به آنجا رفتم و برگشتم(قسمت اول)

23
4

داستان من از سال 1331 شمسی آغاز شد, طبق مندرجات پرونده من, من از از پدر و مادری ایرانی متولد شدم. آقا و خانم نیکا هر دو دانشجوی دانشگاه میزوری در شهر کانزاس بودن و منتظر بودن بعد از تولد اولین فرزندشون به ایران برگردن و خانواده هاشون رو غافلگیر کنن(اینها جملاتی بود که تو دفترچه ی خاطرات مادرم نوشته شده بود که با شور و علاقه ی خاصی تمام وقایع رو از روز اول حضورشون در آمریکا تا صبح روز 15 خرداد 1331 در ساعت 1:30 ثبت کرده بود), خوب برگردیم سراغ داستان خودم, در کنار دانشگاه میزوری یه مرکز تحقیقات پزشکی دولتی وجود داشت که در ظاهر روی تولید داروهای سرطانی کار میکردن ولی این فقط ظاهر کار بود در باطن اینجا یه مرکز فوق سری بود که برروی پروژه های مختلف که بیشتر کاربرد نظامی داشت کار می کردن, کار در این مرکز بقدری سری بود که حتی دانشمندان و تیم های حاضر در مرکز هم از پروژه های همدیگه اطلاعی نداشتن مگر در صورتی به تشخیص دکتر جوزف مالی که رییس مرکز بود تحقیقات شون همسو تلقی میشد و تیم ها باهم ادغام میشدن.

ساعت 2 صبح روز 15 خرداد 1331 مادرم دچار درد زایمان میشه و همراه پدرم سوار ماشین شون میشن تا به بیمارستان شهر برن و از اونجایی که تجربه اول پدر و مادرم بوده بشدت دست پاچه میشن مخصصوصا پدرم, درست در همین ساعت یه کامیون که حامل محموله ای فوق سری به مقصد مرکز تحقیقات پزشکی بود هم وارد شهر میشه, کامیون برای رعایت اصول پنهان کاری مرکز, با ظاهر حمل مواد غذایی و با سرعتی متناسب معابر شهری در خیابون طی مسیر میکنه ولی پدر من از روی دست پاچگی باسرعت زیاد بسمت بیمارستان میره, متاسفانه سر یک تقاطع سرنوشت خودشون و من به کلی تغییر میکنه, تصادف سختی بین اتومبیل پدرم و کامیون حامل محموله سری رخ میده و پدرم در صحنه تصادف کشته میشه و مادرم هم بشدت زخمی و بیهوش میشه, تیم حفاظت محموله اعلام وضعیت اضطراری میکنه و یه کامیون دیگه و یه آموبولانس به محل اعزام میشن.

از اونجایی که نباید ماهیت مرکز به خطر بیوفته بلافاصله صحنه تصادف پاکسازی میشه انگار که هیچ اتفاقی در چهارراه نیوفتاده, مادرم رو به مرکز ممنقل میکنن و با توجه به امکانات کامل پزشکی موجود در اونجا اقدام به نجاتش می کنن, متاسفانه مادرم بدلیل شدت جراحات وارده از دنیا میره اما من کاملا سالم به دنیا میام.

دکتر جوزف مالی با توجه مدارک شناسایی پدر و مادرم دستور عملیات پاکسازی کامل رو صادر میکنه و یه تیم به خانه ی آقا وخانم نیکا میرن و تمام آنچه رو که فکر میکنن مهمه( از جمله دفتر خاطرات مادرم) رو جمع آوری میکنن, در مرحله بعد جنازه اون دو نفر باید به قبرستانی در شهر آلبوکرکی واقع در ایالت نیومکزیکو منتقل میشد و با اسم آقا و خانم براون دفن میشدن(این اطلاعات در پرونده من نوشته شده بود), قرار بر این شد که من رو هم به پرورشگاهی در شهر مدیسن در ایالت ویسکانسین بفرستن و بصورت بی نام و نشون تحویل پرورشگاه بدن اما دست سرنوشت برای من جور دیگه ای رقم زد؛ تو این مرکز تحقیقاتی یه دانشمند بود که دکتر جوزف مالی با تمام وجود عاشقش بود و اون کسی نبود جز دخترش دکتر جینا مالی که در واقع یه نابغه در رشته ژنتیک بود, روز وقوع حادثه دکتر جینا در حال بازگشت از آزمایشگاهش به طرف آپارتمانش بود که صدای گریه های من توجهش رو جلب میکنه و اون برا یه لحظه از تعجب خشکش میزنه, بلافاصله به طرف من میاد و دستور میده چند دقیقه ای صبر کنن تا اون با پدرش صحبت کنه, دکتر جوزف تمام ماجرا رو خلاصه برای دخترش تعریف میکنه و در همون لحظه دکتر جینا پروژه ی خودش رو برای پدرش تشریح میکنه, دکتر جوزف دستور میده انتقال من متوقف بشه و من تحویل دخترش یا بهتر بگم مامان جی داده بشم.

(پایان قسمت اول) 

دیدگاهتان را بنویسید

4 دیدگاه درباره “به آنجا رفتم و برگشتم(قسمت اول)

  1. · 27 شهریور 1401 at 4:43 ب.ظ

    عاشق داستانهای دنباله دارم…..

  2. چه سرنوشتی رقم خورد در کسری از ثانیه 🤦‍♀️

  3. عجب سرنوشتی رقم خورد تو کسری از ثانیه 🤷‍♀️