد مورد نظرم را برایم پیدا کند…

با آن شماره تماس گرفتم؛ دختری با صدایی معمولی و بدون لهجه و بدون هیچ فیس و افاده‌ای جواب داد… قرار شد در کافه‌ی کنار دانشگاه ببینمش… تمام چهره و لباس پوشیدن آن دختر نقاش را در ذهنم مجسم میکردم تا فراموشش نکنم… میخواستم با دیدن این دختر نقاش آدرس آن دختر را بگیرم… رسیدم به محل قرارمان .

نیم ساعتی زودتر رسیده بودم و به همین دلیل سرم گرم گوشی موبایلم بود که متوجه شدم یکی نزدیکم شده و میخواهد بنشیند…

من چه میدیدم؟! من خود آن دختر نقاش را میدیدم. همان گمشده ام را دیدم دقیقا روبروی خودم… زبانم بند آمده بود فکرش را نمیکردم خودش را ببینم. به راحتی پیدایش کردم .

به هر بدبختی که بود سلام و احوال پرسی کردم و از او خواستم که بنشیند… او شروع کرد به حرف زدن محو صدایش شدم شعار نیس اگر‌ بگویم صدایش را نمیشندیم و محو زنگ صدایش بودم…

بعد از چند دقیقه پرسید : خب نظرتون چیه ؟

پرتره سیاه قلم یا یک نقاشی رنگی؟

من که نمیدانستم جریان چیست! من که نمیدانستم و حواسم اصلا نبود. مثل احمق ها سری تکان دادم و گفتم هرچه که خودتان صلاح بدانید. دخترک بیچاره گیج شده بود… از من خواست که بازهم همدیگر را ببینیم و در مورد سفارشم حرف بزنیم… نمیدانم چرا خواست دوباره همدیگر را ببینیم. ولی من که به دنبال حل معما نبودم!

تنها چیزی که میخواستم دیدن دوباره اش بود که خدارا صدهزار مرتبه شکر میسر شده بود… قرار دوم‌مان هم گذشت؛ قرار بود در آن دیدار چهره من را طراحی کند اما میگفت: تا زمانی که موقع نقاشی کشیدن من را اینگونه نگاه کنی نمیتوانم تمرکز کنم و تورا بکشم‌…

هر‌ دفعه نقاشی‌ات خراب میشود. من هم همین را میخواستم. میخواستم نقاشی خراب شود! که باز هم بیاید؛ روبرویم بنشیند و من او را نگاه کنم…

یک چیزهایی هست که نمیتوانی به کسی بگویی… یک حرف هایی یا یک حس هایی که فقط خودت میفهمی! اگر به کسی بگویی متوجه نمیشود. شاید هم به تو بگوید که دیوانه ای و چرت و پرت میگویی… من هم نمیتوانستم حسم را به کسی بگویم . من از آن دخترک خوشم آمده بود… چند باری هم قرار گذاشتم . به بهانه‌ی این که برایم نقاشی بکشد…

به کسی جز خودش نمیتوانستم بگویم که دوستش دارم . به کسی جز خودش نمیتوانستم بگویم که چند وقتی‌ست حواس پرت شده ام… حتی مسیر همیشگی ام را اشتباه میرفتم! گوشی موبایلم را اینطرف و آنطرف جای میگذاشتم… حواس پرتی شیرینی بود اصلا تا باشد از این حواس پرتی ها… دخترک نقاش بعد از پنج باری که میخواست من را بکشد و نقاشی خراب میشد دیگر کلافه شده بود!

میگفت: دیگر‌ فکر‌ نکنم بتوانم تو را بکشم. اینجوری نگاه میکنی و حرفی نمیزنی اینجوری خیره میشوی نمیدانم چرا نگاهت تمرکزم را بهم میزند… من یک پرتره را ظرف یکی دوساعت طراحی میکنم و تحویل مشتری میدهم ولی الان میخوام تورا بکشم نزدیک به دو هفته است موفق نشده ام… یک جای کار میلنگد

فکر‌ کنم هیچ وقت نتوانم تورا بکشم… نگاه های تو مشکل دارد… مانند لال ها مینشینی و حرفی نمیزنی فقط نگاه میکنی! کار ما باهم تمام شده است دنبال نقاش دیگری باش…

این هارا گفت و با عصبانیت وسایلش را جمع کرد که برود… باید حرفی میزدم آماده شده بود که برود ولی! ولی یک حرف هایی هست که حتی نمیشود به خود معشوق گفت… این حرف ها درون خودت میماند و ذره ذره میکشدت… این حرف هایی که نمیتوانی بگویی مانند یک پارچ آب سرد است بر پیکره ات…

نشسته بودم و درون خودم فریاد میزدم و میگفتم آهای دختر جان من دوستت دارم نقاشی بهانه‌است! من میخواهم با تو دیوانگی کنم

من میخواهم این پاییز و هزار پاییز دیگر‌ را با تو عاشقی کنم…

بازهم متنفر شدم از خودم که انقدر دست و پا چلفتی ام. دختر رفت! و من رفتنش را دیدم… همیشه همین گونه میشود نه‌ این که بلد نباشم حرف بزنم. نه اصلا اینگونه نیست فقط وقتی که یک حس پاک و خالص درونم میجوشد میترسم به آن دست بزنم. میترسم به آن حرف بزنم . میترسم چیزی بگویم و از دستش بدهم!

او رفت . من ماندم بدون او و پاییزی سرد که هر روز سرد تر میشد…

بعضی گل ها فصلی ان، درست مثل بعضی از آدم ها
عروس خانم ( قسمت اول )

واکنش ها

1

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *