داستان زندگی داستان کوتاه عاشقانه ها

چطور سیگاری شدم ( قسمت پایانی)

0
لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید برای لایک کردن پست ها.
زمان مطالعه: ۷ دقیقه

کلاس بالاخره تموم شد، کیفو انداختم روی دوشمو رفتم توی حیاط و راه افتادم سمت در دانشگاه. داشتم از در میرفتم بیرون که یکی دستمو کشید، قیافش آشنا بود، ولی نمیدونستم کجا دیدمش و کیه. یدفعه یادم اومد، همون پسره بود که با نگار بود. همون عوضی.

-آقا کامران؟

-بله خودمم، کاری داشتی داداش؟

-آره، یکم حرف دارم باهات. در حد چند دقیقه.

-باشه. جونم؟

یکم منو کشید اونورتر از در ورودی و از رفت و آمد آدما دور شدیم. معلوم بود حسابی تو فکره. حرص داشتم ازش، اگه دانشگاه نبود شاید یه چیزایه ناجوری بهش میگفتم. نگار اون روزی که بهم زدیم میگفت پسره بهش ابراز علاقه کرده و گفته از همون روز اولی که دیدش، عاشقش شده و حاضره هرکاری براش بکنه و هر چی میخواد رو براش فراهم کنه. چند شبی هم باهم صحبت کردن و نگار به این نتیجه رسیده که با من به جایی نمیرسه و این داداشمونو انتخاب کرده. البته یه تشکر هم بهش بدهکارم، اگر نگار رو از من نمیگرفت، بهار هیچوقت نمی اومد توی زندگی من و من با این خیال که نگار همدم و مونس همیشگیمه، خودمو گول میزدم و روزامو میچرخوندم.

-من داریوشم. دوست پسر نگار، یعنی دوست پسر قبلی نگار. الان چند روزی میشه بهم زدیم.

-آره، شناختم. به من که گفته بود خیلی میخواستیش، چی شد پس؟

-میخواستمش، نمیدونستم اینجور دختریه.

-چجور دختری؟

-یکی دو روز قبل از اینکه بهم بزنیم، بهم زنگ زد و گفت باباش میخواد عمل کنه و پول کم اُوردن. راستش داداش منم توی فکر نامزدی و اینا بودم، گفتم خب چه اشکالی داره.

-این که تا اونجایی که من یادمه باباش صحیح و سالم بود، مشکلی براش پیش اومده مگه؟

-نه، همین دیگه، باباش هیچ مشکلی نداشته. منم اینو فهمیدم، حالا چجوریش رو کاری نداریم، ولی خیلی بدم اومد از این رفتارش. دفعه اولش نبود ازم پول گرفته بود، ولی دفعه های قبل هم پول کمتری میخواست، هم اینکه اینقدر دلیلش جدی نبود. حالا که فکرش رو که میکنم شاید تمام اون دفعه های قبلم الکی فقط یه چیزی گفته بود که بتونه پولو بگیره.

یدفعه یه فکری عین بمب توی مغزم ترکید. چه غلطی داری میکنی کامران؟ بهار بفهمه چی؟ همینم میخوای از دستم بدی؟ باز میخوای برگردی به همون جهنم؟

مغزم داشت سوت میکشید. اینکه این پسره هم مثل من فقط برای نگار یه بازیچه بود، کامل تمام نقشه هامو نابود کرد. دستی دستی نزدیک بود برم و گند بزنم به همه چیز! واقعا اگه بهار میفهمید چی؟ اگر این پسره سر راهم سبز نمیشد، من الان توی اون پارک کوفتی داشتم با نگار جر و بحث میکردم به فکر اینکه با اینکار میتونم ازش انتقام بگیرم و خیال خودمو راحت کنم! در صورتی که اون اشک ریختناش فقط یه جور بازی مسخره بوده واسه اینکه دوباره بتونه پاشو به زندگیم باز کنه و منم راحت داشتم همونطوری عمل میکردم که اون میخواست! عجب خریتی!

-راستش از تو چه پنهون داداش، وقتی با هم بودیم چند باری از من درخواست پول کرده بود، ولی من شرایط مالیم طوری نبود که بتونم بهش کمکی بکنم. آخرین بار تقریبا دو هفته قبل از بهم زدمون بود. همیشه مینداخت گردن مادرش، میگفت مادرشه که بهش میگه پسره اگه انقدر دستش به دهنش نرسه که بتونه پول برات خرج کنه، به درد زندگی و آینده نمیخوره. دو سه روز پیش هم زنگ زد با کلی گریه افتاد به معذرت خواهی و اینکه پشیمونه و فقط بدلیل حرفای مادرش با من بهم زده و عاشقمه و از این جور حرفا.

-چی فکر میکردیم، چی شد… روزای اول آشناییمون میگفت بهش خیانت کردی و دنبال یه نفر دیگه بودی، به همین دلیل نتونسته تحمل کنه و بیخیالت شده.

-عجب بابا… گل بود به سبزه هم آراسته شد. نه داداش، من همه کاری براش کردم، اینو نمیگم که جار بزنم من خوبم، نه، اینو میگم که بدونی نگار واقعی با اون چیزی که یه روزی من تصور میکردم، خیلی فرق داره و فقط از این ناراحتم که چقدر دیر اینو فهمیدم. ولی خب بالاخره فهمیدم و نجات پیدا کردم از اون همه فکر و خیال الکی.

-نه بابا داداش این حرفا چیه، منم براش کم نزاشتم، گفتم که، اصلا هدف من دوستی و این حرفا نبود، من قصد ازدواج داشتم و میخواستم یه هفته دیگه نامزد کنیم تا اینکه گند کاراش در اومد و دستش رو شد. منم گول حرفاشو خورده بودم و اونقدر دوستش داشتم که واقعیت تلخی که جلوم بود رو قبول نمیکردم. دلم واسه پولایی که دادم نمیسوزه، دلم واسه ی خودم میسوزه که خام این آدم شده بودم. شرمندتم، وقتتم گرفتم. من برم با اجازت، کلاس دارم.

-قربونت، برو به کلاست برس. ممنونتم که این حرفارو بهم زدی، شاید خودت ندونی ولی از یه حماقت بزرگ دیگه نجاتم دادی.

-اگه اینطوره که خیلی خوبه. فعلا پس.

-فعلا داداش.

دست دادیمو رفت. برگشتم توی حیاط، نشستم روی یکی از نیمکتا، ناخودآگاه شروع کردم به خندیدن. وقتی اون بالایی نخواد زندگیت خراب بشه، مطمئنا یجوری یه راه حل بهت میده. آدما همینن، زود ناامید میشن، زود خام میشن. یادشون میره که همیشه بعد از یه شب تاریک و سیاه که آفتاب طلوع میکنه. همیشه یادشون میره. اما وقتی دوباره صبح رو ببینن، طلوع آفتاب رو، میفهمن که تمام اون سختی ها ارزشش رو داشت، اون شب تاریک. به چند ماه پیش که فکر میکنم، اینکه چطور مثل داریوش، گول حرفای نگار و “دوستت دارم” های قلابیشو خورده بودم، یجورایی هم خوشحال میشم، هم ناراحت. حتی بعد از اینکه ترکم کرد، هنوزم دوستش داشتم، اون اولین نخ سیگار لعنتی مثل یه شمع بود که توی نبودنش روشن کرده بودم، یه شمعی که تمام دور و برم رو سوزوند و تنهای تنها شدم. اما بازم راضی نبودم، میخواستم فقط من باشم و سیگار، پاک یادم رفته بود که شب یه موقعی تموم میشه و روز میاد! من بهار رو پس زدم، ولی بهار… واقعا واسه آدمی مثل من که زندگیش رو با دستای خودش زمستون کرده بود، بهار بود! مثل جوونه زدن شکوفه روی شاخه های یخ زده. گوشیمو در اُوردم، باز خندیدمو یه تکست برای نگار تایپ کردم و فرستادم:

“برو پی زندگیت، من الان از زندگیم راضیم. تو رو به خیر و ما رو به سلامت.”

براش فرستادم و شمارش رو گذاشتم توی لیست ردی و متن تکستارو پاک کردم. یه نفس عمیق کشیدم، هوای سرد زمستونی رو کشیدم توی ریه هامو با قدرت تموم دادم بیرون. برخلاف یکی دو ساعت پیش که ذهنم از مشغله پر بود و تحت فشار بودم، واقعا آروم شده بود. تنها چیزی که بهش فکر میکردم این بود که بهار الان روی یه دونه از اون تختای عجیب و غریب دندون پزشکی دراز کشیده و داره دندوناشو معاینه میکنه و از ترس نمیتونه آب دهنشو قورت بده و ثانیه شماری میکنه که زودتر تموم شه و بیاد بیرون. چند دقیقه ای توی حیاط دانشگاه نشستم و بعد بهش زنگ زدم:

-سلام، چی شد خانوم خانوما؟ همه ی دندوناتو کشید؟

-وای کامران خیلی بد بود! از ترس داشتم سکته میکردم!

-مادرت که میگفت کلی تابحال دندون پزشکی رفتی، دیگه قاعدتا باید الان نترسی!

-خب دلیل نمیشه که، همیشه میترسیدم، الانم میترسم!

-عب نداره، کم کم ترست میریزه، عادت میکنی. کجایی الان؟

-فکر نکنم هیچوقت ترسم بریزه، اه هنوز بوی مطبش مونده روی لباسام! دارم میرم خونه، تو کجایی؟

-هیچی منم کلاسم تموم شد نشستم توی حیاط، الان دیگه راه میفتم سمت خونه. فردا میای بریم سینما؟

-سینما؟ آره اتفاقا خیلی وقته سینما نرفتم، کلی هم فیلم خوب اومده میتونیم ببینیم. کی بریم؟

-بعد از دانشگاه باهم میریم، حالا یا انقلاب، یا هر جا که تو دوست داشته باشی.

-باشه، ولی باید قول بدی بعدش بریم یه چیزی بخوریم، چون من فیلم که میبینم حسابی گشنم میشه! راستی، سیگار هم بی سیگار!

-حالا بزار بریم فیلمو ببینیم، بعدش دیگه دست خودمونه. هر جا بخوای میریم. چشم، سیگار هم نمیکشم کلا. کارمون هم که تموم شد خودم میرسونمت خونه.

-آخ جون، باشه پس! قول دادیا!

– باشه، چشم. میبینمت فردا، مراقب خودت باش.

-مرسی، تو هم!

-خداحافظ

-خدافظ!

وسط زمستون، با یه کاپشن نازک توی حیاط نشسته بودم ولی سردم نبود! میتونستم بگم برای اولین بار توی زندگیم واقعا خوشحال بودم! اولین بار که میتونستم کل ولیعصر رو از اول تا آخر پیاده برم پایین و اصلا هم برام مهم نباشه که چقدر هوا سرده و چقدر ولیعصر طولانی! هیچ تصوری از آینده نداشتم، اینکه چی میخواد بشه، به کجا میخوام برسم و قراره توی این راه چقدر سختی بکشم، مهم این بود که دیگه تنها نبودم، دیگه تنها همدمم یه پاکت سیگار نبود، یه کسی بود که گرمای دستاش از شعله ی فندک هم بهتر بود! باز خندیدم، انگار خنده باهام آشتی کرده بود. گوشی رو گذاشتم توی جیبم و پاکت سیگار و فندک رو از جیبم در اوردم. یکم بهشون خیره شدم، روزایی که گذرونده بودیم و همه ی اون تنهایی ها. بهشون خندیدم ، ازشون تشکر کردم و بلند شدم و رفتم نزدیک سطل آشغال. آروم بهشون گفتم “خداحافظ” و انداختمشون توی سطل. دیگه نیازی بهشون نداشتم، دیگه بهار اومده بود و بهار شده بود! دیگه هیچ مارلبورو پایه بلندی نمیتونه برام جایگزین خنده های شیرینش باشه و هیچ وینستون لایتی نمیتونه ساعت ها منو غم آلود کنه، چون بهار نمیزاره! کنت باشه یا کَمِل، بهمن یا پال مال، دانهیل یا مگنا، همشون برن به جهنم! من دیگه بهاری شدم! انگار درعرض چند دقیقه، برگشتم به همون کامران قبل از نگار. سینما، بهار، سرما، چه شود! دوباره گوشیمو از جیبم در اوردم و زنگ زدم خونه:

-الو؟

-سلام مادرم، چیزی نمیخوای اومدنی بگیرم قربونت برم؟

-سلام مادر، نه پسرم فقط زود بیا که عموتینا قراره شب بیان، یکم خونه رو جمع و جور کنیم.

-چشم، دارم میام. خداحافظ.

-خدا به همرات.

برگشتم سمت نیمکت، کیفمو برداشتم و انداختم روی شونم، یه نگاه به دور و برم کردم، یه نفس عمیق کشیدم و دستامو مچاله کردم توی جیبامو و راهی خونه شدم. چشمم افتاد به مغازه، به یاد اون “هر چی”، به اون پارک، ولی همشون مثل یه سری تصویر محو از گذشته بودن که حالا اصلا مهم نبودن، دیگه اهمیتی نداشت که من چطور سیگاری شدم، فقط اینکه من چطور بهاری شدم!

-بابا، چرا اسم منو با مامان گذاشتید پاییز؟

-داری کم کم شروع میکنی سوالای سخت میپرسیا شیطون! هممم بزار فکر کنم… دلیلش اینه که منو مامانت توی پاییز با هم آشنا شدیم.

-بابا، یعنی اگه توی زمستون آشنا میشدید اسم منو میزاشتید زمستون؟

-نه دیگه اونموقع فرق میکرد! شاید یکم صبر میکردیم تا توی بهار با هم آشنا بشیم و اسم تو رو هم بزاریم بهار!

-یعنی مثل مامان بزرگ و بابابزرگ که اسم مامانو گذاشتن بهار؟

-آره، دقیقا همونطوری!

-خوب پشت سر من پچ پچ میکنید پدر و دخترا! درسته توی آشپزخونه ام ولی صداتونو میشنوما! پاییز کم کم بلند شو حاضر شو، کیف و کتاباتم بردار که بتونی با هانیه مشقاتو بنویسی خونه بابابزرگ.

-باشه مامان. میتونم اون عروسک جدیده که بابا برام گرفته رو هم بیارم؟ میخوام به هانیه نشونش بدم.

-اگه میخوای اونم بردار.

-باشه.

-کامران اون قبضا که گذاشته بودم روی یخچالو ندیدی؟

-چرا خودم برداشتم. گذاشتم توی کشو کنار تخت. فقط یکیش پرداخت نشده بود. مال گاز بود فکر کنم. یادم بنداز سر راه بنزین بزنیم فقط، برگشتنی نمونیم تو راه.

-به کیم میگی! من الان ده دقیقس دنبال لنگه گوشوارم دارم میگردم، پیداش نمیکنم!

-اونارو که همیشه میذاشتی جلو آینه، لابد افتاده پایین.

-حالا میرم نگاه میکنم.

-پاییز، بابا حاضر شدی؟

-آره بابایی.

-من میرم پایین ماشینو روشن کنم، شمام بیاید دیگه.

-باشه برو، منم یه چند دقیقه دیگه میام با پاییز.

از روی مبل بلند شدمو سوییچ ماشینو از رو اوپن برداشتمو رفتم سمت در ورودی. کفشامو پوشیدمو رفتم سمت پارکینگ. بیرون بارون میومد، یاد قدیما میفتم هر موقع بارون میاد، صداش، بوش، همش یادآور خاطراته. یاد یه جوون ته اتوبوس، یاد دو تا عاشق توی یه کافه، یاد یه جوون سیگاری که زندگیش با اومدن یه دختر کامل عوض شد! یاد همون سالی که یدفعه وسط زمستون، بهار شد! دیگه اون جوون مثل اون روزا تنها نبود، هم بهار کنارش بود، هم پاییز کوچولوش!

چطور سیگاری شدم – پایان

رها کن کسی که جلد قلبت نیست
اون شب سرد بود خیلی سرد.....

واکنش ها

1

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *