داستان زندگی عاشقانه ها

عروس خانم ( قسمت چهارم )

0
لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید برای لایک کردن پست ها.
زمان مطالعه: ۴ دقیقه

آدم وقتی درگیر احساس دوست داشتنی میشود فکرش همیشه خدا مشغول است .حال اگر کسی را دوست داشته باشی و دختر باشی که دیگر کلاهت پس معرکه است .این را از خودم نمیگویم همه‌ی ما دختر ها این را خوب میدانیم که اگر قلب‌مان را به کسی ببازیم زندگی‌مان خلاصه میشود در تنهایی خودمان…من هم همینگونه شدم!

نمیتوانستم بروم رو برویش بایستم و بگویم من تو را دوست دارم .من از اینکه به او بگویم دوستش دارم هیچ باکی نداشتم…حتی چند بار میخواستم بگویم ولی نمیدانم غرور لعنتی ام اجازه نداد یا خجالت کشیدم…دختر بودن در اینجا در این زمان درد دارد…نباید به پسری بگویی دوستش داری.نباید بگویی من از تو خوشم آمده .که نکند مورد سرزنش دیگران قرار بگیری…هنوز که هنوز است برایم قابل درک نیست این تفاوت بین دختر و پسر !

آنها میتوانند راحت حرفشان را بزنند.هر کار دلشان میخواهد انجام بدهند چون پسرن…‌ ولی مگر ملاک زندگی آدم بودن نیست ؟ چه شده که جنسیت انسان ها باید تعیین کند چه کاری میتوانند انجام دهند و چه کاری را نه ؟ کلافه بودم در این افکار عذاب آورم . آنقدر که داشتم از دست این باورهای اشتباه جامعه حرص میخوردم. چرا پسر ها میتوانند ابراز علاقه کنند؛ و ما… لعنت به این تبعیض ها و به این سرزنش شدن های کور کورانه. لعنت به این حس های عاشقانه‌ی ما دختر ها… اصلا لعنت به حسی که نتوانی بیان کنی! لعنت به این اجبار اجباری.

همیشه با خودم میگفتم حال اگر ما دختر ها شب را با دوستانمان در خیابان سپری نکنیم اگر به استادیوم نرویم اگر هر کس و بی کس به لباسمان گیر بدهد و یا هزار سختی دیگر اینچنینی باز هم حرفی نیست. بیخیالی طی میکنیم . آری من هم مثل همه بیخیالی طی میکردم! ولی نمیدانستم اگر ما دختر ها بیخیال حق های کوچک‌مان شویم… بیخیال شادی و تفریح هایی که حق مسلم‌مان است شویم میتواند روزی یک جایی عقده ای شود در ذهنمان و در قلب‌مان… این عقده های کوچک را تاب آورده بودم . از نگاه ها و متلک های خیابانی با بی توجهی رد شده بودم . آرامش و امنیت نداشته در خیابان ها را تاب آورده بودم . ولی ‌دیگر برایم سخت بود که نتوانم به پسری بگویم دوستش دارم و از دستش بدهم . کاش میشد دختری برود به پسری که دوستش دارد بگوید من تورا دوست دارم و آن پسر با خود نگوید چه دختر بی حیایی و کاش آن پسر از این حس پاک سو استفاده نکند… کاش آن پسر خیلی زیبا برخورد کند.

خواستم فراموش کنم آن حسی را که تا چندی پیش داشت زندگی ام را رنگی و شاد میکرد ولی حال پدرم را در آورده بود… خواستم که فراموش کنم اما نمیشد! وقت هایی که اینگونه به بن بست میرسم و کاری از دستم بر نمی آید نه میشود حسم را مخفی کنم نه میشود فراموشش کنم . باز هم رفتم کتابخانه باز هم خواستم درس بخوانم… خواستم نقاشی بکشم خواستم زندگی ام را برگردانم به حالت قبل… خواستم از نو شروع کنم اما نمیشد! یکی از دوستانم که خیلی رابطه‌ی نزدیکی باهم داریم حال پریشانم را دیده بود و خواست برایش بگویم… تمام داستان را مو به مو برایش تعریف کردم. انگار احساس سبک بودن میکردم. حرف هایم را شنید و؛

لبخندی زد و گفت: چرا زودتر به او نگفته ام. کنجکاو شدم و پرسیدم چرا؟ دوستم آن پسر را میشناخت! میگفت هم کلاسی فرید است…

دوستم خیلی وقت بود که با فرید در رابطه ای عمیق بود… همیشه میگفت؛ عاشقش است و میخواهد تا ابد کنارش باشد… میگفت؛ تا روزی که زنده است با فرید میماند و نمیتواند بدون او زندگی کند… اما هیچ وقت از حس فرید نسبت به خودش حرفی نزده بود

منم هم مثل همیشه چیزی از او نپرسیدم و آن لحظه فقط بفکر آن پسر بودم… پرسیدم؛

راستی اسمش چیه؟ من حتی اسمشم نمیدونم…

خندید و گفت : ابی.

گفتم ابی؟

گفت : آره ابی…

راستش منم نمیدونم چرا بهش میگن ابی و اسم واقعیش چیه… فرید که همش بهش میگه ولی تو گوشیش اسمش رو بجای ابی ذخیره کرده امیر. منم یکی دوباری که دیدمش ابی صداش زدم اونم جواب داده . کنجکاو شدم! بیشتر از همیشه… اما ساره, دوستم را یگویم.

گفت : هفته دیگه قرار فرید و چنتا از بچه ها واسه ابی تولد بگیرن آخه اینا چند تا دوستن که تولد هر کدومشون که میشه کافه‌ی فرید جمع میشن و جشن میگیرن. تازه ابی قراره ویالون هم بزنه… ویالون! آن همه کم حرفی اش و حال که میدانستم ویالون میزند…

چقدر حس مرموزی!

هر لحظه کل کائنات دست به دست هم داده بودند که من بیشتر شیفته‌‌اش شوم … ابی ! ویالون … و نگاه هایش… من‌ در دوست داشتنش غرق شده بودم. ساره آن روز از من خواست که با او به کافه بروم برای تولد ابی…

من هم از خدا خواسته قبول کردم و کل هفته روز هارا میشماردم‌ تا سپری شوند و برسم به روز تولدش… انگار همان لیلی پر از هیجان سابق شده بودم. حال خوب برگشته بود چون من به ابی نزدیک شده بودم . خورشید بالا آمده بود از پنجره اتاقم صدای آواز پرندگان بگوش میرسید… با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم، فرید بود. نای جواب دادن و حرف زدن نداشتم شب قبل حسابی مشغول کار کردن بودم.

فرید : معلوم هست کجای تو ؟ سه ساعت پیش میخواستی بیای… امشب دیر نکنی ابی جون. نا سلامتی تولدته خان… بیا دلبری کن ابی جون…

با خنده حرف هایش را زد و طبق معمول بدون خداحافظی قطع کرد… از جایم بلند شدم و روبروی آینه ایستادم… خیره شدم به آینه و به خودم گفتم؛ چته امیرخان…چته ابی… پاشو پسر، زندگی هنوز ادامه داره… بعد از این همه مدت هنوز هم نتوانسته بودم آن دخترک را فراموش کنم،ولی امیدی هم نداشتم برای دوباره دیدنش!

حوالی عصر… ویالونم را برداشتم و رفتم به سمت کافه… بچه ها همه آمده بودن و سر جای همیشگی‌مان که کنج کافه بود نشسته بودن… همانطور که فرید در حال بستن درب کافه بود شروع کردم به ویالون زدن… در حال و هوای خودم بودم و آرام آرام میرفتم به سمت بچه ها.

همه‌شان آمده بودن… فرید و ساره، بهروز و فرشته، بابک و سعید، مهتاب و شقایق… اما یک نفر اضافه تر آمده بود… تا دیدمش چشمانم گرد شد… نمیدانستم او آنجا چه میکند… ساره که متوجه تعجبم شده بود آرام دم گوشم گفت: امیر جان لیلی دوست صمیمی منه… من همه چی رو میدونم، من ازش خواستم بیاد، امیدوارم ناراحت نشی.! آرام دم گوشش گفتم : لیلی، چه اسم قشنگی داره این دختر.

ویالون میزدم و نگاهش میکردم… سرخ شده بود و گونه هایش از خجالت گل انداخته بود… آن شب آنقدر کیک به صورتم خورد که شده بودم سوژه عکس و خنده بچه ها… لیلی هم یخش آب شده بود…

آن شب گذشت… فردای آن روز لیلی برایم یک پیام فرستاد و از حسش در این مدت برایم گفت… من هم تمام روزهای سختی را که گذرانده بودم برایش تعریف کردم…

احساس میکردم زندگی رنگ و بوی تازه ای گرفته است…

آن پاییز خیلی مرموزانه ما را بهم رساند…

آن پاییز شروع عاشقانه هایمان بود…

عاشقانه هایی که نمیدانستیم قرار است چند سال طول بکشد…

.

عروس خانم ( قسمت پنجم )
۱۵ سال از خودم بزرگتره

واکنش ها

15
1

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *