خاطرات بارداری خاطرات متاهلی داستان زندگی مشکلات زنان در زندگی

من سارا هستم ( ۲ )

39
لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید برای لایک کردن پست ها.
بنویس | داستان نویسی
زمان مطالعه: ۳ دقیقه

بهترین حس دنیا مادرشدنه که امیدوارم تک تک خانمها تجربه کنند .

خب داشتم میگفتم که اومدن عسل هم هیچ کمکی به روحیه وکاهش اختلافاتمون نداشت وتنها مشکل ما بی پولی وکرایه خونه وقسط عقب افتاده و….بود سینا حقوقش خیلی کم بود و چون پدرو هیچ پشتیبانی نداشت باید از ا الف تا ی یا رو خودش عهده دار میشد متاسفانه بسیار دقیق ،ترسو و بچه مثبت واصلا اهل ریسک نبود آسه میرفت وآسه میومد وتوی دعواها اگر من شروع نمیکردم صدایی ازش درنمی اومد ولی چون من میگفتم پول میخوام برای پوشک بچه ،برای قسط ،برای…….. میگفت ندارم من دعوا راه مینداختم دست خودمم که نبود افسردگی بعد زایمان هم گرفته بودم وضمن اینکه دلم میخواست با کمکی که اول راه با درس نخواندن وسرکار رفتن به همسرم کرده بودم دیگه شرایطمون تغییر کنه که

متاسفانه با گرون شدن اجناس و چند برابر شدن کرایه ها بدتر شده بودعسل دو ساله شد دیدم دعوا وجر وبحث فایده نداره افتادم دنبال کار پیدا کردن،کار مناسبی پیدا نکردم ی دوست داشتم خواهرش پزشک بود گفت نیاز به پرستار کودک داره رفتم با خانم دکتر صحبت کردم قرار شد هم از بچه اش مراقبت کنم هم کارهای خونه اشو انجام بدم پول زیادی نمیداد ولی از اینکه اجازه داده بود که عسل رو با خودم ببرم خوشحال بودم یسنا دختر خانم دکتر ۷ سالش بود وکلاس اول ،تو درسها کمکش میکردم ،غذاشو آماده میکردم و بهش رسیدگی میکرد و وقتی نبود کارهای خونه رو انجام میداد تو تمام سه سالی که اونجا کار کردم خانم دکتر هیچ بدی به من نکرد فقط پول کمی میداد دستش باز بود میتونست بیشتر بده ولی خب

خانم دکتر دوتا گربه داشت که پول غذای اون دو تا گربه از حقوق یکماهه من بیشتر میشد اما در مجموع زن خیلی خوبی بود یسنا که کلاس چهارم رفت دیگه عسل میرفت پیش دبستانی و من بخاطر عسل دیگه نرفتم پیش خانم دکتر ،ولی توتموم این سه سال سختی وبی پولی کشیدم اما کمتر سرمم گرم بود خسته میومدم خونه بخاطر همین دیگه با سینا کمتر بحثمون میشد ،سینا بخاطر آروم و کم حرف بودن پیش خانواده ام عزیز بود ومنم باهاش مشکلی نداشتم نه خیلی گرم وپرشور ،نه اذیتم میکرد به رفت وآمدم کاری نداشت بهم گیر نمیداد چ بسا اگه پول داشت حتی دانشگاه هم میفرستاد منو ،سه ماه از پیش دبستانی عسل گذشته بود ومن ی مصاحبه پیش ی دندونپزشک که آگهی شو توی ی کانال کاریابی دیده بودم قبول شدم نمی دونم خواست خدا بود و احتمالا چون سابقه کار داشتم هم بی تاثیر نبود،خیلی خوشحال وهراسان اومدم وبه سینا خبر دادم چشماش برق زد ،هیچوقت یادم نمیره چقدر خوشحال شد نمیخواست بروز بده…


هیچوقت یادم نمیره چقدر خوشحال شد نمیخواست بروز بده اما من فهمیدم آخه کلا از بیکار شدنم میترسید از بی پولی وقسط وبدهی میترسید چون ما همیشه بخاطر پیش پول خونه وام میگرفتیم وقسط داشتیم وگرنه با اون پولی که داشتیم باید تو خیابون میموندیم حتی دیگه خونه مادرشوهر هم نداشتم چون چند سالی بود که خود مادرشوهرم هم از بی پولی مستاجر شده بود حالا اون انتظار داشت پسرش کمکش کنه ودستشو بگیره ،مریم اما شرلیطش کمی بهتر از ما بود تقریبا زندگیش رو روال بهتری بود ی پسر داشت وسه تایی خوش بودن

با شروع کارم باز یکم شرایط بهتری رو تجربه کردیم ماهها گذشت وعسل پیش دبستانی شو تموم کرد اما برای اینکه تنها نمونه بازم میرفت همون مهد ، ساعت ۸ شب بود کارم تموم شده بود جلوی ساختمون مطب سوار ماشین شدم که بیام خونه ،قبل من سینا میرفت دنبال عسل وباهم میرفتن خونه ،اما از مهد زنگ زدن گوشی رو جواب دادم ،خانم…….بابای عسل دیر کردن وهر چقدر شماره شونو میگریم جواب نمیدن منم گفت چشم خبرتون میکنم نگران شده بودم دلم گواه بد میداد دو سه باری شماره سینا رو گرفتم که بلاخره جواب داد صدای خودش نبود خوب گوش کردم شناختم صدای کارفرماش بود گفتم چی شده

گفت سارا خانم آروم باشید فقط حال سینا بد شده آوردیمش بیمارستان هرچی گفتم میخوام باهاش حرف بزنم بهونه آورد و نذاشت اسم بیمارستان رو پرسیدم و قطع کردم راننده از توآینه نگاهی بهم انداخت فهمیدم خیلی بلند حرف زدم که بیشتر شبیه داد زدن بود گوشیم زنگ میخورد شماره مهد بود صداشو بستم چشمهام رو هم بستم ویکم فکر کردم گفتم میشه خواهش کنم دربست منو برسونین گفت حتما ،انگار میدونست چ خبره به مهد زنگ زدم وگفتم الان میرسم عسل رو گرفتم وبردم خونه خواهرم چیز زیادی نمی دونستم ونگفتم ،با همون راننده رفتم بیمارستان خیلی دنبال احمدآقا که کارفرمای سینا بود نگشتم زودی پیداش کردم دقت که کردم دیدم چشماش قرمزه ،گفتم چی شده حرفی نمیزد ،داد میزدم ولی تا حرفی نزد نمیخواستم باور کنم چی شده ،دید خیلی حالم بده گفت میگم فقط داد نزنید ی لحظه به صندلی اشاره کرد که بشینم و گفت که سینا یهو حالش بد شد بالا آورد و از حال رفت وقتی آورده بیمارستان گفتن سکته مغزی کرده والان هم تو کماست ،خدا به هیچکس داغ عزیز نشون نده خیلی خیلی سخته داشتم دیوونه میشدم نمی دونستم باید چیکار کنم ،خلاصه که هر چقدر احمدآقا اصرار کرد خونه نرفتم تا صبح اونجا موندم صبح کلی خواهش کردم تا اجازه دادن از پشت شیشه سینا رو ببینم کلی دستگاه بهش وصل بود اون روزها من توان هیچ کاری رو نداشتم اگه به من بود نفس هم نمیکشیدم….

زندگی زهرا پارت دوم
مختصری تا قبل از دوران دبیرستان

واکنش ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *