به آنجا رفتم و برگشتم( قسمت سوم )

10
0

برام جالب بود اصلا فکرش رو هم نمی کردم که تو نیویورک یه پایگاه تکاوری باشه, خوب قرار نبود من یا هرکسی دیگه همه چیز رو بدونیم, من به همراه اون 12 سرباز بصورت دویدن نرم به سمت محوطه تمرین پایگاه رفتیم, چند دقیقه ای ایستادیم تا اینکه مامان جی با یه جیپ ارتشی که خودش راننده بود اومد و به من اشاره کرد بشینم کنارش, تنها یه جمله بهم گفت و اون جمله این بود: مایه افتخار خانواده باش و باز با زدن یه چشمک بهم فهموند که از ماشین پیاده شم و خیلی سریع محل رو ترک کرد.

محوطه تمرین اصلا منو متعجب نکرد چون دقیقا شبیه به جنگل های انبوه ویتنام طراحی شده بود کشوری که ما 15 سال پیش با اون وارد جنگ شده بودیم, خوب بخاطر دارم که وقتی تو کانزاس بودیم با پدربزرگ به مراسم بدرقه سربازان اعزامی به جنگ ویتنام میرفتیم؛ من به یه چادر فرماندهی که تو ورودی محوطه تمرین قرار داشت احضار شدم و از این بابت خوشحال بودم تو چادر فرماندهی ستوان یکم میلر رو دیدم که در کمال تعجب متوجه شدم فرمانده پایگاه هستش(بیوگرافی میلر باشه برا بعد) اما بروی خودم نیاوردم, میلر بعد از معرفی خودش به من گفت که با توجه به نتایج کسب شده در وست پوینت به گردان تکاوران اون منتقل شدم اما برای تکمیل شدن این انتقال باید در امتحان ورودی پایگاه, حدنصاب های لازم رو کسب کنم, امتحان شامل دو بخش میشد: بخش اول رهایی گروگان یا گروگان ها و بخش دوم انهدام کامل مقر ویت کنگ ها بود که تکاوران میلر قرار بود نقش اون ها رو بازی کنن.

نحوه اجرا از این قرار بود که مثلا من با چتر اتوماتیک از هواپیما پریدم و باید طبق نقشه به محل نگهداری گروگان ها برم و وظایف محول شده رو به انجام برسونم بدون اسیب دیدن خودم و گروگان ها. نقطه ی آغاز, در ورودی محوطه تمرین بود و من باید کاملا هوشیار میبودم چون محل نگهداری گروگان ها رو میدونستیم اما از نحوه حفاظت از مقر . گشتی های تامین حفاظت هیچ اطلاعاتی به من داده نشد ولی نحوه ی اجرای نقشه کاملا بر عهده ی خودم بود, فقط مهلت اجرای عملیات 6ساعت بود یعنی من باید قبل از طلوع کردن خورشید در تاریکی, همراه با گروگان ها خودم به محل فرود هلی کوپتر میرسوندم.

ساعت 23 چراغ سبز برای من روشن شد و من اول چترم رو پنهان کردم(مثلا از هواپیما پریدم پایین) حس خوبی داشتم یعنی داشتم لذت میبردم از مسیر, دوربین های مداربسته ی زیادی در محوطه تمرین وجود داشت که عملکرد من و سایر نفرات رو رصد میکردن, بالاخره اولین گشتی رو دیدم دو نفر بودن که خیلی با دقت کارشون رو انجام می دادن؛ اجازه بدین نحوه کشتن و انفجار رو تو این تمرین براتون توضیح بدم, سرنیزه من در واقع یه جور ماژیک با رنگی درخشان بود که شبیه سرنیزه طراحی شده بود و تیر های تو اسلحه ی من که یه m16 بود تماما دارای مرمی پلاستیکی بودن که کشندگی نداشتن ولی در صورت برخورد بشدت دردناک بودن(تنها محدودیت من عدم شلیک به ناحیه ی صورت بود) در کسری از ثانیه تصمیم گرفتم از سلاح گرم استفاده نکنم مگر در شرایط خیلی اضطراری, پس چالش اول, کشتن دو ویت کنگ بدون ایجاد سر و صدا بود خیلی آروم پایین یه درخت نشستم بصورتی که درخت رو تو بغل گرفتم مثل اینکه منم جزئی از تنه درختم, صبر کردم که گشتی, اول یه بار از جلوی من عبور کنه و بتونم حرکات و حالات شون رو بررسی کردم, فاصله حرکتشون در کنار هم ثابت بود و هر 5قدم یکی شون به عقب نگاه میکرد پس نمیتونستم از پشت به سمت شون حرکت کنم تازه خطر ایجاد صدا از طریق شکسته شدن یه شاخه زیر پام هم وجود داشت پس تصمیم نهایی رو گرفتم خیلی آروم و بی صدا بلند شدم و به محض اینکه یه قدم از درخت فاصله گرفتن با کمک از حرکات رزمی که سالها بصورت جدی و خیلی سخت تمرین کرده بودم و در اجرای فنونش کاملا ماهر بودم خیلی سریع به شاهرگ گردن هردو نفر با سرنیزه ضربه زدم و با هر دو دستم جلوی دهن اونا رو گرفتم و با زدن ضربه به پاهاشون اونا رو زمین زدم, بعد از 6ثانیه با توجه به شدت خونریزی و عمق ضربه, این افراد مردن.

(پایان قسمت سوم)

دیدگاهتان را بنویسید