اولین روز داستان نویسی من

3
0

چند روزی فکرم درگیر اجاره خونه بود، شب ها خابم نمیبرد ذهنم درگیر بود، اون شب هم مث شب های گذشته دیر وقت خابیدم، بعد از یه دو ساعتی بیدار شدم ساعت 5صبح بود تو رختخواب از این پهلو به اون پهلو میشدم، تا بلکه دوباره خابم ببره اما فایده ای نداشت با خودم گفتم شروع کنم به داستان نوشتن از خاطرات نوجوانی، ایده ی خوبی بود، با کلی ذوق شروع کردم. رفتم داخل سایت داستان نویسی که عضوش بودم وداخل یکی از کادرها شروع به نوشتن کردم، یه یک ساعتی طول کشید تا نوشتن داستانم تموم بشه، انگشتام دیگه خسته شده بودن، رفتم داستان ویه مروری کردم و وقتی مطمئن شدم ایرادی نداره زدم رو گزینه ارسال، اما از شانس بد من ارسال نشد، متوجه شدم که داستانم وباید تو کادر پایین مینوشتم، کلی دمغ شدم اما خب گفتم من که این موقع صبح کاری ندارم دوباره از اول مینویسم.

شروع کردم از اول داستانم ودوباره بنویسم، البته بد هم نشد یه جاهاییش رو به مطالبم اضافه کردم ویه جاهایی رو هم حذفشون کردم اینبار هم یه 40 دقیقه ای طول کشید اما بالاخره تموم شد، با خوشحالی زدم رو گزینه ارسال اماحدس بزنین اینبار چی شد؟ 🤪

دوباره از شانس بدم ارسال نشد این بار نتم تموم شده بود از صفحه نوشتاریم رفتم بیرون، سریع یه بسته نت گرفتم وبرگشتم اما در کمال ناباوری دیدم اثری از مطالب داستانم نیست وباید دوباره از اول شروع میکردم 😢😭اینبار دیگه انگشتانم توانی نداشتن واینجا یاد این مطلب افتادم که تو بچگی بیشتر میگفتیم البته توبازیهامون، (تاسه نشه بازی نشه) امیدوارم این یکی دیگه ارسال بشه🙂😅

فاطمه سادات
WRITTEN BY

فاطمه سادات

زندگی سخته، اما من از اون سخت ترم🙃

دیدگاهتان را بنویسید