سنجاقک

8
1

امروز یک سنجاقک را کشتم… صحنه جون کندن اون درحالی‌که داشت دست‌وپا میزد هنوز جلوی چشمامه و ناراحتم می‌کنه… خوشگله …چه سرنوشتی در مکان نامناسب و زمان نامناسب افتاده توی آشپزخونه خونه من ،چرا ترسیدم و چندشم شد؟

 حالا که صحنه ورودت را به یاد میارم انگار که مهمون واسمون اومد و من ترسیدم ترسیدم از موجودی که هیچ چیزش شبیه من نبود اگه یه نوزاد بودم احتمالاً ازت نمی‌ترسیدم چندشم نمی‌شد باهات بازی می‌کردم شاید هم زبونتو بلد بودم و با هم حرف می‌زدیم دوست می‌شدیم این بلایی که تمدن سر من آورده، آموزش سیستم وارِ ساعتی سر من آورده

 عادت کردن به شباهت‌ها، عادی شدن،  یکی مثل همه بودن و محکوم شدن به له شدن کسی که مثل بقیه نیست

دیدگاهتان را بنویسید

One thought on “سنجاقک

  1. و ما محکومیم به زندگی کردن باورهامون