به آنجا رفتم و برگشتم( قسمت نهم )

8
1

شعله های آتش جنگ هر روز بیشتر از روز قبل شدیدتر میشد و دو طرف در کشتار نفرات همدیگه برای ذره ای درنگ نمی کردن البته این مورد من رو هم شامل میشه منم در کشتن افراد تردیدی نمی کردم که هیچ, لذت هم میبردم البته دیگه اون حس انتقام مرگ تی هوی در من فروکش کرده بود ولی باعث نمیشد روزهایی که تو پایگاه بیکار بودم به دیدنش نرم. سنگینی فشار جنگ رو توی صورت بیشتر سربازا حس میکردم, این اواخر دو جنگنده ایرانی به همراه 4 خلبان به پایگاه ما اومده بودن و چون من به لطف مامان جی به 4 زبان زنده دنیا مسلط بودم(آمریکایی, ایرانی, روسی و اسپانیایی) و به لطف میلر و تی هوی عزیزم به ویتنامی هم کاملا مسلط شده بودم براحتی با اوانا ارتباط برقرار کردم, اون خلبان های ایرانی البته که از لحاظ برقراری ارتباط با دیگران مشکلی نداشتن ولی وقتی منو می دیدن که با اونا فارسی حرف میزنم لذت بیشتری میبردن, با توجه به جایگاه من تو پایگاه, نزدیک شدنم به جنگنده های ایرانی اصلا کار سختی نبود جنگنده های تایگر(اف 5) ایرانی نسبت به فانتوم (اف4) های آمریکایی که بتازگی ایرادات اولیه شون رو برطرف کرده بودن و وارد جنگ شده بودن خیلی ساده بود اما با توجه به جثه کوچیکی که داشت چابک تر بود, خلبان های ایرانی یه جور حس شجاعت و عطش مبارزه تو چهره شون موج میزد و من واقعا لذت میبردم که با اونا در ارتباط هستم تا یک روز که یکی شون از عملیات های من سوال پرسید و جوابی که گرفت این بود: سرت به کار خودت باشه خلبان.

البته حق هم داشت این سوال, سوالی بود که در ذهن سایرین هم بود ولی جرات مطرح کردنش رو نداشتن, جنگ برای ترسوها و کسانی که از جنگیدن خسته شدن دیر سپری میشد ولی برای من خیلی زود میگذشت چون واقعا از کشتار لذت میبردم, خیلی زود 30 آوریل 1975 رسید و با اعلام آتش بس دو طرفه اونم دو سال بعد از مذاکرات پاریس عملا جنگ تموم شد.

چقدر حیف که این جنگ به اتمام رسید, با اعلام آتش بس فکر کنم تنها کسی که ناراحت بود من بودم , راستی فراموش کردم بگم که ستوان میلر تو یکی از بمبارون های ارتش ویتنام شمالی کشته شده بود. تو جریان یه عملیات از میلر پرسیدم یادته تو پایگاه نوادا بهم گفتی ظرف یادگیریت رو خالی کن؟منظورت چی بود؟ خندید و گفت: با تموم زرنگیت خیلی خنگی, اون حرف یعنی هرچیزی رو که تا بحال یادگرفتی کنار بزار و از حالا به بعد رو آموزش های من تمرکز کن.

از نظر من سربازای دیگه واقعا بی عرضه بودن چون سربازی که تو جنگ فکر برگشتن به خونه باشه اصلا نمیتونه اون کارایی خوب رو از خودش نشون بده و همین نقطه ضعف نیروهای ما در مقابل ویت کنگ هایی بود که بشدت نامنظم میجنگیدن. تا جایی که میشد منو میلر با حملات غافلگیر کننده ترس و ناامیدی رو با کشتار سنگین به ارتش ویتنام شمالی وارد میکردیم اما ما فقط دو نفر بودیم و در بعضی موارد فقط من بودم چون یه جاهایی میلر هم کم میاورد و تا خودش رو به من میرسوند من کار رو تموم کرده بودم.

روز بازگشت فرارسید و نکته ی جالب اینجا بود که به اندازه هلی کوپتر های موجود در پایگاه خلبان نبود و من بعنوان خلبان مجبور شدم کار ترابری و انتقال نیروها رو هم بعهده بگیرم. اینم یه چالش دیگه بود که خیلی خوب از اون سربلند بیرون اومدم, حتی در شب هم ادامه میدادم(چون من بعنوان یه بستر آموزش های خاص, اینکار رو یاد گرفته بود) و اینکار رو به خلبان های دیگه هم آموزش دادم و اینجوری کار تخلیه نفرات و تجهیزات سرعت بیشتری گرفت.

تی هوی عزیزم خداحافظ, تو تمام لحظات سنگین جنگ , آغوش تو و گرمای تن و بوسه های تو مثل یه لیموناد خنک برای یه تشنه عمل میکرد, من تشنه محبت بودم با اینکه اون زمان اصلا این نیاز رو بصورت جدی حس نمیکردم ولی درونم مثل یه آهنربا, محبت های تی هوی رو جذب میکرد.

موقع برگشت به من اعلام شد که باید به واشنگتن برم و من مثل اومدنم به ویتنام که جدا از دیگران بود باز هم باید جدا به خانه برمیگشتم و البته یه توفیق اجباری هم بود چون میتونستم به ایستگاه راه آهن برم و راز اون کلید صندوق امانات رو کشف کنم. در طول مسیر برگشت به آمریکا کاملا متوجه شدم که علاوه بر ماموری که با منه, چند نفر دیگه هم من رو بصورت نامحسوس زیر نظر دارن. از مهارت هایی که داشتم واقعا لذت میبردم.

(پایان قسمت نهم)

دیدگاهتان را بنویسید

One thought on “به آنجا رفتم و برگشتم( قسمت نهم )

  1. چقدر این عبارتش جالب بود و‌درست (ظرف یادگیریت رو خالی کن) 👌👌👌👌