داستان زندگی

عشق غلط،لطف خدا

0
لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید برای لایک کردن پست ها.
زمان مطالعه: ۲ دقیقه

سال ۱۳۸۴ یه روز زمستونی که سر کار میرفتم یهو چشمم به دختر افتاد؛۱۹سالم بود همون لحظه یک دل نه صد دل عاشقش شدم،خجالتی بودم تا بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم دو ماه طول کشید و بلاخره شمارمو بهش دادم،اونم یک هفته بعد زنگ زد،از همون نگاه اول شد همه زندگیم واقعا عاشقش بودم،بعد از سه سال دوستی زمزمه ازدواج رو کردم تا ببینم چی میگه ولی قبول نکرد گفت هنوز بچه‌ایم هنوز درس دارم و….منم قبول کردم و گفتم صبر میکنم،کم‌کم متوجه شدم پدر و مادرش با هم مشکل دارن و اینم تک فرزند بود،بعدا متوجه شدم دلیل عقب انداختن ازدواج بخاطر مشکلات خانوادگیشه.منم بخاطر همین زیاد اصرار نمیکردم که خجالت نکشه،متاسفانه پدرش آدم خوبی نبود و اصلا رسیدگی نمیکرد حتی به تنها دخترش،بعد از گذشت ۶سال دیگه تمام امور زندگی این دختر و مادرش دست من بود،از خوراک و پوشاک،درمان،تفریح،تا تمام هزینه های زندگی،به هیچ عنوان نمیزاشتم کمبودی حس کنن،پیش خودم میگفتم دختره گناه داره غرورش خورد میشه،اجازه نمیدادم حرفی بزنن،قبل از اینکه به چیزی نیاز بود من فراهم میکردم.حتی شهریه دانشگاه و……..
پدرش دیگه زیاد خونه نمیومد و بیشتر میرفت منزل شهرستان،
تا اینکه یه روز دعوای شدیدی با مادرش میکنه و مادر میزاره از خونه میره و دختر رو به من میسپاره.منم از اون روز به بعد توجهم خیلی بیشتر شد،مادرش میگفت نمیدونم ما کجا کار خوبی کردیم که خدا یه فرشته مثل تو به ما داده،
هیچکس رو نداشتن،فقط من بودم،منم واقعا دلم میسوخت واسشون.
تا اینکه دانشگاه تموم شد و بعد از یکسال وارد دنیای کار شد،از همونجا به بعد من کم کم متوجه شدم اتفاقاتی داره میوفته و با من سرد شده،
تا اینکه یه روز بطور کاملا معجزه آسایی من اون رو با یه آقایی دیدم و متوجه شدم که با مدیر مالی اون شرکت وارد رابطه شده……دنیا رو سرم خراب شد،تمام آرزوهام ،امیدم،از بین رفت،من ۱۴ سال همه زندگی و کار و پول و انرژیمو گذاشتم براشون باورم نمیشد به همین راحتی منو کنار بذاره…..
ولی اینکارو کرد…..
رفت ولی نتونست با اون آقا ازدواج کنه،
دو سال تموم ناراحتی روحی روانی داشتم به طرز وحشتناک،تا جایی که چندین بار میخاستم خودکشی کنم،شاید اگر خانواده و دوستای خوبی که داشتم کنارم نبودن خودمو میکشم،انقدر منو بردن دکتر و مشاور و روانپزشک تا روبراه شدم کم کم،الان ۴سال میگذره و حالم خوبه،در کارم کلی پیشرفت کردم و فهمیدم زندگی یعنی چی.اگر اون چهارده سال فقط ده درصد از اون رسیدگی‌هارو به خودم میکردم و واسه خودمم ارزش قائل میشدم این اتفاق نمیوفتاد.
ولی باز خدارو شکر میکنم که چه بهتر که اتفاق افتاد تا من از یه آدم نمک نشناس جدا بشم،الان دیگه اینو فهمیدم که چقدر خدا منو دوس داشت که باهاش ازدواج نکردم.
این اتفاق منو بزرگ کرد،درسهای خیلی زیادی بهم داد.فهمیدم که اشتباه از من بوده که از اول تمام وجودمو فدا کردم برای آدم اشتباه زندگیم.
امیدوارم این تجربه به درد کسی بخوره
این حرفا تنها بخش کمی از اتفاقات بود و قسمت زیادی خلاصه شد.

جرعت یا حقیقت؟
دانلود کتاب برنده تنهاست

واکنش ها

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

record your voice
Time: 00:00
Level:
Status: