داستان کوتاه دل نوشته روزمرگی ها زندگی فردی

گاهی وقتا آدم مجبور به انتخابه?

71
لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید برای لایک کردن پست ها.
زمان مطالعه: ۲ دقیقه

مدت هاست که دیدم رو تغییر دادم و دیگه از جنبه عاطفی به مسائل نگاه نمی کنم؛ در پرده اول. شاید بعدا اشکم در بیاد، شاید بعدا حسرت بخورم که چرا مهربونی بیشتری به خرج ندادم.

اما داستان همونه…

حالا کمی دنیای سنگا رو می شناسم.

می گم کمی، چون هنوز سنگ و سخت و سفت نشدم و گمان می کنم تا سنگ شدن، راه درازی در پیشه.

البته، در مسیر سنگ شدن گام بر نمی دارم.

اما وقتی در حال پیش‌روی هسی، باید داستان های زیادی رو بشنوی و آزمون و خطا داشته باشی.

تو این آزمون ها فهمیدم که باید کمی سنگ و سرد بود و اگه دائما آتیش باشی، میسووووزی???

 گرمات شاید کمی انرژی بخش باشه، اما نمیشه تا ابد آتیش بمونی

همونطور که نمیشه تا ابد سنگ بود یا مثل اونا رفتار کرد.

حالا فکر می کنم ی تاس شدم.. ی سمتم سنگه، ی سمتم آتیشه. هربار به سنگا نگاه میکنم حس می کنم درونشون ی آدم می بینم.

آدمی که تلاش کرد بخش آتشین وجودش خاموش نشه، تبدیل به سنگ نشه، اما پیروز نشد.???

امیدوارم شناختم از دنیای سنگا به همین‌جا محدود بشه. من استعداد سنگ شدن رو ندارم. می دونم!

من ماهان هستم ( بخش اول )
خاطرات بچگی من?

واکنش ها

دوستانی که پسندیده اند

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *