به آنجا رفتم و برگشتم ( قسمت دهم )

7
0

حین پرواز داشتم خاطرات حضور کوتاه مدتم در ویتنام رو مرور میکردم و لذت میبردم, برای من واقعا هم لذتبخش بود که در راه کشورم بدون ترسیدن وظایفم رو با بهترین شکل ممکن انجام بدم, زیر چشمی حواسم به مامور همراهم هم بود که طفلکی انگار خیلی از من ترسیده, اول به ذهنم رسید که یکم اذیتش کنم ولی بعد پشیمون شدم چون ممکن بود سایر افرادی که مثلا منو نامحسوس کنترل میکردن حرکت بچه گانه ای انجام بدن و باعث سقوط هواپیما بشن.

بالاخره بعد از چند سال دوری به کشورم برگشتم, بعد از پیاده شدن از هواپیما توقع داشتم که با یه ماشین مخصوص بیان دنبالمون اما خیلی عادی و مثل سایرین تمام تشریفات فرودگاهی رو انجام دادیم و جلوی در فرودگاه سوار یه تاکسی شدیم. ماموری که همراه من بود همون اول مقصد رو اعلام نکرد و با راهنمایی اون, راننده تاکسی ما رو جلوی یه ساختمون معمولی رسوند, بیرون ساختمون که همه چی عادی و طبیعی بود یه آپارتمان 10 طبقه که معلوم بود قبل از دوران جنگ دوم جهانی ساخته شده چون الان دیگه کسی این مدلی ساختمون نمیسازه, از پله ها به سمت زیرزمین رفتیم و وارد قسمت انباری ها شدیم, قفل تمام انباری ها یه شکل و از نوع رمزدار چرخشی بودن وارد انباری که شدیم دیگه انباری , انباری نبود یه اتاق بود با یه دژبان (یاد پایگاه نوادا افتادم) من رو به دژبانی که اونجا نشسته بود تحویل داد و خودش خارج شد و رفت.

دژبان خیلی با احترام از من خواست که سوار آسانسور بشم, تو آسانسور هیچ کلید یا دستگیره ای نبود ولی خودکار به سمت پایین حرکت کرد و بعد از چند لحظه در آسانسور باز شد و من دکتر کمبلر رو دیدم که منتظرم ایستاده بود به محض دیدن من سلام کرد و ازم خواست که همراهش برم, با دکتر کمبلر وارد اتاقی شدم که یه لحظه جا خوردم, دارم درست میبینم این وزیر دفاع بود؟ خدای من شنیده بودم که رییس جمهور در حضور رسانه ها از سربازان شجاع تقدیر میکنه ولی این مدلی رو نشنیده بودم که وزیر دفاع و فرماندهان رده بالای ارتش تو یه اتاق منتظر بشینن.

با تک تک نفرات حاضر در اتاق دست دادم و یه حس تعجب گونه رو تو چشمان اونها میتونستم براحتی ببینم, وزیر دفاع از من خواست که یه گزارش از مدت حضورم در ویتنام رو بهش بدم و منم خیلی خلاصه براش توضیح دادم, هرکدوم از حاضرین سوالاتی رو مطرح کردن و منم خیلی کوتاه جواب میدادم و در انتها وزیر دفاع از طرف رییس جمهور سه مدال ستاره نقره ای , خدمات برجسته و دفاع برجسته رو به من اهدا کرد.

از اتاق که خارج شدیم دکتر کمبلر گفت که از امروز تا 20 روز مرخصی هستی و بعدش باید به سرویس مخفی ملحق بشی و بعنوان محافظ ادامه خدمت بدی, بعد از این گفت و گوی کوتاه از یه مسیر دیگه و از ساختمونی دیگه خارج شدم, بسمت یه متل تو جاده رفتم و یه اتاق برای 20 روز اجاره کردم, بعد از یه هفته با رعایت تمام موارد بسمت ایستگاه راه اهن واشنگتن حرکت کردم تا ببینم تو اون صندوق امانات چیه, بالاخره صندوق مورد نظر رو پیدا کردم و درش رو باز کردم. این که خالیه, یعنی مامان جی با من شوخی کرده؟ خیلی جا خوردم. تو مسیر برگشت یه بلیط هواپیما به مقصد میزوری گرفتم تا هم به دیدن مامان جی و پدربزرگ جوزف برم و هم در مورد این شوخی مسخره و اون نامه ی عجیب سوال بپرسم.

داشتم وسایلم رو مرتب میکردم که یه نفر در زد, در رو باز کردم یه خانم میانسال بود که به طرز شگفت انگیزی چهره ش آشنا بود ولی هرچی فکر کردم یادم نمیومد کجا دیدمش, یه بسته بهم داد و گفت: اینو مامان جی برات فرستاده( بغیر از من کسی به دکتر جینا مالی مامان جی نمی گفت حتی پدربزرگ هم اونو جینا صدا میکرد و منم بیرون از خونه فقط بهش میگفتم مامان)

بدون اینکه ازش دعوت کنم اومد تو اتاق و منم مانعش نشدم, رو مبل روبروی تخت نشست و از من خواست که رو تخت بشینم تا در مورد محتویات اون بسته توضیحات کاملی بده تا جای هیچ سوالی برای من باقی نمونه.

( پایان قسمت دهم )

دیدگاهتان را بنویسید