داستان زندگی عاشقانه ها

عروس خانم ( قسمت پنجم )

0
لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید برای لایک کردن پست ها.
زمان مطالعه: ۱۰ دقیقه

عذر خواهی میکنم بابت تاخیر تو انتشار این پست

روزهای آن پاییز راز آلودتر از همیشه برایمان در حال سپری شدن بود…من و لیلی وارد ماجرایی شده بودیم که از انتهایش هیچ نمیدانستیم…راستش را بخواهید اوایل آشنایی‌مان بود و انتها و مقصد برایمان بی معنی تر از هرچیزی که فکرش را میکردیم بود.

مهم همین باهم بودن‌مان و حال خوبی که باهم داشتیم بود…فکرش را بکنید؛پاییز باشد، تو باشی و یک یار…مگر میشود بفکر چتر باشی؟

من که میگویم خیر…باید زیر باران قدم بزنید تا موهایش خیس شود…تا دستت را ببری لا به لای موهای خیسش.باید خیس شوی تا زیر باران ببوستت.باید زیر باران مست شد، حلالِ حلال.

فقط بفکر دیدنش بودم بفکر قدم زدن و صحبت کردن با چشم هایش… بفکر این بودم که چقدر حال خوبی‌ست وقتی که هست…

اصلا یقین پیدا کرده بودم که چقدر میتواند حال خوبی نباشد وقتی که نداشته باشمش… یک ماهی گذشته بود و ما صفر تا صدمان را برای هم گفته بودیم… همه چیز را در مورد خودمان میدانستیم و هر روز چیز جدیدی کشف میکردیم از وجود خودمان برای یکدیگر…

یک ماه گذشته بود و ما به آخر خط رسیده بودیم… آخر خط دوست داشتنمان را میگویم.

تصور اینکه آیا دوست داشتن، علاقه، آرامش و اطمینانی بیش تر از اینی که بینمان هست وجود خواهد داشت در ذهنمان نمیگنجید….

اگر عاشق شده باشی،اگر معشوقی داشته اید، حتما میدانید که زیاده گویی نمیکنم. هر روز عشقی بیشتر هر روز آرامشی بیشتر و

هر روز ترسی بیشتر بینمان بوجود می آمد…

آری، حتی ترس! ترس ازدست دادن… کلیشه ای ترین چیز یک رابطه‌ی عاشقانه همین ترس است… ترس از دست دادن یکدیگر.

و آخ که چه ترس شیرینی‌ست با تمام استرس و اضطراب و سختی هایش… ولی نمیشد با ترس در یک رابطه ادامه داد. من و لیلی تصمیم گرفتیم به آینده های دور و به ترس از دست دادن یکدیگر فکر نکنیم… تصمیم گرفتیم در لحظه زندگی کنیم.

به این فکر نکردیم که بعد از کنکورش باید برود… به این فکر نکردیم که مقصد آرزوهایش خارج از این کشور است. تصمیم گرفتیم فکر نکنیم به جدایی! قول دادیم. و پای قول‌مان ماندیم… ولی مگر میشد به چشمانش خیره شوم و فکر اینکه روزی ندارمش بغضم را تا مرز انفجار نکشاند… فکر این که روزی راه‌مان از هم جدا خواهد بود حتی یک لحظه هم ذهنم را آرام نمی‌گذاشت…

ساعت حوالی یازده شب بود دو ساعت از زمانی که همیشه باید به خانه بازمیگشت، گذشته بود… اما با تمام استرس و ترسش به آرامی کنارم قدم میزد، میدانستم دیرش شده و وقتی هم که دیر می‌رسد باید جواب پدر و مادرش را بدهد. حق داشت برای آن ترس و استرس، هم او که میخواست تا صبح کنارم بماند و هم پدر و مادرش که نگرانش بودن… قدم هایم را تندتر و سر شوخی را باز کردم…

همیشه در مسیری که می‌رساندمش کلی شوخی میکردم تا وقتی که به خانه میرود، وقتی که از من جدا میشود، لب هایش خندان باشد. از کوچه‌‌ی خلوتی در حال عبور بودیم که ناگهان بهش گفتم؛ خانوم خانوما، نمیخوای شماره موبایلتو بدی ما مختونو بزنیم ؟

چشمانش گرد شد و بلند بلند خندید… گفت: نه نمیشه شرمنده… گفتم: خب شماره ملی تو بده. اصلا شماره کفشت رو بده…

بلندتر خندید و گفت؛ این فیلمی که تو دیدی، منم دیدم دیالوگاش تکراریه جانم، و باز می‌خندید… من هم کم نمی آوردم سرم را تکان میدادم و میگفتم ؛ دارم برات… با خنده هایش دلبری میکرد و به منی که غرق در او بودم میفهماند که هیچ غلطی نمیتوانم بکنم.

در همان مسیر ناگهان چشمم خورد به پسر بچه‌ای که داشت با دوچرخه خرابش، که به دستش گرفته بود از آن جا رد میشد…

نزدیک تر که شد رو کردم به پسرک و گفتم: آقا ببین این دختره شمارمو قبول نمیکنه بهش بگو بگیره دیگه، پسر خوبی ام، خیلی هم دوسش دارم…

پسرک بیچاره تعجب کرده بود و سر آخر با خنده و خجالت به لیلی گفت: خانوم شمارشو بگیر… و سریع از آنجا دور شد… آن شب هم گذشت… مثل شب های دیگر… گاهی هم پیش می آمد که به هنگام قدم زدن به چشمانم خیره میشد و میپرسید ؟

هنوز دوستم داری ؟ یعنی هنوز مثل اوایل زیاد دوستم داری ؟ من هم میگفتم این لحظه از همیشه بیشتر دوستت دارم… میگفتم؛ من تورا از دیروز بیشتر و از فردا کمتر دوست دارم… دوست داشتنت رخنه کرده به قلبم و هر روز بیشتر میشود… شب ها اینگونه می‌گذشت و صبح ها… صبح ها، اولین کارم این بود، سراغ موبایلم میرفتم تا برایش یک شعر یا یک آهنگ بفرستم… کار همیشه مان بود…

چند وقت گذشته بود و یک روز دیگر فرا رسید با چالشی جدید که فکرش را نمیکردم… آن روز صبح با همیشه فرق داشت… پیامش را که دیدم نمی‌دانستم باید خوشحال شوم یا ناراحت! .

با دقت چند بار پیامش را خواندم… تک تک کلماتش را خواندم. نوشته بود: کنکور قبول شدم، همون دانشگاهی که میخواستم قبول شدم، اصفهان. دارم به رویاهام میرسم یکی از بهترین دانشگاه های هنر تو ایران. میتونم اونجا درس بخونم، بورسیه شم برم خارج…

وای امیر نمیدونی چقدر خوشحالم.. نمیدانستم چه بگویم… نمیدانستم چه جوابی بدهم! بعد از کلی این پا و آن پا کردن جواب دادم و برایش آرزوی موفقیت کردم. ولی میدانستیم بزودی از من دور میشود، بزودی میرود و من میمانمو تنهایی و دلتنگی… عقلم را از دست داده بودم، کلی سوال ذهنم را مشغول کرده بود… با خودم میگفتم؛ اگر برود آنجا… اگر از من دور شود، نکند پسری را ببیند که از من بهتر باشد! نکند کسی برایش دلبری کند… نکند…

من به اندازه چشم هایم به او اعتماد داشتم، ولی… ولی مگر نمیدانید عاشق ترسو میشود عاشق فکرو خیالش زیاد است… عاشق دلش برای معشوقش تنگ میشود. روزها سپری میشدن و من هر روز بیشتر نگران بودم و فکرو خیال رفتنش دست از سرم برنمی‌داشت…

قرارهایمان بیشتر شده بود او میخواست که بیشتر یکدیگر را ببینیم… میخواست روزهایی که نیست را جبران کند… ولی من روز به روز دلگیرتر میشدم اوهم! او هم دلش بیشتر میگرفت… .

یک شب که از سینما برمیگشتیم… در همان حال قدم زدنمان و سکوتی که بین‌مان حکم فرما شده بود، دستم را گرفت و خیره شد به چشمانم… وسط خیابان مرا به آغوش کشید… یک لحظه دلم میخواست کسی در این خیابان شلوغ نباشد… نه ماشینی، نه آدمی، نه ماموری و نه فضولی. میخواستم در آغوشش بمیرم… نشستیم روی یکی از همان جدول های کنار خیابان… بعد از کلی نگاه و حرفی که بینمان رد و بدل شد از هم خداحافظی کردیم… آن شب تا نیمه های شب در خیابان قدم زدم و سر آخر از خستگی پناه بردم به خانه و خوابیدم…

همان روزی که هیچکدام‌مان انتظارش را نمیکشیدیم فرا رسید… روز رفتنش را میگویم… تمام وسایلش را جمع کرده بود و ریخته بود در یک چمدان بزرگ… به خودمان که آمدیم دیدیم از هم خداحافظی کردیم… او رفت، و من رفتنش را تماشا کردم… او رفت و من چشمان خیسش را دیدم… بغضش را دیدم… او رفت.. رفت به اصفهان، به دنبال آرزوهایش… رفت تا رویاهای بچگی اش را تحقق ببخشد…

من ماندم و انتظار. من ماندم و تنهایی، من ماندم و روزهایی که تکراری تر از همیشه سپری میشدن. روزها بدون اتفاقی زیبا و خیلی بی روح شب میشدن… شب ها اما فرق داشت برایم… شب ها به آسانی صبح نمی‌شدن. هر شب باران می آمد در اتاقم در کنج خانه…

کل کارم شده بود رفتن به دانشگاه و به محل کار پاره وقتی که داشتم…. اوایل سخت میگذشت… او دیگر نبود… نداشتمش!

نمیدانستم چه میکند… هوایی را نفس میکشیدم که فرسنگ ها از او فاصله داشت… سخت میگذشت که نمیدیدمش… اوایل کارمان شده بود تلفنی حرف زدن . کل کارهایی که از صبح تا شب انجام داده بودیم را برای یکدیگر تعریف میکردیم…

چند وقتی گذشت، باید همه چیز طبیعی تر میشد ولی انگار این رابطه از همان ابتدا تا به حال فرق داشت. هر روز سخت تر از روز قبلش سپری میشد… دو سه ماهی گذشته بود… برای فرار از آن روزهای تکراری ام تصمیم گرفتم بعد از چند وقت به دیدن فرید بروم…

با فرید تماس گرفتم… باز هم مثل همیشه شروع کرد به گلایه… می‌گفت : بی معرفت از قدیم گفتن هر سی و نه روز از رفیقت یه خبر بگیر شاید مرده باشه، حداقل به چهلمش برسی… حق هم داشت، آنقدر درگیر کار و درس و گرفتاری شده بودم که وقت نکرده بودم به دیدنش بروم… بعد از کلی حرف زدن قرار شد فردا بعد از رفتن به دانشگاه به دیدنش بروم… آن روز کلاس نداشتم فقط میخواستم یک گواهی اشتغال به تحصیل بگیرم…

برای خلاص شدن از آن تنهایی عذاب آور… برای فرار از آن دلتنگی زجر آور با فرید تماس گرفتم و گفتم ؛ بعد از رفتن به دانشگاه و گرفتن یک گواهی اشتغال به تحصیل به دیدنش میروم…ساعت حوالی ده صبح بود، هوا آفتاب را به خود نمی‌دید و باد سردی میوزید، از خانه زدم بیرون و رفتم به سمت دانشگاه… اول رفتم به آموزش گواهی را برایم چاپ گرفتن اما برای تایید باید مهر رییس دانشگاه‌مان پای برگه میبود… رییس دانشگاه‌مان محضر ازدواج دارد. آن روز در محضر بود . گواهی را گرفتم و راهی محضر شدم… آن روز یک عروس داماد در محضر بودند رییس داشت خطبه عقدشان را جاری میکرد، عروس خانوم بعد از گل و گلاب آوردن، گفت بله…

چهره‌ی آقا داماد دیدنی بود، انگار به آرزویش رسیده بود… فامیل هایشان هم… رقص و پای کوبی میکردند و منِ روانی هزار فکرو خیال در سرم می‌پیچید… به این فکر میکردم الانی که ندارمش روزها با هر سختی که شده میگذرند…

فردا ها اگر زبانم لال برای همیشه نداشته باشمش چه میشود؟ نکند بنشیند پای سفره‌ی عقد، آن هم با معشوقی دیگر… نکند عطش این عشق فروکش کند و همانند این هوای بی رحم سرد شوم . آن ساعات سخت گذشت… سرم پر شده بود از فکرو خیال، هر جور که شده بود خودم را رساندم به کافه… فرید که حال پریشانم را دید مرا به آغوش کشید و با همان روی خندانش تیکه بارانم کرد…

فرید : میگن وقتی یکی عاشق میشه همیشه نیشش بازه ولی مثل اینکه دروغ میگن… به هر زوری که بود موفق شد مرا به خنده وادار کند… بعد از کلی حرف زدن فرید پرسید ؛

راستی چند وقت شد که لیلی رو ندیدی ؟ نگاهش کردم، گفتم سه ماه و سه روز…خندید و گفت : فراغ به سر رسیده پسرک عاشق…

متعجب شدم و پرسیدم چطور؟ فرید می‌خندید و می‌گفت: میخواهم شعبده بازی کنم کافیست چشمانت را ببندی! به حرف هایش می‌خندیدم که چشمانم بسته شد… لیلی، از پشت سرم آمد و دستانش را گذاشت بر روی چشمانم… سرش را گذاشت بر روی شانه ام…

انتظار به سر رسیده بود… دلم نمی‌خواست چشمانم را باز کنم… فقط عطر تنش را بود میکردم… تاب نیاوردیم، هم را به آغوش کشیدیم… دست هایش را گذاشته بود روی چشمانم… عطر دستانش را می‌شناختم… مگر میشود عاشق باشی و عطر تن یارت را فراموش کنی…

اصلا عطر تن یار یکی از چیزهایی‌ست که اگر سال ها هم بگذرد فراموش نمیشود… خیلی ها با عطر تن یارشان سال هاست که مست و مدهوش شده اند… _ کی اومدی تو لیلی : همین الان رسیدم، زنگ زدم به فرید و خواستم غافلگیرت کنم .

یه راست اومدم ببینمت، بریم یه قدمی بزنیم بعدش منو برسون خونه… یک هفته ای بخاطر امتحانات و فرجه ها و تعطیلاتش وقت خالی داشت… آمده بود و این آمدنش باز حالم را خوب کرده بود ولی می‌دانستم و می‌دانست که باید برود… چاره ای هم نبود.

همان یک هفته آنقدر در کنار هم خوش بودیم که انگار یک سال کنار هم بودیم، ولی روزهای خوش به سرعت نور تمام میشوند…

درست برعکس روز های سخت که پدر آدم را در می‌آورند تا خلاص شوند… تمام کارمان شده بود تلفنی حرف زدن و همین روزهای کوتاهی که میتوانست به دیدنم بیاید…

همیشه میگفت : من اگر نداشتمت چه میکردم؟ من هم نمی‌دانستم چه بگویم و فقط یک خنده تلخ تحویلش میدادم… چهار سال از این روزهای تلخ و شیرین گذشته بود… وقتش شده بود که باهم ازدواج کنیم… من هم در این بین درسم تمام شده بود و سربازی رفته بودم… آن دورانی که خدمت سربازی بودم، مرخصی هایمان را با هزار بدبختی جوری تنظیم میکردیم که بتوانیم یکدیگر را ببینیم…

شده بودم سوژه خنده اش… خب کله‌ی کچل و آش خور بودن خنده دار است… همه چیز آماده بود که بعد از سالها باهم ازدواج کنیم ولی همان روز اولی که باهم وارد رابطه شدیم بهم یک قول دادیم… قولی که باعث میشد این ازدواج سر نگیرد…

روزها سپری میشدن، کنار هم بهترین لحظات زندگی را سپری میکردیم… یک روز بارانی بود داشتم از محل کارم به خانه برمیگشتم… در ایستگاه اتوبوس نشسته بودم حواسم به اتوبوس هایی که رد میشدم نبود… فکرم درگیر قول‌مان بود پرت شده بودم به چند سال قبل که بهم قول دادیم… کاش همان اول این قول و قرار را نمیگذاشتیم… اصلا آن لحظه را فراموش نمیکنم… روبرویم نشسته بود و …

روبرویم نشسته بود و هی پشت هم حرف میزد… از زمین و زمان میگفت، از خلقت میگفت از آدم ها و روابط اجتماعی شان، از این همه ظلم از این همه آدم های به ظاهر عاشق… ولی من فقط نگاهش میکردم و گاهی دماغش را میگرفتم… هی می‌خندید و من بیشتر این کار را ادامه میدادم، آخر خنده هایش را دوست داشتم… در همین لحظه هایی که بازیگوشی میکردم خیلی جدی گفت:

نمیخوای بالاخره به خودت زحمت بدی موهامو ببافی؟ آخه تو چقدر خنگی… چرا یاد نمی‌گیری… آه اصلا بدرد نمیخوری… این ها را میگفت و می‌خندید… حرصم را در آورده بود… خوب مرا میشناخت، میدانست وقتی حرصم بگیرد هر کار غیر ممکنی را ممکن میکنم، بافتن موهایش که دیگر کاری نداشت…

دماغش را محکم گرفتم و بوسیدمش… گفتم : یه جوری این گیسو های پریشانت را ببافم که خودت کیف کنی… با همان لحن قشنگ و زیبایش گفت : این موهای من، این شما… در حال بافتن موهایش بودم که پرسید: امیر درس‌ت که تموم شد، دوست داری چیکاره بشی ؟

خندیدم و گفتم مگه دست منه؟ گفت : پس دست کیه ؟ گفتم : انگار ایران زندگی نمیکنیا! درسم که تموم شه تازه میرم سربازی…

با همان خنده‌ی شیطنت آمیزم ادامه دادم، دوسال پا میکوبم برای کشور عزیزم ایران… بعدش تازه روز از نو روزی از نو! اول باید پارتی پیدا کنم

اگه پیدا نشد…

اوه سابقه کار میخواد و کلی باید بگردم تا بالاخره یه جایی پیدا کنم یه حقوق بخور نمیری بدن… پس من در حال حاضر قدرت انتخابی ندارم… نه آدمی ام که سوار موجی شم نه آدمی ام که کلاهی بردارم… فقط تلاش خودم رو میکنم و از آینده‌ی خودم خبر ندارم…

فقط امید دارم به روزای خوب .

موهایش را بافته بودم اما پشت به من نشسته بود تا از پشت بغلش کنم…

بغلش کردم و گفتم: عزیز دلم، پسرای هم سن من همشون همینجوری‌ان، نمیدونن آینده شون چی میشه!با تعجب و پشت هم شروع کرد به حرف زدن و من میخ حرف هایش بودم… چیز هایی گفت که من از همان روزهای اول امیدی نداشتم که روزی به هم برسیم و سر آخر، همان قول را بین خودمان گذاشتیم…

هر وقت آن روز را به یاد می آورم کلافه میشوم… در بین این روزهایی که می آمدن و میرفتن من تمام شبانه روز درگیر خاطرات خوب و بد بودم . یک روز که داشتم از سر کار برمیگشتم در ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و تمام خاطرات سال های قبل مثل یک فیلم از ذهنم در حال رد شدن بود… دلم نمی‌خواست به خانه بروم

حتی دلم نمی‌خواست بروم پیش فرید! از عالم و آدم فراری بودم… شروع کردم به قدم زدن… بیخیال سوار شدن اتوبوس و خانه رفتن شدم. زیر همان باران قدم میزدم و یاد حرف هایش افتاده بودم… تک تک کلماتش در ذهنم جولان میدادند. آن روز می‌گفت :

از کودکی رویای رفتن به دانشگاه و رفتن به خارج را داشته و برایش کلی تلاش کرده است… زبان خارجه خوانده، کلاس نقاشی رفته ، کلی استعداد دارد و عاشق رفتن به فرانسه است، از فرانسه به آمریکا… جوری حرف میزد که نمیشد چیزی بهش گفت. بقول خودش زندگی اینجا نیست، آنجاست. میگفت: بریده ام از اینجایی که نمیتوانیم بدون دردسر کنار هم قدم بزنیم… میگفت: خسته شده ام از اینکه هر کس و بی کسی گیر میدهد فلان جا نرو فلان لباست مشکل دارد… حتی از مامور های حراست پارک متنفر بود!حقم داشت،

نه لباس ناجوری میپوشید و نه دختر شری بود…او یک فرشته بود . فرشته ای که به من فهمانده بود اگر میخواهی باهم ازدواج کنیم باید درس بخوانی باید موفق شوی باید همراهم به خارج بیایی تا آنجا رویای‌مان را بسازیم و برگردیم… میخواست دنیا را ببیند. رویاهایش برایش مهم بودن…اما این فرشته نمیدانست برای رفتن به خارج باید وضعیت مالی‌ات خوب باشد…

نمیدانست در بیست و خورده ای سال با یک مدرک لیسانس در این وضعیت آشفته نمیشود معجزه کرد… نمیدانست نمیشود از نو شروع کرد به خواندن درس و… نمیدانست دیگر وقت کم است . نمیدانست من باید اینجا دست و پا بزنم تا بتوانم روی پای خودم بایستم .ما آن روز قول داده بودیم کنار هم بمانیم،بدون فکر جدایی…ما قرار گذاشتیم؛ اگر توانستیم آن چیزی شویم که میخواهیم در کنار هم به رویاهایمان برسیم یا وقتش که رسید از هم خداحافظی کنیم…من یا باید میتوانستم همراهش بروم یا باید با او خداحافظی میکردم.

خیلی شرایط دشواری بود!

تازه خدمت سربازی ام را تمام کرده بودم و کار درست و درمانی هم پیدا نکرده بودم…

من زیر آن باران لعنتی با شرایطی که در آن قرار داشتم، هر لحظه خداحافظی را به خودم نزدیکتر حس میکردم…

آخرش کسی که برای تو باشه، برای تو میشه
عروس خانم ( قسمت چهارم )

واکنش ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *