به آنجا رفتم و برگشتم( قسمت دوم )

15
2

این آخرین جمله ی قابل خوندن در پرونده من بود و بقیه پرونده عملا قابل خوانده شدن نبود, این موضوع بخاطر ترس از نفوذ جاسوسان شوروی بود که این اواخر معلوم شد در یکی از پروژه ها نفوذ کرده بودن و سالها زحمت تیم تحقیقاتی رو بصورت مو به مو برای مسکو میفرستادن, راستش بلایی رو که سر من آوردن دیگه برام مهم نیس مهم این بود که تونستم برم محل دفن پدر و مادرم رو پیدا کنم, اول خواستم نبش قبر کنم و هر چیزی که از اونها باقی مونده رو به ایران برگردونم ولی دلم نیومد و تصمیم گرفتم مدارک شناسایی اونها و دفترچه خاطرات مادرم و آلبوم عکس اعضای خانواده م رو که هیچ توضیحی از نفرات موجود در عکس ها باهاشون نیست رو در ایران و در یه قبرستان ایرانی خاک کنم اونم با اسم و مشخصات واقعی خودشون, باورم نمیشه من دارم گریه میکنم مگه میشه؟ مگه هیولای خونخواری مثل من هم میتونه دلتنگ بشه؟ این حس رو تا به امشب تجربه نکرده بودم, کاش مامان جی و پدربزرگ جوزف هم زنده بودن و میدیدن نتیجه ی سالها تحقیقات و آزمایش شون چجوری با پی بردن به حقیقت زندگیش دچار فروپاشی احساسی شده تو این لحظه.

تو دوران قبل از مدرسه و حین مدرسه چیز عجیب یا آزمایش عجیبی بخاطر نمیارم فقط اینکه مامان جی هر روز 3 مدل قرص و آخر هر هفته هم یه آمپول به من تزریق میکرد و بهم میگفت: من دچار یه بیماری هستم که تحت کنترل کامل پدربزرگ و اون مشکلی برام پیش نمیاد و مصرف این داروها فقط تا 18 سالگی من ادامه خواهد داشت, مامان جی فقط روی دو چیز خیلی حساس بود یکی تمرینات رزمی و آمادگی جسمانی و دیگری حل یکسری جدول, در توجیه تمرینات سخت رزمی و آمادگی جسمانی میگفت که آرزو داره من رو روی سکوی قهرمانی المپیک ببینه که ورزشکاران شوروی رو شکست دادم و برای حل جدول میگفت پسر من باید مثل پدرش یه مهندس طراح هواپیما بشه(شوهر یا پدری که اصلا وجود نداشت چون مامان جی حتی دوس پسر یا دوس دختر هم نداشت علی رغم ظاهر زیبا و اندام مناسبی که داشت, اون خودش رو وقف علم و هدفش کرده بود).

ما تو یه خونه تقریبا بزرگ و معمولی با 3 اتاق خواب و یه حیات پشتی عالی و یه زیرزمین بزرگ که اتاق کار مامان جی بود ساکن بودیم, یه خانواده 3 نفره متشکل از پدربزرگ و مامان جی و من, کودکی شادی رو تجربه کردم و با تشویق های پدربزرگ تقریبا تو تمام فعالیت های اجتماعی و ورزشی مدرسه و شهر شرکت میکردم, فردای شبی که شمع تولد 15 سالگی رو فوت کردم پدربزرگ و مامان جی خوشحال و خندان یه نامه بهم دادن, بورسیه مدرسه نظام وست پوینت در نیویورک بود, نمی دونم چرا ولی وقتی برق خوشحالی رو تو چهره ی اون دو نفر دیدم منم خوشحال شدم و کاملا اون صحبتهایی که از قهرمانی المپیک و مهندسی ساخت هواپیما رو فراموش کردم.

تو دوران حضورم در وست پوینت طبق عادتی که این سالها در من نهادینه شده بود هر روز قرص میخوردم و هر هفته هم آمپولم رو که پدربزرگ برام بصورت سرنگ های اتوماتیک ساخته بود تزریق میکردم همه چیز عادی بود تا روز فارغ التحصیلی, من تنها فردی بودم که با نمرات کامل مدرسه رو طی کرده بودم و این باعث تعجب همه شده بود بغیر از پدربزرگ جوزف و مامان جی که با لبخندی پیروزمندانه منو تشویق میکردن, اون روز منم مثل بقیه آماده بودم که برام یگان تخصصی مشخص کنن اما اتفاقی عجیب رخ داد بعد از پایان مراسم, من به همراه مامان جی, پدربزرگ و یه ژنرال چهار ستاره ارتش که اسمش کالین مورفی بود به یه پایگاه آموزش تخصصی تکاوری برده شدم.

 تنها عکس العملی که مامان جی نسبت به من از خودش قبل از سوار شدن به ماشین نشون داد یه چشمک و یه بوس با دست به سمت من بود, پدربزرگ به همراه ژنرال مورفی و مامان جی با یه خودروی لیموزین متعلق به پنتاگون جلو حرکت کردن و من با یه کامیون نظامی همراه با 12 سرباز دیگه به دنبالشون راه افتادیم.

(پایان قسمت دوم)

دیدگاهتان را بنویسید

2 دیدگاه درباره “به آنجا رفتم و برگشتم( قسمت دوم )

  1. خیلی زیبا مینویسین😍😍😍👌👌👌👌