خاطرات سر کار

گوشه دنج و امن من

150
لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید برای لایک کردن پست ها.
زمان مطالعه: ۴ دقیقه

تا حالا فکر کردی وقتی حال و حوصله نداری به کجا قراره پناه ببری؟
وقتی دلت میخواد از همه چیز و همه کس فرار کنی، دوست داری کجا باشی؟

دلت میخواد چیکار کنی؟

???
اینجا محل کارم، خونه دوم منه، همون گوشه ی دنج و امنی که من بهش پناه میبرم.?

تو این روزهای کرونایی که هر جا رو نگاه می کنی و با هر کی صحبت می کنی موجی از انرژی های منفی به سمتت، سرازیر میشه و دیگه مثل گذشته نیست که تا دلت میگیره وسایلتو جمع کنی و بزنی به جاده، باید یه جایی باشه که حالتو خوب کنه آرومت کنه….
اینجا ….. …همون جاست که در کنار همه خستگیش و همه حسای متفاوتش ، حالمو خوب می کنه.???
حس مفید بودن که قراره مشکلی رو حل کنی، دردی رو دوا کنی و اینکه داری حسی رو می‌بخشی، بی نظیره که با هیچ کلمه ای قابل وصف نیست….?
و در نهایت، کائنات این انرژی روجاییکه فکرشم نمیکنی بهت برمیگردونه?
دقیقا دو ماه پیش بود که تست کرونام مثبت شد و دو هفته مجبور شدم خودمو قرنطینه کنم، چیزی که بازم حالمو خوب می کرد و وادارم میکرد زود سرپا شم، نگرانی بیمارام بود، تماس هاشون، پیام های قشنگی که میدادن، درست مثل ی خونواده واقعی در تموم این دو هفته کنارم بودن. قشنگیش وقتیه که بی هیچ چشم‌داشت و توقعی این انرژی رو بهت تزریق میکنن ، چیزی که ما خیلی وقتا از بهترین و نزدیکترین دوستامون توقعشو داریم و نمی‌بینیم ازشون ?
و من بازم مصمم تر میشم که راهمو ادامه بدم، اینکه بتونم لبخند رو تو چشاشون ببینم، حسی که برای اولین باره قراره بشنون و من این شانسو دارم که شاهد دیدن این صحنه باشم، بالاترین محرک شادی و سرخوشی منه???

 امروز یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۰
ی روز کاری سراسر هیجان بود که گذشت….
در کنار غمگین شدن و خستگی هات ولی تهش حس آرامش داره وقتی بیمار مسنی میاد و برات دعای خیر می‌کنه، بخاطر شنیدن صدای نوه اش، و من چقدر خوشبختم که تو این حس و حال خوب شریکم
ولی همیشه هم این جوری نیست…

یه وقتا هم مثل امروز پیش میاد که من باید تست ی نوزاد سه ماهه رو انجام بدم و این خبر به ظاهر هولناک رو بدم….?

چند بار با خودم تکرار می کنم که الان چطور باید جواب این مادر نگران رو بدم؟

ازش پرسیدم و متوجه شدم این مادر تقریبا همسن و سال منه، و فقط ی لحظه خودمو جای اون مادر تصور کردم و زمین زیر پام خاااالی شد?
من چطور باید این خانواده رو که با هزار امید و آرزو میان اینجا و فقط انتظار معجزه دارن، رو ناامید کنم؟
 تو این ۹_۸ سال کم نبوده این موقعیت ها و من هر باااااار تو این لحظه باز نمی‌دونم …بازم گیجم…?
ولی هر بار میبینم که دارم  قوی تر و محکم تر میشم

باید جسور باشم و به انتظار این خونواده پایان بدم و خبر کم شنوایی این عروسک ۳ ماهه رو بدم.?

 نمیشه با حکمت خدا جنگید؟

و نمیشه هم ناشکری کرد؟

 

#1

از زندگی چی میخوای؟

اگه چند سال پیش در تو سن ۲۰/۲۱سالگی ازم می پرسیدن از زندگی چی می خوام؟ قطعا این جواب کلیشه ای رو میدادم که می‌خوام خوشبخت بشم، یه خونواده عالی و ی شغل خوب داشته باشم. اما الان به نظرم پرسشی که خیلی مهمتره برای سنجش خوشبختی و رضایتت از زندگی، اینه که تو زندگیت چه رنجی رو حاضری تحمل کنی؟ حاضری با چی دست و پنجه نرم کنی؟ جواب سوال می‌تونه معیار خوشبختی تو باشه. و الان در آستانه ۲۹ سالگی به این باور رسیدم که راه شادکامی، راهی پرمشقت، وهمراه با سرافکندگی و ناکامیه. نمیشه زندگی همیشه پر رنج داشته باشی و نمیشه هم، همه چی گل و بلبل باشه .. و این رنجها و لذت هاست که زندگی رو قشنگ میکنه و اینجا را تبدیل به گوشه دنج و امن من کرده... ?☺️?
آدما عاشق میشن که…
ارتباط افسردگی با روابط از دست رفته

واکنش ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *