به آنجا رفتم و برگشتم( قسمت چهارم)

10
0

بعد از گشتی اول به 3 گشتی دیگه هم برخوردم که دو تای اول 2 نفره و آخری 1 نفره بود که اینا به دقت گشتی اول نبودن خیلی راحت اونا رو از دور خارج کردم به مقر نگهداری گروگان ها رسیدم و اولین غافلگیری رخ داد, طبق اطلاعاتی که من داشتم گروگان ها باید تو انبار نگهداری میشدن اما تو انبار هیچی انسانی وجود نداشت, زمان داشت به سرعت سپری میشد و این تنها دشمنی بود که اذیتم میکرد با وجود طی کردن مسافت زیاد و درگیری با 7 نیروی آموزش دیده ی تامین حفاظت و میزان باری که همراه داشتم( 35 کیلو مواد منفجره که 7 عدد سی 4, 5کیلویی بود که به شکل آجر ساخته بودن البته قابلیت انفجار نداشتن چون چاشنی بهشون وصل نمیکردم) اصلا احساس خستگی نمی کردم و بقولی تازه گرم شده بودم.

ساعت 3:30 شده بود و من کمتر از 2 ساعت وقت داشتم برا رهایی گروگان ها و بارگزاری موادمنفجره پس دیگه نمیشد کار رو مخفیانه انجام بدم, برای نقطه آغاز درگیری خوابگاه نیروهای ویت کنگ رو انتخاب کردم و بعد از اینکه مطمئن شدم گروگان ها اونجا نیستن با دو تا نارنجک مشقی( که فقط صدا داشت و رنگ) 8نگهبان رو از دور خارج کردم و درگیری شروع شد, تاکتیکی که انتخاب کردم حمله در محل های مختلف بود به این صورت بعد چند شلیک سریع دور مقر میدویدم و از یه موضع دیگه شلیک میکردم و اینجوری موفق شدم تمام نیروهای موجود در مقر رو بکشم و گروگان رو آزاد کنم که مثلا یه خانم خبرنگار بود که مورد تعرض جنسی ویت کنگ ها قرار گرفته بود, 3 گروگان دیگه رو کشته بودن همون روز اول دستگیری؛ فقط یک ساعت دیگه زمان داشتم و باید تمام طول مسیر رو میدویدیم که دیدم این خانم (که خیلی عالی و بی نقص نقش افراد مورد تعرض قرار گرفته رو بازی میکرد) توان دویدن نداره پس باید میزاشتمش روی کولم, خیلی سریع انداختم روی کولم و شروع کردم به دویدن بعد 15 دقیقه صدای انفجار شبیه سازی شده ب گوشم رسید که یعنی مقر با خاک یکی شد, فقط 20 دقیقه وقت داشتم و نیروهای پشتیبانی ویت کنگ ها هم دنبالم بودن, بدون احساس کردن ذره ای خستگی یا ضعف از بابت حمل اون خانم که تقریبا 50 کیلو وزن داشت در مسیر ناهموار و جنگل گونه به سرعت حرکت میکردم که یه دفعه بارش بارون شروع شد(برای شبیه سازی بارون های موسمی در ویتنام که گاهی تا یک هفته هم ادامه داشت) به محل فرود هلی کوپتر نزدیک شدم که از دور چشمم به یه زمان سنج بزرگ افتاد که معنیش این بود که هلی کوپتر نشسته و فقط 2 دقیقه مهلت دارم تا رسیدن بهش, نمیدونم چیشد که یهو سرعتم دو برابر شد و در ثانیه 35 معکوس به زمان سنج رسیدم و منور سبز شلیک شده به معنای اجرای موفق آمیز عملیات.

بارش بارون قطع شد, چراغ های محوطه تمرین روشن شدن و مامان جی رو دیدم که به سمت میومد و وقتی به من رسید خودش رو انداخت تو بغلم و منو بوسه بارون می کرد و بهم گفت: در طول 3 سال گذشته هیچ تکاوری نتونسته بود این تمرین رو با موفقیت انجام بده و منو تو بغلش محکم تر فشار میداد, خیلی راحت میشد تشخیص داد که از ته دل داره خوشحالی میکنه چون سلاح انسان نمایی رو که ساخته اولین آزمایشش رو با موفقیت طی کرده و تونسته بود رضایت ناظر پنتاگون رو هم جلب کنه.

بعد دوش گرفتن و پوشیدن لباس تمیز به سالن غذاخوری هدایت شدم و مشغول خوردن بودم اونم تک تنها که پدربزرگ و مامان جی و ژنرال مورفی اومدن تو, ژنرال با لحنی محکم به من تبریک گفت و ادامه داد که من رو برای انجام یه ماوموریت خاص تو ویتنام در نظر گرفته که باید برای یه دوره تکمیلی 8 ماهه بریم به یه پایگاه فوق سری در 130 کیلومتری شمال غربی لاس وگاس در ایالت نوادا. پدربزرگ از من خداحافظی کرد و من به همراه مامان جی سوار یه هلی کوپتر به سمت فرودگاه لاگواردیا رفتیم و از اونجا سوار یه فروند c130 شدیم به مقصد پایگاهی فوق سری در نوادا.

(پایان قسمت چهارم)

دیدگاهتان را بنویسید