اولین ها

وسوسه بارون

0
لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید برای لایک کردن پست ها.
زمان مطالعه: ۲ دقیقه

اولین و آخرین باری که زیرِ بارون خوابیدمو یادمه…

بارون بود، من خوابم نمی‌برد و همه ی اهل خونه خواب بودن. آروم و نوکِ‌پا نوکِ‌پا جوری که کسی رو بیدار نکنم رفتم توی حیاط و نشستم رو پله های ایوون و بارون بارید و من ذوق کردم و لبریز شدم از این حس یواشکی فوق العاده. همیشه بهم گفته بودن نریا زیر بارون، خیس میشی سینه پهلو می‌کنی وقت مدرسه!

حالا من تابو رو شکسته بودم. قانونو شکسته بودم و داشتم یکی از ممنوعه های زندگیمو تجربه می کردم!

دو سه ساعت عین ندیده ها فقط خیره شدم به آسمون ابری. تیلیک تیلیک لرزیدم و از رو نرفتم و همونجا دراز کشیدم رو زمین‌ و دستامو گذاشتم زیر سرمو باز خیره شدم به آسمون، می‌خواستم ببینم اول بارون کم میاره و بند میاد، یا من خسته میشم و سرما طاقتمو می‌بره…

مامان اگه بود دعوام می‌کرد. نمی‌ذاشت عین خل و چلا بشینم زیر بارون و فکر کنم الان ممکنه چند نفر نشسته باشن زیر سقف این آسمون ابری و مثل من دیوونگی کنن و به خودشون بخندن…

نمی‌دونم چقدر گذشت ولی خوابم برده بود. همونجا توی حیاط و زیر بارون، خوابم برده بود…

خیلی کوتاه بود ولی قد همه ی عمرم بهم مزه داد اون خواب بارونی. فرداش یک سینه پهلوی وحشتناکی کردم و به طرز فجیعی سرما خوردم و کارم به بیمارستان کشید و تا مدت ها بابت اون شب سرزنش شدم، ولی هیچکدوم از اینا هیچوقت باعث نشد مزه ی اون اتفاق خوشمزه از زیر دندونم بره و هیچوقتم بابتش یه ذره م احساس پشیمونی نکردم…

عشق تو درست مثل همون بارون شبونه ی وسوسه کننده ست، پر از حسای خوب، پر از آرامش، پر از خواستنای واقعی، پر از ذوق و خنده های از تهِ دل…

می‌دونم آخر و عاقبت نداره. می‌دونم تهش پشیمونیه. می‌دونم ممنوعه‌ست واسه من. می‌دونم‌ همه میگن درست نیست، اما ارزششو داره…

حتی اگه به جای بیمارستان و سرم و سرزنش، بهاش یه عمر دردِ ناتموم و تنهایی و بغض باشه!

نامه های گلورینا _ نامه هشتم
ازدواج اجباری تا زندانی شدن

واکنش ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *