داستان زندگی عاشقانه ها

عروس خانم ( قسمت سوم )

0
لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید برای لایک کردن پست ها.
زمان مطالعه: ۵ دقیقه

از دوران دبستان و مدرسه رفتن کم کم متوجه شدم رنگ ها در ذهنم همانند چند دخترک زیبا در حال رقص هستند…

بعد از مدتی فهمیدم که من عاشق نقاشی ام و این فقط یک علاقه خشک و خالی نبود بلکه یک استعداد ذاتی در درونم غوغا میکرد.

از همان کودکی عاشق یادگیری چیز های جدید بودم…از زبان خارجه بگیر تا آشنایی با مشاهیر و زندگی نامه شان . در این بین کل زمانم پی خواندن کتاب های مختلف صرف میشد… زندگی ام فشرده و زیبا در حال سپری بود تا این که خودم را پشت کنکور دیدم. دیگر آن دخترک کم سن و سال نبودم. من رسیده بودم به نزدیکی تمامی رویاهایم… از همان کودکی رویاهای بزرگی در سرم میپروراندم… میخواستم بهترین دانشگاه هنر قبول و بورسیه شوم…شاید رویاهای من بزرگتر از این کشور بود! میخواستم از کشور خارج شوم و دور تر از این خاک به دنبال آرزوهایم بروم… برای اینکار هم از همان کودکی تا به حال تلاش کردم… انقدر تلاش کردم که ندانستم سن بلوغ و حس های عجیب و غریبم را کی گذرانده ام .

کل کار های روزمره ام شده بود؛ تدریس خصوصی زبان رفتن به کتابخانه و درس خواندن برای یک کنکور موفق و نقاشی کشیدن برای کسب در آمدی اندک… تا اینکه در پاییزی زرد و سرد اتفاقی برایم رقم خورد که کل زندگی و رویاهایم را به چالش کشید…

آن روزها که در حال درس خواندن برای کنکور بودم دقیقا روزهایی بود که در آن پاییز زیبا به پارکی زیبا میرفتم و نقاشی میکشیدم…

روح و روانم را جلا میداد این استعداد و علاقه‌ی بچگی… از طبیعت و از افرادی که در آنجا نشسته بودند نقاشی میکشیدم آن هم برای خودم… گاهی هم برای مشتری هایی که داشتم نقاشی میکردم. در لا به لای این نقاشی کشیدن ها یک روز یک مشتری داشتم که کلا با بقیه فرق داشت… توسط یکی از دوستانم آدرسم را گیر آورده بود و خیلی هم مشتاق بود که من برایشم نقاشی بکشم… آن هم یک پرتره از خودش. پسر مودب و با شخصیتی بود…

البته دیگر اطلاعی نداشتم از خصوصیاتش آخر نه برایم مهم بود و نه آدم بلدی بودم در شناختن جنس مخالف… تا به آن روز هیچ ارتباط نزدیکی با غیر‌ همجنس خودم نداشتم… نه میخواستم که داشته باشم و نه وقت این جنگولک بازی ها را داشتم… من فقط رابطه و عشق ها را در کتاب هایم خوانده بودم انقدر عشق هایشان زیبا بود که در واقعیت مانندش را ندیده بودم… برای همین هم وقتی کسی را میدیم که اهل کتاب خواندن است ناخودآگاه جذبش میشدم… با آن پسر قرار گذاشتم. در کافه‌ی کنار دانشگاه پاتوق همیشگی ام همانجا بود هم محیطی آرام داشت و هم به دانشگاه و سکوی پرتاب رویاهایم نزدیک بود…

جالب اینجاست که آن پسر هم علاقه‌ی زیادی به کتاب خواندن داشت به گفته‌ی خودش گاهی مچاله میشده لا به لای برگه ها و قصه های کتاب هایش… نمیدانم چه شد‌ که گرم صحبت با او شده بودم و متوجه زمان نبودم… بعد از مدتی فهمیدم که دوساعتی باهم حرف زدیم و من‌دیرم شده است. از او عذر خواهی کردم و خواستم که یک‌روز دیگر‌ بیاید تا نقاشی اش را بکشم… رفتم و بین راه در حالی که از پیاده رویی پر از برگ میگذشتم… در حالی که پاییز بود و در حالی که هوا بسیار عالی و بقول شاعران دلبرانه بود من از فکر‌ کردن به آن‌ دوساعت لذت میبردم حسی عجیب؛ جدید و دوست داشتنی بود… میخواستم زود تر آخر هفته شود تا بتوانم‌ باز هم اورا ببینم و نقاشی بکشم و با او حرف بزنم‌ حرف بزنم نمیدانم چرا حس دخترانه و لطیف یک دختر با تمام الطافش با تمام زیبایی هایش ممکن است تبدیل به غولی شود ترسناک…

من از حال و حسی جدید که درونم شعله ور شده بود راضی بودم و دوستش داشتم. اما نمیدانستم این حس درست است یا اشتباه حتی نمیتوانستم این حسی که یک روزه بوجود آمده بود را باور کنم . در یک روز پاییزی کمتر از دوساعت دیده بودمش و کل هفته به همان دوساعت فکر میکردم . تا اینکه رسیدم به آخر هفته و به روز قرارمان برای کشیدن نقاشی… وسایل نقاشی ام را جمع کردم از اتاقم خارج شدم. اما برگشتم به اتاقم خودم را در آینه دیدم چقدر من با اعتماد بنفس بی اعتماد بنفس بودم در آن لحظه…

لباس هایم را مرتب کردم و دستی به موهایم کشیدم … رسیدم به کافه و داخل شدم زودتر از من آمده و منتظرم نشسته بود. بعد از سلام و احوال پرسی شروع کردم به نقاشی کردنش… دلم میخواست حرف بزند تا کمی باهم حرف بزنیم… کشیدن نقاشی برایم کمتر از دوساعت طول میکشید اما او هیچ نمیگفت… و من میدانستم بعد از کشیدن نقاشی و رفتنش دیگر اورا نخواهم دید… در حین نقاشی کشیدن زل زده بود به من بدون هیچ حرف و سخنی… نگاهش را از من نمیدزدید… حتی نگاهش نگاهی آزار دهنده یا چمیدانم هرزه گونه نبود… یک نگاهی خاص بود که من هر لحظه با دیدنش دلم میلرزید… نمیخواستم که برود قبل این که چیزی بگوید. میخواستم باز هم ببینمش به او گفتم؛ نقاشی ات کمی کار دارد و باید دوباره بکشمت… این نقاشی خوب نشد امروز تمرکز ندارم و او با لحنی مهربان گفت؛ اشکالی نداره و فدای سرت. قرار بعدی را گذاشتیم و خداحافظی کردیم… لحظه‌ی رفتنم مرا صدا کرد ؛ ببخشید خانوم . این کتاب رو واسه شما آوردم. بفرمایید. کتاب را گرفتم تشکر کردم و رفتم به دنیای پر از فکر و خیال خودم …

زندگی‌ آن روزها قشنگ بود رنگ ها برایم زیبا تر از همیشه بودند و پاییز داشت من را در خودش محو میکرد. مگر محو شدن در پاییز چیست؟ من در آن پاییز محو چشم ها و نگاهی شده بودم… نگاهی که هر لحظه به آن فکر میکردم. چند بار دیگر دیدمش و قرار بود نقاشی بکشم ولی هر بار که همدیگر را میدیدم نگاهش به من زیباتر میشد. نگاهش را دوست داشتم و گمانم دیگر به دام افتاده بودم .

من نمیدانستم دوست داشتن میتواند چگونه باشد. حتی نمیدانستم او را دوست دارم یا نه؟ فقط خوب میدانستم دلم میخواهد زود به زود ببینمش و باهم حرف بزنیم. هر وقت میخواستم ببینمش زیباترین لباسم را میپوشیدم. خودم را در آینه‌ی اتاقم نگاه میکردم و لبخند میزدم… شاید دوست داشتن همین بود شاید آرامش همین بود شاید عشق! نه عشق را نمیدانم… هر بار که میرفتیم کافه نقاشی را خراب میکردم. میدید و میخندید… خنده هایش هم زیبا بود. با آرامش و خونسردی میگفت؛ فدای سرت…

باشه دفعه‌ی بعدی! دیگر نمیشد به این بازی و خراب کردن نقاشی ادامه بدهم . گاهی کلافه میشدم که چرا چیزی نمیگوید! چرا از حسش به من نمیگوید! من نمیتوانستم چیزی بگویم ولی چرا او هم چیزی نمیگوید. او میدانست خراب کردن نقاشی  بهانه است تا باز هم همدیگر را ببینیم… ساعت حوالی پنج عصر بود طبق معمول نقاشی را خراب کردم و وقت رفتن بود…‌رفتم . ولی ؛

از بولوار کشاورز هم مسیر شدیم . کنار هم قدم میزدیم و من داشتم از حس خوشحالی و هیجان دیوانه میشدم… دلم نمیخواست مسیر مشابهمان به پایان برسد… اما خب بعد از چند دقیقه راهمان جدا میشد… باز هم حرف خاصی بین‌مان رد و بدل نشد تا اینکه به او گفتم فردا به کافه بیاید تا نقاشی را بکشم . با خودم قرار گذاشتم که این دفعه نقاشی را بکشم و تحویل بدهم… این بلاتکلیفی و بیان نکردن حس مان نسبت به هم داشت کل زندگی ام را بهم میریخت… روز آخر رسید! روبرویم نشسته بود. کلافه بود هم خودش و هم نگاهش! نگاهم میکرد و چیزی نمیگفت… عصبی شدم و به او گفتم چرا اینگونه نگاهم میکنی؟ من نمیتوانم تمرکز کنم نمیتوانم نقاشی کنم. حتی نقاشی تکمیل شده را به او نشان ندادم… هیچ نمیگفت و فقط نگاهم میکرد… همین هم باعث میشد بیشتر عصبی و کلافه شوم . خیلی تند حرف زدم و وسایلم را جمع کردم و رفتم… حتی پشت سرم را نگاه نکردم… دیگر از او خبری نشد حتی بعد از یک هفته هم خبری نشد. و من با انتظار خبری از او داشتم در پاییزی که هر روز سرد تر میشد یخ میزدم… من او را از دست دادم و پاییز برایم سرد شد…

سرد تر از همیشه .

سرگذشت واقعی مریم و محسن
بعضی گل ها فصلی ان، درست مثل بعضی از آدم ها

واکنش ها

2

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *